عذاب معلمی - قسمت پنجم
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

نویسنده : سلیمان حسنی

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

شاگردی داشتیم که  جثهٔ ریزی داشت. کلاس اول بود و خیلی هم باهوش. اما راه رفتنش مثل دویدن بود. به او گفته بودم زنگ‌های تفریح آرام‌تر راه  برود که به خودش و بقیه آسیب نزند. می‌گفت: «یادم می‌ره!» یک بار گفتم: «وقتی توی بلندگو گفتم «صادق»، یعنی آرام!» او هم قبول کرد. روزی صدا زدم «صادق!» نگاهی کرد و آمد گفت: «من که تند نرفتم. چشماتو باز کن تا تهمت نزنی!» گفتم: «چون بد حرف زدی، دستات رو بگیربالا.» گرفت. گفتم: «یک پات رو هم بگیر بالا.» گرفت. گفتم: «پای دیگه را هم بگیر بالا.» چند بار لی‌لی کرد و گفت: «خودت می‌تونی؟» گفتم: «نه!»

-ولی من می‌تونم!

دست‌هایش را روی زمین گذاشت و روی دست ایستاد. گفت: «یاد بگیر! الان هم دستام بالاست هم پاهام.» باخنده گفتم: «می‌خواستم باهات شوخی کنم.» گفت: «خودم فهمیدم. حالا اجازه هست برم؟ زنگ تفریح تموم شد.» گفتم برود ولی آرام! یک «باشه» گفت و با سرعت رفت.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٦/٣١
٠
٠
عجب شاگردای شیطونی دارید.....
YaseenNateghi
YaseenNateghi
٩٧/٠٦/٣١
٠
٠
سلام. خدا رو شکر که فقط ماجراهای تلخ رو نمی نویسید توی این سری مطلب هاتون. بامزه بود این یکی/ منتظر بقیه شون هم هستیم.
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٦/٣١
٠
٠
خییییییییلی بامزه بود :))) چی بچه بلبل زبونی بوده :)) و ایضا حاضرجواب :)
پربازدیدتریـــن ها