وابستگی
بد دردی‌ست

وابستگی

نویسنده : Siddiq
-دیگه پایه دو نمی‌شه! فقط پایه سه. 
و هنوز حرفش تمام نشده بود مهرش را محکم بر روی برگه فرود آورد. 
-یعنی جناب سرهنگ الان با ماشین خودش...؟ 
-نه. نمی‌تونه. 
در حالی که هنوز صدای مهر زدنش در سرم بود از اتاق آمدم بیرون. منتظر بود و کمی استرسش معلوم می‌شد. مانده بودم چگونه خبر را به او بدهم. چند قدمی تا خارج از اداره بدون کلام رفتیم.
-بابابزرگ... چیز شده... سرهنگ گفت که گواهینامه‌تون رو برای پایه سه تایید کرد؛ دیگه با ماشین خودتون... نمی‌تونین. 
گفتن کلمه آخر خیلی جرأت می‌خواست.
- ولی... ولی من چه جوری این همه سال... این همه‌سال میتونستم، حالا نمی‌تونم؟ 
مخاطب سوالش مشخص نبود که من بودم، سرهنگ بود یا خودش. حیران بود. شاید حیران از این که می‌دید روزگار با یک عدد به اسم سن توانایی‌هایش را زیر سوال می‌برد. حیران از جفاهایی که زندگی در چند سال اخیر به او می‌کرد. یک یک خاطراتش را با قساوت خاصی از او می‌‌دزدید، اول خواهرش بعد برادرش و به چند ماه نکشیده خواهر دیگرش را. هنوز بغض خفته در چشمانش را هنگام خاکسپاریشان یادم هست. چشمش هم‌چون مرواریدی سبز بود در میان کاسه‌ای از خون.
حالا هم می‌گویند ماشینی را که یک سوم عمر با آن این طرف و آن طرف رفته، خودش رها کند. کاش به جای آن می‌گفتند: «دیگر اصلا رانندگی نکن.» چه جاده‌هایی را که با او به یاد نداشت. تک‌تک پیچ و مهره‌هایش را وا کرده بود و بسته بود. به خاطراتی که یادآورش همین ماشین بودند، خیلی وابسته بود. می‌دانی که وابستگی بد دردی است. از آن دردها که درمانش در تشدید درد است.
وابستگی فقط به فرد که نیست. گاه آن‌چنان به خاطراتت وابسته می‌شوی که هر چه  بوی خاطراتت را هم می‌دهد از تنت جدا نمی‌کنی. حال می‌خواهد ماشینت باشد یا دوچرخه خراب گوشه حیاط یا قاب عکسی خاک خورده. دل کندن سرگردانش می کرد.
فرستادمش برود خانه. بعد از انجام باقی کارها و رسیدن به خانه دیدم دراز کشیده‌است و استراحت می کند. پرتو نور خورشید از پنجره که به صورتم می‌افتاد نمی‌گذاشت چهره‌اش را درست ببینم. حرف نمی‌زد، اما عجیب‌ترین لبخندی که تا به حال دیده‌بودم را روی لبانش حس کردم. شاید نمی‌خاست آن کوه استواری که از او در ذهنم داشتم خدشه‌ای بردارد. لبخندش حسی بین آرامش و استرس به من منتقل کرد. شاید هم لبخندش برای من نبود. لبخندش به بازی روزگار بود و دله‌دزدی‌های او. اندکی بعد برخاست تا برود، دستی بر روی بدنه ماشین کشید، می‌خواست لمس کند خاطراتش را. پدربزرگ سخت سکوت کرده بود. آخر می‌دانی که. وابستگی بد دردی‌ست.
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
بوریس برزوفسکی ارجمندوسکی
بوریس برزوفسکی ارجمندوسکی
٩٧/٠٦/٢٢
٠
٠
خیلی خوب بود:)
notareal
notareal
٩٧/٠٦/٢٣
٠
٠
