وقتی ده سالم بود
من نمی دانستم عوضی یک فحش است

وقتی ده سالم بود

نویسنده : h_sokoot

یادم می‌آید یک معلم عوضی داشتم. معلمی که من و دوست صمیمی‌ام «ح» از او خوشمان نمی‌آمد. جوان بود و فقط یک دخترِ نمی‌دانم چند ماهه داشت. به خاطر می‌آورم دخترش را خیلی دوست داشت و گویی انتظار داشت ما هم دختر بانمکش را دوست داشته‌باشیم. اما من و «ح» هم از خودش و هم دخترش بدمان می‌آمد. البته این احساس منفی تقصیر ما نبود چون معلمم اصلا ما را تحویل نمی‌گرفت و در کلاس برای خودش چندتا عزیزدردانه پیدا کرده‌بود.

من دختر درسخوانی بودم اما هر کاری می‌کردم زبانش در دهانش برای تعریف کردن از من نمی‌چرخید. یادم است یکی از هم‌کلاسی‌هایم پیک نوروزی‌اش را در مدرسه جاگذاشته‌بود. هر روز ایام عید، به خانه‌مان زنگ می‌زد و من سؤالات را برای او دیکته می‌کردم. بعد از عید که به مدرسه رفتیم معلم‌مان حسابی از هم‌کلاسی‌ام تعریف کرد که بی‌خیال تکالیفش نشده و آن‌ها را از دوستش پرسیده‌است. تمام مدت سخنرانی سه دقیقه‌ای او منتظر اشاره‌ای به کار خیرخواهانه‌ی خودم بودم اما خبری نشد. خاطره‌ای دیگر مشابه همین به یاد دارم. کتاب‌های کاری داشتیم که به یاد نمی‌آورم برای کدام انتشارات مسخره‌ای بود که برای بچه‌های چهارم دبستان کتاب کار تاریخ با جلد بنفش‌رنگ و صفحات سیاه و سفید چاپ می‌کرد. تکلیفی از همین کتاب مزبور داشتیم و از شانس من آن انتشاراتی یادش رفته‌بود بررسی کند که تمام صفحات کتاب چاپ شده‌باشند. در کتاب من چند صفحه‌ی سفید بود. به یکی از دوستانم که تقریبا با هم صمیمی بودم زنگ زدم و با اشک و آه آن حجم از سوالات را تماما از او پرسیدم. مادرم کمکم کرد. سؤالات را برایم پاک نویس کرد و من جوابشان را نوشتم. فردای آن روز ،زنگ تفریح، رفتم پیش معلمم و ماجرا را برایش تعریف کردم. به زبان بی‌زبانی از او خواسته بودم دوست عزیزم «میم» را جلوی کلاس تشویق کند تا از خجالتش در بیایم. باز هم تمام مدت سخنرانی چهار دقیقه‌ای او درباره‌ی فداکاری «میم» منتظر بودم تا از حس مسئولیت پذیری من در انجام تکالیفم سخنی به میان آورد. اما انتظارم بیهوده بود. آنجا بود که شک کردم معلمم از من خوشش نمی‌آید و در هر صورت من را تحسین نخواهد کرد! چه مثل هم‌کلاسی حواس‌پرتم مسئولیت‌پذیر باشم و چه مثل «میم» خیراندیش... خدا را شکر و به لطف خانواده‌ام، آن معلم باعث نشد هیچ کدام از آن دو خصلت را را از دست بدهم. اما باعث شد من که معمولا رتبه ی یک یا دو کلاس بودم و در نمراتم غیر از بیست عدد دیگری نمی‌شناختم، املای ترم اولم را 18 و انشایم را 17 بگیرم. یادم نیست دقیقا از چه غلط گرفته‌بود اما هنوز در عجبم که مگر چند غلط می‌توان از انشای یک دختر چهارم دبستانی گرفت که عاشق نویسندگی است؟! یادم است خانواده‌ام از عصبانیت پای نمره‌ی برگه ی امتحانی‌ام را امضا نکردند. یادم است برای گرفتن دو امضای لعنتی چه قدر اشک ریختم. وقتی امضاها را از من خواستند با صداقت کودکی جواب دادم: «پدر و مادرم از نمره‌ام عصبانی شدند و آن را امضا نکردند.» معلمم هیچ نگفت. حرفم را باور کرد و فقط صورتش را چروک کرد.

