سفرنامه آذربایجان - قسمت نهم
علیه! علی!

سفرنامه آذربایجان - قسمت نهم

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی
قسمت قبل را از اینجا بخوانید.
امام‌زاده دال و ذال در محله «میارمیار» تازه بازسازی و ترمیم شده بود و خیلی باصفا بود. دومین گربۀ لَش را توی حیاط این امام‌زاده دیدیم. آنقدر خسته بودیم که تصمیم گرفتیم به رسم گربه‌سانان کمی توی امامزاده لَشینگ کنیم. همه توی امام‌زاده لشینگ کرده بودند و معلوم بود از کسبۀ همان دور و اطراف هستند که برای استراحت عصرگاهی آمده بودند آن‌جا. خب ما هم مثل بقیه خیلی ساده از کنار تابلویی که رویش نوشته بود «خواهشا توی امام‌زاده نخوابید!» عبور کردیم و مثل مرد گوشه‌ای پایمان را دراز کردیم و کمی استراحت کردیم.
عصر بود و هوا کم کم داشت دل‌انگیز می‌شد و ما دلمان می‌خواست برویم و یک چای بخوریم که چایِ خون‌مان به شدت کم شده بود! همان‌ط‌ور که توی کوچه‌ها می‌چرخیدیم، ناگهان چشم‌مان خورد به یک کافه. عده‌ای پیرمردِ بی‌حاشیه نشسته بودند توی کافه و داشتند قلیان می‌کشیدند. چند استکان چای زدیم بر بدن و شدیم کرگدن و بعد رفتیم سمت بازار. البته قصدمان خرید نبود؛ ولی خب همین‌طور بیکار بودیم و می‌خواستیم کمی میان مردم تبریز باشیم. اسم بازارش بازار صفی بود. شاید صف نانوایی‌هایشان طولانی‌ست و بر همین اساس این نام را گذاشتند رویش؛ ولی به هر صورت ما صفی ندیدیم توی بازار. در عوضش کلی خوراکی‌های رنگارنگ و متنوع دیدیم. با دیدن آن خوراکی‌ها یاد مجتبی افتادم و سوغاتی‌ای که بهش قول داده بودم. رفتم توی یک مغازه و از صاحب مغازه سراغِ ریس، یکی از سوغاتی‌های تبریز، را گرفتم. بنده خدا آدم باحالی بود. با اینکه خودش ریس نداشت ولی چند سوغاتیِ تبریز را بهمان معرفی کرد.
 همان دور و اطراف یک گوشه پیدا کردیم و نشستیم منتظرعلی. علی یک بلاگر از بلادِ بیان و رفیق جینگِ تِد بود. هوا داشت همین‌طور بهتر و بهتر می‌شد و ما نشسته بودیم و با خودمان چرت و پرت می‌گفتیم و به مردم کوچه‌ و بازار نگاه می‌کردیم. علی که به آن اطراف رسید، به تِد زنگ زد و آدرسش را داد و گفت که در نزدیکی رو گذر منتظرمان است. ولی خب تد مردد شده بود که روی روگذر بود، زیر روگذر بود، زیر زیرگذر بود یا روی زیرگذر؟! مسئله بسیار پیچیده شده بود و ما گنگ و گیج همان‌طور دور خودمان می‌چرخیدیم. به هر مصیبتی بود علی را یافتیم. سوار تاکسی شدیم و رفتیم توی شهر بچرخیم.
اولین مقصدمان موزۀ آذربایجان بود که بسته بود. دومین مقصدمان‌ هم مسجد کبود بود که بسته بود. سومین مقصدمان موزۀ عصر آهن بود که کنار مسجد کبود بود و آن هم بسته بود. لذا به این نتیجه رسیدیم که به شما بگوییم هیچوقت ساعت هفت به بعد به موزه‌های تبریز مراجعه نکنید. از موزه‌ها که ناامید شدیم آمدیم و به رفتن ادامه دادیم و سر راه بزرگترین سنگ‌فرشِ دنیا را هم دیدیم. سنگ فرش که می‌گویم واقعا سنگ فرش بود ها! طرحش طرح فرش بود و واقعا بزرگ و قشنگ. از آنجا خیلی سریع رفتیم سمتِ مقبرۀ شهریار و موزه‌ای که آنجا بود. ولی در عین ناباوری، موزه شهریار باز بود و تعجب ما را به شدت برانگیخت! چه معنی دارد یک موزه در تبریز، ساعت 7 به بعد باز باشد؟ گردشگرها هوا برشان می‌دارد!
بهتر از هرچیزی که توی موزۀ شهریار وجود داشت، باد خنکی بود که کولرهایش از خودشان در می‌کردند. موزۀ شهریار چون یک موزۀ ادبی بود و ما هم که همگی ادیب بودیم(الکی مثلا). لذا آن‌جا بدجور برایمان جالب بود. روی سنگ قبر شهریار یک شعر نوشته بود که معنی‌اش را نه ما فهمیدیم نه خودِ آن شخصی که آنجا بود و می‌خواست شعر را برایمان ترجمه کند!
مقصد بعدی‌مان موزۀ مشروطه بود که آن‌هم از شانسِ بد ما بسته بود. تصمیم جمع بر آن شد که برویم سمتِ ائل‌گلی و کمی از هوای خوبش استشمام کنیم. خدا را شکر ائل‌گلی بسته نبود. توی ائل‌گلی فرصت خیلی خوبی پیش آمد تا با علی بیشتر صحبت کنیم و با هم بیشتر آشنا بشویم. تقریبا یک ساعت و نیم در مورد مسائل مختلف صحبت کردیم و خندیدیم و آبمیوه خوردیم. بعد آمدیم پایین و برای شام به رستوران پیشنهادیِ علی رفتیم. با اصرار شدید علی شام آن شب را مهمان علی بودیم و یک کوبیدۀ لاکچری را هم در تبریز تجربه کردیم. حال اگر بخواهم بیشتر دلتان را بسوزانم باید به این نکته اشاره کنم که دیدن بازی کرواسی و روسیه از رقابت‌های جام جهانی همراه با این شام واقعا دلچسب بود...
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
YaseenNateghi
YaseenNateghi
٩٧/٠٧/١٢
٠
٠
:) لذت بردیم.
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٧/١٤
٠
٠
ائل گلی خیلی خوشگله :))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٧/٠٧/١٥
٠
٠
منکه باید یه بار دیگه به دل سیر برم آذربایجان :| اصلا هیچ جاشو نتونستم ببینم و بگردم! :((
پربازدیدتریـــن ها