سقوط رو به بالآ
می‌خوام برم آسمون

سقوط رو به بالآ

نویسنده : فو فا نو
پدر و مادرش رفته بودند مکه تا شفایش را این‌ دفعه مستقیما از خود خدا بخواهند. او خانه مانده بود و مادرش به خواهرش سپرده بود مواظبش باشد. خاله که فکر می کرد او خواب است، رفته بود خرید کند. زیر چشم‌هایش سیاه بود. به زحمت بلند شد و کپسول گاز هلیوم را آورد و یک عالمه بادکنک را از زیر تختش بیرون کشید و آن‌ها را با گاز هلیوم پر کرد و به موهایش گره زد. کلید پشت بام را برداشت و لنگ‌لنگان به آن جا رفت. باد می‌وزید. به لبه پشت‌بام رسید. کاغذی از جیبش درآورد و چیزی رویش نوشت، با آن یک هواپیمای کاغذی ساخت و به سمت ساختمان روبرویی پروازش داد. رفت جلوتر، دست‌هایش را باز کرد و... سقوط. دست‌هایش در هوا این‌ور و آن‌ور می‌رفتند و خودش می‌خندید. می‌خندید که به زمین خورد.
مردم یکی‌یکی سرو کله شان پیدا شد. زیر پایشان قرمز شده بود. بوی گاز و پلاستیک و خون می‌آمد. صدای خانمی از میان جمعیت بلند شد: «این همان دختری نیست که تا همین چند سال پیش همه‌اش توی کوچه‌ها می‌دوید و پر سرو صدا می‌خندید و بادکنک به موهایش گره می‌زد و با قیچی موهایش را می‌برید و می‌داد به ملت؟» دیگری گفت: «چرا. چرا خودشه!» و با دستشان جلوی دهانشان را گرفتند. یکی می گفت: «از اول خل بود بابا.» یکی هم میان آن هیاهو کاغذی دستش بود و به سرعت داشت نزدیک دختر می‌شد. کسی هم می گفت: «چیزی بیاورید موهایش را بپوشانیم. زشت است!» کسی که نزدیک دختر شده بود، قیچی‌ای از جیبش درآورده بود و داشت موهای دختر را می برید که مردم حواسشان به او جمع شد و گفتند: «چی‌کار می‌کنی مرتیکه؟ دست نزن بش. نباید تا پلیس و آمبولانس نیومده دست بزنیم. نامحرمه.» مرد گوش نداد و به کارش ادامه داد. مردم جلو رفتند و او را گرفتند. تقلایی نکرد. کارش انجام شده بود. بادکنک‌ها همراه با موهای دختر داشتند به آسمان می‌رفتند و اشک‌های پسر، به زمین.
روی کاغذ نوشته شده بود: «می‌خوام برم آسمون.»
برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
بوریس برزوفسکی ارجمندوسکی
بوریس برزوفسکی ارجمندوسکی
٩٧/٠٦/٢١
٠
٠
واای خیلی خوب بود! فقطم ذهنم درگیر شد اگه خل بوده چجوری میدونسته با هلیوم پر کنه😂😂
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/٠٦/٢١
٠
٠
چه خوب که خوشت اومده :)) من بلدم، پس عجیب نیس که اینم بلده، ها؟ XD جا افتاد الان؟ :))
بوریس برزوفسکی ارجمندوسکی
بوریس برزوفسکی ارجمندوسکی
٩٧/٠٦/٢١
٠
٠
نبینم هوس آسمون رفتن به سرت بزنه آ-__-😂😂😂😂😂
komeil
komeil
٩٧/٠٦/٢١
٠
٠
خیلی خوب بود
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/٠٦/٢٢
٠
٠
:) خوشحالم خوشتون اومده
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٦/٢١
٠
٠
جالب بود :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/٠٦/٢٢
٠
٠
سه پاس و گل گل گل :| خخخخخخ مرسی خوندین و خوشحالیم شمام خوشتون اومده و این حرفا
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٦/٢٢
٠
٠
میدونستم تهش عجیب غربیه :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/٠٦/٢٢
٠
٠
مدال کسی که بهتر همه نوشته هام رو شناخته هم میدیم ب تو :)))
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠٦/٢٣
٠
٠
فانتزی جالبی بود:)
زینب اسکندری
زینب اسکندری
٩٧/٠٦/٢٤
٠
٠
وای فوف :))))
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٦/٣١
٠
٠
جالبناک بود :)) خوشمان امد :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
دو روایت از محرم امسال

هر روز محرم است

٩٧/٠٦/٢٤
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

دوستت دارم

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
خدایا یعنی می‌شود؟

پاییز در راه است...

٩٧/٠٦/٢٤
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١