هشت سال گذشته‌است. حالا دیگر فارغ‌التحصیل شده‌ام. اما هنوز یادم است چیزی را که مطمئنم نه معلمم و نه پدر و مادرم یادشان است. من کودک بودم و فکر می‌کردم «معلم عوضی» معلمی است که خشن باشد. کودک بودم و فکر می‌کردم اگر معلمم من را دوست نداشته‌باشد به ته دنیا رسیده‌ام. کودک بودم و به تمام جهانیان حق می‌دادم که همواره از من نمره‌ی بیست بخواهند.

من کودک بودم و نمی‌دانستم «عوضی» یک فحش است!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٥/٢٧
٠
٠
خیلی درکت کردم... منم چهارم که بودم معلممون رف مرخصی زایمان همه ما رو منتقل کردن اون یکی کلاس بعد من که شاگرد اول کلاسمون بودم رو معلم اونا نه تنها شلغم هم حساب نمی کرد بلکه از هممون بدش میومد و لج بود تمرینا رو که شاگرد اولشون حل میکرد اگه اشتباه بود من خودمو میکشتم هم محل نمی داد میگف نیلوفر هرچی نوشته درسته!! اونم نه اینکه درساش خوب باشه فقط چون عمه هاش معلم بودن!! رک میگف نمیخوام حرف بزنی!...
h_sokoot
h_sokoot
٩٧/٠٥/٢٨
٠
٠
چه قدر بد😞...
فاطمه سادات
فاطمه سادات
٩٧/٠٥/٢٨
٠
٠
منم همین مشکلو با معلم چارمم داشتم
b_noori
b_noori
٩٧/٠٥/٢٨
٠
٠
ولی برعکس من عاشق معلم کلاس چهارمم بودم خانم ذوالفقاریان، جالبه که هنوزم میبینمش و از دیدن چهره مهربونش لذت میبرم. البته دل خوشی از معلم کلاس سومم ندارم :)
h_sokoot
h_sokoot
٩٧/٠٥/٢٨
١
٠
واقعا معلمای خوب نعمتن.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٧/٠٦/٠١
٠
٠
یک جور متن انشا طوره خیلی خوب بود. نکاتی که به نظرم رسید اینه که باید مراقب باشین هیچ وقت جای است، هست یا جای هست، است به کار نبرین چون باهم تفاوت هایی دارن. طبق محاسباتم الان باید 18 ساله باشین و تازه کنکور داده😊 راستش منم از روزی که یادمه سه چیز رو خیلی دوست داشتم. نوشتن، نقاشی و ورزش کردن. دبیرستان معلم ادبیاتی داشتم که یک بار منو جلوی تمام کلاس سرافکنده کرد چون نتونسته بودم شعری رو از حفظ کنم.نشستم و بزاش یک شعر طولانی نوشتم که محتواش این بود: من یک روز آدم بزرگی توی ادبیات میشم و تو فقط یک معلم بدبخت ادبیات دون باقی میمونی... من باهاتون همدردی میکنم چون معلم ها حق ندارن به بچه های مردم بی توجهی کنن و فرق بزارن ولی قبول دارم که نباید به تایید یا رد اونها اهمیتی داد. انشالله موفق باشین و به چیزی که دوست دارین برسین 😊🍀
h_sokoot
h_sokoot
٩٧/٠٦/١٢
٠
٠
خیلی ممنون☺ راستش فرق استفاده ی هست و است رو نمی دونم. اگه بگید خوشحال میشم.
پربازدیدتریـــن ها