انتظار
سیگار و فندک توی جیب

انتظار

نویسنده : n_babaeinia

 صدايش را ميشنوم، صداي تق تق باران روي سقف خانه‌ها. بوي‌ش را مي شنوم، بوي لباس‌هاي نم گرفته، آسفالت خيس، درختان شسته شده. يک غروب باراني پاييزي اين شکلي بود که من عاشق شدم. خورشيد غرق طنازي خودش، حواسش به زمين نبود که او آمد. با يک چتر سياه توي دستش و کلاه شاپو به سر. جلو آمد و گفت: «خانم شما فندک دارين؟ زير بارون سيگار مي‌چسبه.» چقدر به خودم فحش دادم که سيگاري نبودم! او رفت و من توي دلم داشتم داد و بيداد مي کردم که «اي بابا! کجا مي‌روي؟ تو نبايد بروي. تو هم الان بايد عاشق من شوي و بايد اين قصه را دوتايي ادامه بدهيم.» اما هرچه جيغ و داد کردم، نشنيد و سوار اتوبوس شد و رفت. 

از آن روز ديگر من هميشه توي جيب‌هايم يک پاکت سيگار و يه فندک دارم. توي هر ايستگاه اتوبوس، منتظرم تا اون بيايد و دوباره بپرسد «خانم شما فندک دارين؟» يک دفعه خوابش را ديدم. زير باران بوديم، زير همان چتر خيس. به او گفتم: «فيلم ميزِري رو ديدي؟» گفت: آره. خب؟

گفتم: تو پاول شلدوني و من آني ويلکس. يه روزي منم مي دزدمت و توي اتاقم زندانيت مي‌کنم و نمي‌ذارم دست هيچ بني بشري بهت برسه. تو هر روز فقط بايد به خاطر من پاشي. به خاطر من بايد هر شب بخوابي و به خاطر من فقط بايد بنويسي. بخواي فرار کني لت و پارت مي‌کنم، دقيقا همون‌جوري تا پاي مرگ. من خسيس‌ترين آدم دنيام. تو رو با هيچکي شريک نمي‌شم. تو فقط و فقط بايد مال من باشي.

سرش را به عقب خم کرد و خنديد. آن‌قدر بلند خنديد که از خواب پريدم. ديدم توي يک دستم سيگار است و توي دست ديگرم فندک. توي همان ايستگاه اتوبوس نشسته‌ام و آخرين اتوبوس هم رفت و او بازم نيامده است...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/٠٦/٢٠
٠
٠
بامزه بود :)) و کمی غمگین :(
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٦/٣١
٠
٠
«منتظرم تا اون بيايد» منتظرم تا او* بیاید / عجب :)
پربازدیدتریـــن ها