سفرنامه آذربایجان - قسمت دهم
اِنتَشَر ینتشرُ انتشار

سفرنامه آذربایجان - قسمت دهم

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی
قسمت قبل را از اینجا بخوانید
بعد از آن شام مفصل و دلچسب و دوغ محلی‌ که واقعا سنگین بود، کمی پیاده‌روی بد به نظر نمی‌رسید. در حرکتی بس ناجوانمردانه علی را به حال خودش رها کردیم و سه نفری پیاده به سمت مهما‌نپذیر محل اقامت‌مان حرکت کردیم. مطمئنا اگر در آمریکا زندگی می‌کردم و در مسابقۀ خنداننده شوی خندوانۀ صدا و سیمای آمریکا شرکت می‌کردم و داستان منشوری آن پیاده‌روی طولانی را تعریف میکردم، اول می‌شدم و کلی پول می‌زدم به جیب. ولی خب خیلی بدشانس هستید که من حجب و حیایم خیلی زیاد است و آنقدر زیاد است که خیلی زیاد است و نمی‌توانم آن داستان جذاب منشوری بازگویش کنم. حسرتش بماند به دلتان و افسوس بخورید فعلا.
خیلی شب بود. حدودا دو الی دو و نیم ساعت بود که داشتیم پیاده راه می‌رفتیم. راه را هم بلد نبودیم، گوشی‌هایمان هم خاموش بود و دوباره تاکید می‌کنم که خیلی شب بود. توی همان کوچه ‌پس‌کوچه‌ها که داشتیم دنبال مسیر می‌گشتیم، یاسین از یک ماشین پژو 206 آدرس پرسید. سمت و سو را که مشخص کرد راه افتادیم. کمی بعد، دیدیم همان ماشین آمد و کنارمان ایستاد. دیدیم می‌خواهد ما را تا مقصد برساند. بندۀ خدا بی مقدمه گفت: «بیایید برسانم‌تان.» یاسین اما هول کرد و نمی‌دانم چه شد که گفت: «نه! شرمنده‌تم!» حالا ما آن موقع چیزی نگفتیم ولی خب بعداً حسابی حالش را گرفتیم. آخر برادرِ من، طرف می‌خواهد ما را برساند؛ تو می‌گویی شرمنده‌تم؟! از این‌که نمی‌توانی این لطف را بهش بکنی شرمنده‌ای؟! هیچی! به جای اینکه بگوید «شرمنده‌مان می‌کنید» گفت: «شرمنده‌تم!» بگذریم... برایمان واقعا عجیب بود! یک پسر جوان هم سن و سال خودمان بود و مادر جوانش ظاهرا. می‌خواستند سه جوان غریبه را نصف شب سوار ماشین‌شان کنند و برسانندشان. من اگر بودم هرگز چنین ریسکی نمی‌کردم. ولی خب شرایط را سنجیدند و به این نکته پی بردند که ما از آن خانواده‌هایش نیستیم و ما را رساندند.
صبح ساعت یازده از خواب بیدار شدم و به شوق دیدار «پدر»، آن دو خرس خفته را نیز بیدار کردم. راستش ما توی اتوبوس‌ها فیلم اکسیدان را دیده‌بودیم، بدجور هوس اثبات برادری‌ با باقیِ اهل کتاب کرده بودیم! قبلش هم شنیده بودیم که تبریز کلیساهای زیادی دارد. خیلی اکشن حاضر شدیم و به سمت پدر رفتیم. یکشنبه بود و هوا گرم. در آن هوا تنها چیزی که می‌چسبید یک فقره اعتراف بود نزد پدر گرامیِ احمدی نژاد... ببخشید! پدر روحانی. ولی واقعا وحدت ادیان کجا رفته؟ برخلاف مسجد که درش همیشه باز است و همه می‌توانند رفت و آمد کنند؛ کلیسا فقط یک روز در هفته باز است و آن هم برای خواص. برای حضور در کلیسا به عنوان گردشگر می‌بایست از یک جایی نامه می‌گرفتیم و چون مغموم بودیم بیخیالش شدیم. اگر یک پدر یک روزی این سفرنامه را خواند بداند و آگاه باشد به جان همین تِد که قدش بلند است، ما فقط می‌خواستیم کمی از آن شراب روحانی بنوشیم. مدیونید اگر فکر کنید تِد می‌خواست کمی پیانو بنوازد و یاسین هم می‌خواست کمی مباحثۀ عقیدتی با پدر بکند. یک جرعه از همان شراب روحانی لامصب را می‌دادید ما می‌نوشیدیم و می‌رفتیم پی کارمان و بعدش ازتان تعریف می‌کردیم.
شراب روحانی را که ندادند، تد از شدت کمبود معنویت در معده‌اش، همان‌جا وسط خیابان دراز کشید و خشتک درید و گفت: «من گشنمه!» درنگ نکردیم و دنبال جایی برای صرف ناهار گشتیم. نبود! به ناچار چندتا شیرینی خریدیم و خوردیم و بعد دوباره رفتیم همان‌ جای همیشگی و همان همیشگی (املت) را سفارش دادیم.
دیدیم هوا خوب است (و ما با چشمای تَر، دوباره بدون شما می‌رویم سفر). گفتیم برویم ادامۀ چرخش در شهر و دیدن همان موزه‌هایی که روز گذشته بسته بودند. موزه‌ها را دوست می‌داشتیم. برای اینکه می‌خواستیم بیشتر با آذربایجان آشنا شویم و ببینیم که چطور تاریخی را گذرانده‌اند. مطمئنا دیدن این مسائل از نزدیک خیلی فرق می‌کند با خواندن‌شان توی کتاب. لذا از همان‌جای همیشگی راه افتادیم سمت موزه‌ها و بافت تاریخی شهر...
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٧/٢٦
٠
٠
چه حوصله ای دارید، همش پیاده !!
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٧/٠٧/٢٧
٠
٠
مقصود دیدن شهر و مردم و اماکن بود دیگه.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٧/٢٨
٠
٠
این قسمت رو تقریباً همش رو واسم پیش تر تعریف کرده بودی ، ولی خوندنش هم خالی از لطف نبود :) موفق باشی
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٧/٠٧/٢٨
٠
٠
سلامت باشی.
پربازدیدتریـــن ها