هلیله سیاه آقا هرمز
شاید گیلانه باشد...

هلیله سیاه آقا هرمز

نویسنده : مانا منصوری

چشم‌های آقا هرمز، روز به‌روز کم سو تر می‌شد و قیمت‌های حک شده روی پاکت‌های شیر و سطل‌های ماست و غیره را به غلط می‌خواند. اعصاب درست و حسابی هم که نداشت. تا مشتری ها بهش خرده می‌گرفتند، داد و بی‌داد راه می‌انداخت و محل را روی سرش می‌گذاشت. این شد که یک روز که جلوی پنکه دراز کشیده، چشم‌ها را بسته و غرق در تفکر درباره دیاستروفیسم و الگوی کانال بودم، پدر لگدی نثار پهلویم کرد و گفت عوض بیکار ماندن در خانه، بروم کمک آقا هرمز بی‌نوا. بماند که من نه بیکار بودم، نه آقا هرمز با آن اخلاق محمدی «بی‌نوا» بود. 

یک روز که کنسروها را در طبقات می‌چیدم و عوض تفکر درباره جغرافی، درباره خوابیدن زیر پنکه رویاپردازی می‌کردم(ببینید، من هرگز نفهمیدم پدرم چطور دلش آمد خط فکری مرا تا این حد تنزل دهد!)، در باز شد و زنی میانسال باوقار و متانت تمام وارد شد. سراغ آقا هرمز را از من گرفت. گفتم که امروز نخواهد آمد، او گفت دوباره می‌آید. انصافا تعجب کردم. تنها زنی که پیش از این سراغ آقا هرمز را می‌گرفت، ننه مریم بود. پیرزن خمیده قامتی که معتقد بود دمنوش بادرنجبویه ای که هرروز برای آقا هرمز آماده می‌کند، باعث می‌شود اعصابش به طرزی مسحورکننده آرام شود. دیگر نخواهم گفت که آقا هرمز چطور هردفعه دور از چشمِ ننه دمنوش را پای گیاه خشکیده کنج پیشخوان می‌ریخت.

شب که زیر پنکه خوابیده بودم، از پدرم پرسیدم چطور ممکن است آن زن سانتی مانتال با آقا هرمز کاری داشته باشد؟(به شما گفتم که خط فکرم تنزل پیدا کرده بود). پدر میان خواب و بیداری ب‌ حوصله گفت که شاید او گیلانه باشد. فکر کردم این دیگر چه اسمی ست، حتما پدرم به اضغاث احلام دچار شده. 

فردا شد و زن باز آمد. این بار آقا هرمز پشت پیشخوان نشسته بود و با صورتی عبوس به حساب‌ها می‌رسید. من هم تا زن را دیدم خواستم جلو بروم سلام علیک کنم، که سمت پیشخوان رفت:«آقا هرمز، سلام.» و آقا هرمز چنان قیافه‌ای به خودش گرفت که من به عمرم ندیده بودم. اصلا من ندیده بودم گره از ابروهای این مرد باز شود، چه برسد به اینکه لبخند هم بزند. بعد با خوشرویی بی‌سابقه ای گیلانه(اسمش جداً گیلانه بود) را روی صندلی جلوی پیشخوان نشاند و مرا دنبال نخود سیاه فرستاد. که من نرفتم و پشت قفسه‌ی تنقلات پنهان شدم. درازگوش نبودم که چنین واقعه‌ای را از دست بدهم! متاسفانه از آنجا که سنگر گرفته بودم، تصویری از هرمز و گیلانه نداشتم و تنها دسترسی‌ام به صوت بود: 

"این ننه مریم رو یادته؟" "آره یادمه، همون که شبیه خانم مارپل بود!" "آره دقیقا" "خب چی شده ننه مریم؟" "تو که نبودی، در مغازه رو قفل کردم روی همه. ولی اون به هر دردی بود می‌خواست حالِ ناخوشِ منو خوش کنه. هرروز برام هلیله سیاه می‌آورد. می‌گفت از سفید شدن موی سر جلوگیری می‌کنه! به زور روزی یکی دوتا هلیله سیاه زیر زبونم می‌ذاشت، بعدشم یه جا خوند که از کم سو شدن چشم و چار آدم هم ممانعت می‌کنه، دیگه دوز تجویزش رو برد بالا. هی گفت نمی‌دونم چرا از وقتی گیلانه رفته، زرد شدی، تکیه شدی، هلیله بخور جوون شی. اون روزی که خبر آوردن رفتی از ایران، شب خوابیدم صبح پاشدم موهام یک دست سفید شده بود. ننه هم هرچی هلیله داشت ریخت توی چاه توالت."

بعد چند دقیقه سکوت بود و آقا هرمز باز به حرف آمد:"الان شماره‌اش رو بگیر بیاد یه سر ببینه منو."

"الان موهات سیاه شدن مگه؟" "نه، ولی تو رو که دیدم، سوی چشمام برگشت. نورم برگشت."

آن شب پنکه می‌چرخید و کتاب جغرافی جلویم باز بود. ذهنم پیش آقا هرمز بود. آهی کشیدم و با خودم فکر کردم چرا نورچشمی آقا هرمز باید اینقدر ازش دور باشد؟ چرا بین گیلانه و هرمز کیلومترها فاصله‌ست؟

کتاب جغرافی را بستم و فکر کردم که آدم برای آدم بهترین دوا است برای درد. که گیلانه خانم برای آقا هرمز. هلیله سیاه دیگر چه صیغه‌ایست.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٧/٠٥/٢٠
٣
٠
سلام ...بسیار زیبا و روان بوووود ...بنظرم میشد که کمی بیش از آنچه که بود .ادامه دار باشه ‌.......در هر حال جالب بووود ..موفق باشید
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠٥/٢٠
١
١
خیلی خوب بود:) افرین
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٥/٢٠
١
٠
یادداشت خیلی خوبی بود :) موفق باشید
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٧/٠٥/٢٣
٠
٠
کم پیدایین :) مثل همیشه عالی
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٦/٢٢
٠
٠
مثل همیشه مرسی :)
پربازدیدتریـــن ها