حسینیه‌ دل
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

نویسنده : komeil

اتوبوس تنها و یکه، وسط جاده کویری حرکت می‌کرد. خورشید داشت آخرین پرتوها را به زمین می‌رساند. راننده چراغ‌های داخل اتوبوس را روشن کرد. چه‌قدر دلم گرفته بود. پرده را زدم کنار. تا ساعتی پیش، خاکستری و خاکی بیابان بود که چشم را جذب می‌کرد با تعدادی بوته‌ تشنه و جدا از هم و کوه‌هایی کم‌رنگ در انتهای تصویر. حالا اما نور خورشید داشت کم‌کم محو می‌شد. رنگ‌ها هم رنگ می‌باختند. تا چشم کار می‌کرد سیاهی بی‌نهایت بود. حالا پشت پرده‌ اتوبوس نمایش جدیدی آغاز می‌شد. آن‌قدر غم‌انگیز بود انگاری که تعزیه بود. آری تعزیه بود. با گذشتن اسم تعزیه از توی ذهنم، یادم آمد که شب اول محرم است. با خودم گفتم شاید دلم ساعتش را روی روضه اباعبدالله(ع) کوک کرده است که این‌چنین حزن دارد. خواستم خودم را به مجلس عزایی برسانم. اما چگونه؟ تا نزدیک‌ترین شهر چندساعت مانده بود. دلم راضی نمی‌شد. ناگهان تصمیمی گرفتم. برای آن‌که مداحی را دعوت کنم تا روضه‌ای بخواند هندزفری را گذاشتم توی گوشم. برای آن‌که دلم را حسینیه کنم و سراسر دیوارش را با سیاهی بپوشانم چشم دوختم به سیاهی بیابان. خودم را هم به بی‌نهایت بیابان سپردم تا مرا پیراهنی سیاه بپوشاند. از گوشه حسینیه دلم برای خودم چای نذری ریختم. نشستم پای منبر. سرم را گذاشتم روی شیشه‌ اتوبوس. مداح سوزی داشت که با ساز دل من حسابی کوک بود. چند دقیقه بعد، چند قطره اشک بود که روی شیشه نشسته بود. مجلس تمام شده‌بود و دل من آرام. اتوبوس رسیده بود به یک استراحت‌گاه بین ‌راهی برای استراحت، نماز مغرب و شام. حالا باید توی حسینیه دلم نماز شکر می‌خواندم. دم در مسجد غذای نذری می‌دادند. شام روضه‌ ما هم جور شده بود

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٧/٠١
١
٠
چقدر غریبانه و تنها :) قشنگ بود
komeil
komeil
٩٧/٠٧/٠٣
٠
٠
ممنون
پربازدیدتریـــن ها