هرسال دریغ از پارسال
گذر پاییزها و مدرسه‌ها

هرسال دریغ از پارسال

نویسنده : pim.he
امروز در مرور خاطراتم به حقانیت این ضرب المثل رسیدم. خاطرات جالب از دوران کودکی برایم باقی مانده است. خاطرات دوران مدرسه، آن هم در شهری که در آن زاییده نشده بودم. خاطراتی که در آن نه دایی است و نه عمویی. نه خاله‌ای است و نه عمه‌ای. و نبود عمه چقدر سخت است!
و اما قضیه ضرب المثل. همیشه همین موقع‌ها که بوی ماه مهر مدرسه چنان زیر دماغ‌مان می‌زد، سراغ دفترها و کتاب ها می‌رفتم. با مادر و خواهر کوچک‌ترم برای خرید لوازم تحریر راهی فروشگاه می‌شدم و با فراغ بال به خرید انواع و اقسام لوازم تحریر می‌پرداختم. به اندازه یک اداره در شهرستان فلان آباد، مداد و خودکار می‌خریدم و مانند همان اداره، در عرض چند هفته تمام این لوازم تحریر را از بین می‌بردم. پاک‌کن که همیشه مهمان یک روزه‌ام بود. خودکار و مداد هم اگر گران بود، مهمان سوراخ‌های دیوار می‌شد. و اگر هم ارزان نبود، کلا مهمان به حساب نمی‌آمد.
بعد از خرید مایحتاج مدرسه که واقعا مایحتاج نبود، به سراغ جلد کردن دفترها و چسباندن برچسب به مداد و خودکار می‌رفتم. همیشه این کار را خاله و مادرم انجام می‌دادند و هیچوقت قرعه این کار به نام من نیفتاد. به طوری که اگر از من بپرسند از دوران چند روز مانده به شروع مدارس چه خاطره‌ای داری؟ می‌گویم: «خرید لوازم تحریر به توان سه!»
روزها و ساعت‌ها به زور می‌گذشتند تا اینکه به 31 شهریور می‌رسیدیم. این روزها را همیشه دوست داشتم. طوری به خودم می‌رسیدم که مطمئن بودم اگر دختری معقول من را در خیابان ببیند، حتما برای امر خیر پا پیش می‌گذارد!
اول مهر می‌شد. روز را با عکس یادگاری پدر و قرآن رد کردن از سرِ مادر می‌گذراندم. به مدرسه می‌رفتم و شرکت در کلاس‌های درس را با غرور خاصی آغاز می‌کردم. چنان حساسیتی به کت و کفش‌هایم داشتم که حد و اندازه نداشت. زمین و زمان را بهم می‌دوختم اگر احدی ذره‌ای خاک را به سمت کفش‌های مبارکم پرتاب می‌کرد.
ولی حالا... در روز انتخاب واحد که روزی ناموسی برای دانشجویان است، با زنگ یکی از دوستانم بلند شدم.
-الو. سلام. خوابی؟
-ساعت 9 صبحه. می‌گی خوابی؟ نظر خودت چیه؟
-پاشو انتخاب واحدت رو بکن.
بعد از این جمله، زمان ایستاد و از خودم پرسیدم مگر امروز چند شنبه است؟ دیگر نیازی به ادامه مکالمه نبود. سراغ سایت دانشگاه رفتم و انتخاب واحد را انجام دادم. مانند پرایدِ سر جاده شدم. یک نمونه درب و داغان در انتخاب واحد. و امروز، روزی که هیچ فرقی با روزهای قبل برای من ندارد. چند روز دیگر کلاس‌های دانشگاه شروع می‌شود و تنها ماتمِ من این است که چه کار کنم که بتوانم ساعت شش صبح بیدار بشوم و نه یازده ظهر.
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٧/٠٦/١٨
٣
٠
من خودم همیشه عاشق همین فصل سال بودم،اونم دقیقا به خاطر همین خرید لوازم تحریر.از بچگی همیشه عاشق لوازم تحریر بودم و با گذشت سال ها و پیر شدن! این عشق از سرم نیفتاد.ولی بر خلاف شما مثل چشمام از وسایلام مراقبت میکردم و میکنم. همیشه دوستام میگن ک من اصلا لازم نیست رو دفتر کتابام اسم بنویسم،چون هیشکی به تمیزی و مرتبی من نمینوسه و کلا دفتر کتابام شناخته شدس. حالا هم ک دارم دانشجو میشم رفتم به روال هرسال چند بسته ورق کلاسور و صد رنگ خودکار خریدم..ببخشید ک طولانی شد.مطلب خوبی بود موفق باشین.
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٧/٠١
٠
٠
سعی کنین :) سعی
پربازدیدتریـــن ها