جمعه‌های من
درمان دائمی این درد

جمعه‌های من

نویسنده : komeil

دوباره جمعه رسیده. هفته‌ای دیگر تمام شده. و حالا پس از انتظار چندروزه، پنج‌شنبه هم گذشته و چیزی تا پایان جمعه نمانده. شادی و هیجان پنج‌شنبه فروکش کرده و تلخی جمعه است که باقی مانده. جمعه! چه روز عجیبی! روزی که فرصت داری تا استراحت کنی. تا با خیال راحت بخوابی تا خود ظهر! تا یک روز هم که شده از روزمرگی‌ات خلاص شوی! اما چه زود دلت تنگ می‌شود برای همان روز‌مرگی‌ها! انگار که معتاد باشی! چقدر زود بی‌تاب می‌شوی. 

جمعه ماجرای عجیبی دارد. شادی دورهم بودن خانواده را دارد و طعم آبگوشتی که مادر می‌پزد! خنده‌ی شوخیهای دور سفره را دارد و لذت گردش بیرون! اما همزمان حس تنهایی میان جمع را دارد و دلتنگی برای چیزی که انتظارش را نمی‌کشی! برای کسی که نمیشناسی! اصلا احساسی دارد که فقط درون توست. نمی‌توانی آن را بیان کنی و روی کاغذ بیاوری. حتی اگر هزارنفر دیگر هم همین حس را عینا مثل تو داشته باشند، بازهم نمی‌توانید آن‌را با یکدیگر به اشتراک بگذارید و واژه‌هارا وسیله آشکارسازی آن کنید. تنها می‌توانید از آن به حس عجیب‌وغریب غروب جمعه یاد کنید و هرکدام در این سلول تنهایی‌تان خوشحال باشید که پشت دیوار کناری‌تان یک زندانی دیگر مثل شما فکر می‌کند و احساسی شبیه شما دارد و البته امیدوار باشید به روزی که از این زندان آزاد خواهید شد و این احساس در میان جمع خواهد شکفت.

جمعه‌های من دودسته‌اند. نخست آنها که این حس عجیب، خودش را در قالب یک نوع دلتنگی و بی‌صبری بروز می‌دهد و دوم آنها که این حس را به بی‌حوصلگی و کسالت تبدیل می‌کنند. با اولی از درون می‌سوزم اما روی لبم می‌خندم اما با دومی خودم هم حوصله‌ی لبخند خودم را ندارم. سوز اولی را می‌توانم به قلمم منتقل کنم و از آن شاعرانگی‌ام را پرورش دهم اما با دومی حتی حال به دست گرفتن قلم را هم ندارم. جمعه‌هایی که از نوع دوم‌اند به شدت سخت می‌گذرند. کجا می‌خواهی این حس را فروکش کنی؟ توی رستوران‌ها؟ وسط شلوغی بازارها؟ زیر نور خیابا‌ن‌ها؟ این‌ها که فقط تو را تنهاتر می‌کنند! مردمی را خواهی دید که درد هرجمعه‌ی تو را ندارند. مردمی که از فردای شنبه، آنگونه که تو بیزاری، بیزار نیستند و مانند تو برای رسیدن جمعه‌ی بعد، جمعه‌ای که دوباره همین‌جور سوز دارد، مشتاق نیستند . سخت است که برایشان از این تناقض سخن بگویی. آنها اصلا جمعه را درک نمی‌کنند. 

غریب‌ترین ساعات جمعه غروب آنست. وقتی توی خانه نشسته‌ای و آفتاب دیگر آن قدرت پرتوی ظهر را ندارد. وقتی هنوز چراغ‌ها را روشن نکرده‌ای و خانه تاریک است. وقتی سکوت همه‌جارا گرفته و البته بیشتر از آن این افسردگی است که برفضای خانه حکومت می‌کند. می‌مانی میان "جمعه‌ها"ی چاوشی که داخل هندزفری‌ات فریاد می‌زند و "ای قلم سوز لرینده اثر یوخ"ی که دارد تلویزیون پخش می‌کند. این عصر جمعه دارد بدجور بر قلبت فشار می‌آورد و تو نمی‌دانی چه‌کار کنی؟ نمی‌دانم. شاید بهتر باشد که ماشین را بردارم و تا بهشت رضا بروم. شاید مصاحبت رفتگان دلم را باز کند. شاید بهتر است سوار اتوبوس شوم و راه بیافتم سمت حرم. شاید آرامش من به ضریح، دخیل بسته‌است. شاید آرامشم را در گفتگوی با حضرت در گوشه‌ای از گوهرشاد، از لابلای کتاب‌های دعا پیدا کنم.

اما این را می‌دانم که این‌ها موقتی است. این‌ها مسکّن‌اند تا درد مرا تا جمعه‌ی‌بعدی تسکین دهند. یقین دارم که باید بعد نماز مغرب در صحن، برای آمدن مردی دعا کنم که درمان دائمی درد من است. او خوب می‌داند که چگونه جمعه‌های من را رنگ کند. او خوب می‌داند که چگونه همه‌ی روزهای هفته را شبیه هم کند. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٧/٠٥/٢٠
١
٠
سلام ...دست مریزاد ‌..لحظه لحظه ی این یادداشت رو زندگی کردم ..چیزی که خود منم تا حدود زیادی درگیرش بودم ..هستم .و .........در هر حال ممنونم ....بینظیر بود ..
komeil
komeil
٩٧/٠٥/٢١
١
٠
ممنون از لطفتون
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٥/٢٠
١
٠
عَزیزٌ عَلَیَّ اَنْ اَرَی الْخَلْقَ وَلا تُری، وَلا اَسْمَعُ لَکَ حَسیساً وَلا نَجْوی..../ این فراز دعای ندبه رو به خاطرم آورد :) اللهم عجل لولیک الفرج :) موفق باشید
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٧/٠٥/٢٣
١
٠
بسیار زیبا
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