تاکسی زندگی
رابطه خندوانه و پرایدهای سفید

تاکسی زندگی

نویسنده : komeil

دیر شده بود. برای رسیدن به مقصد زیاد وقت نداشتم. اسنپ گرفتم. عجله و استرس برای رسیدن به مقصد از یک سو و منتظر ماندن زیر آفتاب ظهرگاهی، آن هم برای راننده‌ اسنپی که پشت تلفن نشانی جایی که ایستاده بودم را درست نمی‌فهمید، از سویی دیگر حسابی کلافه‌ام کرده بود. بالاخره آمد. یک پراید سفید مدل پایین که راننده‌اش جوانی بود چپه‌تراش با پیراهنی سفید. سفیدیِ پیراهن و پراید به‌شدت به هم می‌آمدند، چرا که هردو سفید رنگ‌ و رو رفته‌ای بودند که بوی کهنگی می‌داد. بعد از سلام و احوال‌پرسی معمول و پرسیدن ‌نشانی مقصد، سکوت کاملا فضای ماشین را پرنرده بود که راننده یک سوال عجیب پرسید.
-به نظر شما اگه یه دختر شهری با یه جوون روستایی ازدواج کنه حاضر میشه بیاد روستا زندگی کنه؟
تُن صدایش به شدت پایین بود و آرام صحبت می‌کرد. انگار خجالت می‌کشید. لهجه‌اش مشهدی نبود.
-
عذر می‌خوام! برای شخصی از آشناهاتون چنین اتفاقی افتاده؟
-
برای خودم می‌گم. من اگه بخوام بیام توی شهر باید همین‌جوری رانندگی کنم. از فضای شهر خوشم نمیاد. می‌خوام برم روستامون و کشاورزی کنم.
-
بستگی به آدمش داره. اگه طرف خودتو بخواد می‌آد.
-
والا طرف که مارو نخواست. بعد یه سال ول کرد رفت. دختره مال روستای خودمون هم بود. حالا مادرم اصرار داره که بیا بریم خواستگاری دختر‌خاله‌ت. مشهد زندگی‌می‌کنن. من که دیگه چندان میلی به ازدواج ندارم. ولی واقعا فکر می‌کنی حاضره بیاد روستا؟
صدایش آرام‌تر و شکننده‌تر از قبل شده بود.
-
نمی‌دونم. گفتم که بستگی به خود فرد داره.
-
هنوزم دوستش دارم. الان هرجایی میرم یاد خاطرات مشترکمون می‌افتم. اعصابم خرد می‌شه. با خودم می‌گم کاش یه کم قیافه خوشگل‌تری می‌داشتم. کاش پولدار بودم. کاش یه‌چیزی می‌داشتم که نذارم بره. کاش حداقل خونه‌ام توی روستا همین امسال ساخته می‌شد! تمام بزرگترامون گفتن این پسر آدم خوبیه. معتاد نیست. دعوا نمی‌کنه. کتکت نمی‌زنه. دوستت داره. ولی اون نمی‌فهمید. اون توی گوشیش لابلای این صفحات مجازیش دنبال از ما بهترون بود. بهش گفتم می‌دونم داری چیکار می‌کنی. ولی من چشمامو می‌بندم. تو فقط یه کم به فکر زندگی مشترکمون باش. ولی دختره ول کرد رفت. راستی خندوانه می‌بینی؟ دعا کن امشب جایزه‌شو من ببرم. باهاش میرم خونه‌ام رو درست می‌کنم. با باقیش هم یه کار راه می‌اندازم. بعدم بهش می‌گم بیا برگرد سر خونه‌و زندگیت!
-
ممنون همین‌جا پیاده می‌شم. ایشالله اوضاع زندگیت رو به راه بشه.
-
ممنون فقط دعا کن امشب برنده بشم.
-
حتما. خداحافظ
پایش را روی پدال گذاشت و با شتاب راه‌افتاد. کنار خیابان ایستاده بودم. خیره شده بودم به ماشینش که داشت دور می‌شد. با خودم گفتم چه‌قدر یک آدم می‌تواند بی‌مسئولیت باشد. چرا باید بعد یک‌سال این‌قدر راحت زندگی مشترک را رها کرد و رفت. آدم‌ها سرویس اسنپ نیستند که هروقت خواستی سوار ماشین یکی‌شان شوی و هرجایی که دلت خواست پیاده شوی و باز یک ماشین دیگر و باز یک راننده دیگر و باز یک مقصد دیگر. دلم به حال جوان راننده‌ای سوخت که اعتماد به‌نفسش، غرورش، امیدش و احساسش را باخته بود اما هنوز تلاشش بازگشت به زندگی قبلی بود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠٦/١٩
١
٠
قشنگ بود، خیلی خوبه که راحت مینویسین. نوشتن واسه خیلیا سخته
komeil
komeil
٩٧/٠٦/٢٠
٠
٠
ممنون از لطفتون
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٧/٠٦/٢٠
١
٠
من هم یک بار سوار تاکسی شدم یارو میگفت وقتی بابام و باجناق هاش و اینا میرن بیرون مجردی من باهاشون نمیرم چون اعصابم خورد میشه. همه شون متاهلن و من طلاق گرفتم. خلاصه که طلاق خیلی سخته.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٦/٢١
١
٠
خیلی عالی بود و قلم بسیار روان و خوبی دارید :) موفق باشید
komeil
komeil
٩٧/٠٦/٢١
٠
٠
ممنون
پربازدیدتریـــن ها