سپاس باشد شما که هماره در راستای آدمی و آدمیت نیک نویسید.// پیرنیا به نوه: چشم هایم نیل گونِ شاخاب پارس*۱، سپیدی مو، برف دماوند، و چانه ی سخت و سیمی ام بین آ بین دو گوشِ گربه ی ایران است. سخت تا نگاه بان باشد دریای مازندرانم. که فرزندم، مبادا که هرگز چانه ام شکند و یا سوی دو چشمان به خامُشی رود. آنگاه است که تو سوی چشمان و سختی چانه ام باشی.// تا بوده ام و هستم، هر جای ایران که درنوردیدم چون کهربایی بود که مرا به خود می ربود*۲. این دم، تو قیصر من بوده، جاده ها با فرمان درخواهی نورد.// به گفته چامه سرای تانزانیایی: «اینی گَ - اِگاتای - واسِیــی یاگ . . . نِتِنا - واسِ سی . . . مِ مِ جی نِ . . . بِش کا تِ شی سون . . . مِ مِ جی نِ»*۳؛ و برگردان: «روجا*۴ بیرون زد . . . کرم شب تاب را گفتم . . . برای آخرین بار . . . فروزان شو . . . برای آخرین بار»*۵. که این «آخرین بار من،» ایوار*۶ من است؛ و، پدر بزرگ افزود:« <روجا همان ناهید است . . . اختر نوید دهنده، . . . کارنَپ*۷ و کواین*۸ را . . . دوگانه ی شگفت آورست > . . . < گرچه تو را، . . . زهره ی ایوارِ من . . . ناهیدِ پگاهی*۹ دگرست.> »*۱۰
notareal
notareal
٩٧/٠٦/٢٣
٠
٠
//// *۱: خلیج فارس؛ ۲: جذب می کرد؛ ۳: بخشی از ترانه ای به زبانِ بَنتوو (Bantu) از دو کشورِ کنیا و تانزانیاست، چامه ی(lyrics) ترانه از جان ویرل ویند (John Whirlwind)، با عنوان «کوبه ی دوچندان» (Doublebeat)، ۱۹۵۶، پدیدار شده در بخش ادبی گاه نامه ی نیویورکر (New Yorker)، دسامبر ۲۰۱۷. بازنوشتار، از زبانِ بَنتوو، به پیروی از واژه ها و بندواژه های پارسی، از این مهرورز می باشد؛ ۴: ستاره سحری؛ ۵: برگردان از این مهرورز؛ ۶: غروب؛ ۷: رودولف کارنپ، ۱۸۹۱ - ۱۹۷۰ (Rudolf Carnap) از فرزانگانِ (فلاسفه) پَرهون وین (دایره وین) (the Vienna Circle)؛ ۸: اُرمان کواین، ۱۹۰۸ - ۲۰۰۰ (Willard Van Orman Quine) فرزانِ برجسته ی آمریکایی سده بیست و استاد، درگذشته ی، فلسفه در دانشگاه هاروارد؛ ۷ و ۸: دوگانگی ( که هم اختر بامدادان و هم شام گاهان) اختر ناهید (همان زهره و یا آناهیتا) در برخی گفتمان فلسفی دشواری آفرین، و در پی آن دشواری گشا بوده است. دو اندیش مند نام برده، در بالا، نوشتارهای ارزنده ای در این راستا دارند؛ ۹: سپیده دم؛ ۱۰: آن چه پدیدار آمده درمیانِ گیومه های آخرین بخشی از نوشته ای از این مهرورز می باشد، با خردی دگرگونی در راستای نویسه بالا.
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٦/٣٠
٠
٠
وابستگی خیلی وحشتناکه :) اونم وقتی قراره اینجوری یهویی از آدم بگیرنش. یاد آقاجون خودم افتادم :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
در کربلا بودم

جا مانده‌ای بی‌قرار

٩٧/٠٧/٠٣
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

بی‌عشق کجای راه ماندی؟

٩٧/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

قیمت ارز گران خواهد شد - شعر طنز

٩٧/٠٧/٠٤
شعری سروده خودم

دل به دریا زده

٩٧/٠٧/٠٤
نفهمیم کی خوابمان برد

تماما ساده

٩٧/٠٧/٠٤