پدر، پسر و بستنی‌ای که آب نشد

پدر، پسر و بستنی‌ای که آب نشد

نویسنده : komeil
از کتاب‌فروشی که ‌می‌زنم بیرون، تصمیم می‌گیرم تا ایستگاه مترو قدم بزنم تا هوایی تازه کرده‌باشم. توی پیاده‌رو حرکت می‌کنم. نگاهم را می‌سپارم به روشنایی ویترین مغازه‌ها و رنگارنگ شبانه‌ی خیابان. کمی بعد خستگی روز و سنگینی کتابهایی که خریده‌ام مرا از تصمیمی که گرفته‌ام پشیمان می‌کنند. اما چاره‌ای نیست. تا ایستگاه چیزی نمانده. می‌خواهم هندزفری‌ام را به گوشم بزنم که یک صدا توجه مرا به خودش جلب می‌کند. پشت سر من پدری به همراه پسری پنج‌شش ساله از مغازه بیرون می‌آیند. صدای کودکانه‌ی پسر است که گوش‌هایم را تیز می‌کند.
-بابا! دستت درد نکنه. بستنی قیفیش خیلی خوشمزه بود. مخصوصن کاکایوهاش.
تلفظ خنده‌دار کاکایو به جای کاکائو لبخندی روی لب‌هایم می‌نشاند. کنجکاو می‌شوم تا با دقت بیشتری گوش دهم.
-ولی بابایی می‌دونی چیه! یه کمی تشنه‌ام شد. می‌شه از این آبسردکن آب بخورم؟
از آن‌جایی که شیر آبسردکن بلندتر از قد کودک است پدر کودک را بلند می‌کند تا پسر به زور دهانش را نزدیک شیر ببرد. می‌ایستم و خودم را همان‌جا مشغول می‌کنم تا آن‌ها را تماشا کنم. بعد از این‌که پسر تشنگی‌اش برطرف می‌شود، پدر که فرزند را بغل کرده‌است می‌گوید: «آفرین! حالا یه بوس بده ببینم.» و پسر پدر را به یک ماچ آبدار مهمان می‌کند.
-یالا بگو ببینم. بوسش خوشمزه بود؟
-نه مزه آب می‌داد بابا جون.
-یعنی مزه بستنی نمی‌داد؟
-نه، آب رو که خوردم، مزه‌ بستنی رو با خودش برد توی شکمم.
-ای بابا! پس بستنی‌هاش قلابی بوده. فایده نداره. دیگه از این بستنی‌ها واسه‌ات نمی‌گیرم.
-نه. الان که فکر می‌کنم می‌بینم هم مزه‌ی آب می‌داد هم مزه بستنی! آره! مزه‌ی آب‌بستنی می‌داد.
-یعنی می‌خوای بگی بستنی‌هاش خوبه؟
-آره. بازم باید بگیری واسه‌م.
-ای ناقلا!
دیگر تقریبا دارم می‌خندم. خنده‌ من اما میان خندهی پدر گم می‌شود. تا ایستگاه مترو چند‌قدم بیشتر نمانده. هندزفری را توی گوشم می‌گذارم اما نه با خستگی، با لبخند.
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/٠٦/٢٥
١
٠
آب بستنی :)) مام لبخند زدیم :) انتخاب عنوان هوشمندانه بود D:
komeil
komeil
٩٧/٠٦/٢٦
٠
٠
ممنون
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٦/٣٠
٠
٠
:))
پربازدیدتریـــن ها