سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی
قسمت قبل را از اینجا بخوانید.
اتوبوس نرم و جادار و لاکچری و خنک بود. در بدو ورود سه صندلی کنار یکدیگر را در انتهای اتوبوس به اشغال خود درآوردیم. دو ظالمِ بی‌رحم کنار یکدیگر نشستند و هِی با هم حرف می‌زدند و من در غربت کامل دور از آن‌ها سعی می‌کردم لب‌خوانی کنم و در جریان صحبت‌ها قرار بگیرم. بعد از مدتی خسته شدم و رفتم توی گوشی‌ام. مدتی گذشت و بعد جایم را با یاسین عوض کردم. یاسین خسته بود و من پر از حرف. به سه‌راهی آمل که رسیدیم سر اتوبوس را به سمت تهران کج کردیم و بعد از گذشت مدتی با ترافیک سنگین جاده روبه‌رو شدیم. آنقدر ترافیک سنگین بود که سفر هفده ساعتی‌مان نوزده ساعت به درازا انجامید. البته همزمان با خواب یاسین در آن ترافیک سنگین، من و تد، هم از منظرۀ زیبای آن اطراف لذت می‌بردیم که جنگل بود و کوه و ابر و باد و مَه و خورشید و فلک و... و هم از دیدن فوتبال برزیل و بلژیک. و بلژیک عجب تیم خوبی بود و برزیل نیز!
چشم که باز کردم دیدم رسیدیم تبریز و ایستگاه آخر است. منظره همان منظرۀ سال 93 بود. کل خاطرات سفر قبلی‌ام به تبریز در یک آن آمد جلوی چشمم. خیلی سریع بچه‌ها را بیدار کردم. شروع کردیم به نگاه کردن تبریز از نمای دور و برانداز کردنش. ساختمان‌های بلندبالایی داشت و درست مثل تهران و مشهد شهری در حال ساخت و توسعه یافته و شلوغ به نظر می‌رسید. منتهی از نظر مساحت کم می‌آورد ظاهرا. هوایش درست مثل هوای تهران بود و گرم.
وقتی از اتوبوس پیاده شدیم اولین کاری که کردیم قضای حاجت بود و بس. بعد که آمدیم بیرون تازه فهمیدیم کجا آمده‌ایم! ترمینال تبریز فوق العاده شیک و تر و تمیز بود. توی دستشویی‌هایش تابلوی بزرگی بود که رویش نوشته بودند هزینه استفاده از سرویس 100 تومان! البته خب به جز ما سه نفر که جیب‌مان پر بود از اسکناس‌ها و سکه‌های خرد و حتی پنجاه تومان هم هدر نمی‌دادیم کسی به آن توجه نمی‌کرد و بعضاً دیدم که هزار تومان هم دادند و رفتند! توالت‌ها مثل توالت‌های حرم امام رضا به فلاش‌تانک خودکار مجهز شده بودند و کاشی‌کاری‌ها و کاسه دستشویی‌ها تمیز و نو بودند.
 ترمینال تبریز ماه بود! البته اشتباه نشود. حالت فیزیکی‌اش را می‌گویم. تقریبا مثل یک هلال ماه بود. درِ ورودی ترمینال، بهش چه می‌گویند؟! من می‌گویم قاعده شما هم بگویید قاعده. اگر آنها پرسیدند به آنها هم بگویید قاعده! در ورودی ترمینال در قاعده بیرونیِ هلال قرار داشت و اتوبوس‌ها با نظم و ترتیب در قاعدۀ داخلیِ هلال قرار می‌گرفتند. در هر دو نوکِ هلال یک دستشویی قرار داشت که وصفش بالاتر آمد. ما کارمان را که تمام کردیم در یکی از همان نوک‌های هلال بودیم و ایستاده بودیم منتظر تاکسی که درخواست کرده بودیم بیاید و ما را بار بزند و برویم. مقصد کاملا مشخص بود. مسافرخانه خیام در چهارراه راه‌آهن. ولی نمی‌دانم چه شد که بین آن‌همه گشتن دنبال مسافرخانه سر از یک غذاخوری درآوردیم و یک املت مَشت زدیم بر بدن! دست آخر هم دست از پا درازتر برگشتیم همان مسافرخانه خیام که ارزان‌ترین قیمت را داشت و یک اتاق سه تخته را که البته چهارتا تخت داشت اجاره کردیم.
هوای تبریز به شدت گرم بود و یک کولر آبی توی اتاق بود. حالا چطور باید کولر را آب می‌کردیم؟! واضح است! از دریچۀ مخصوص آب! یاسین رفت و دو بطریِ نیم‌لیتری را آب کرد و آورد خالی کرد توی کولر و بعد بطری‌ها را گرفت به سمتِ تِد و گفت من خسته شدم و حالا تو برو! اینجا بود که روحِ استیو خدابیامرز توی آن دنیا شاد شد و به تد احسنت گفت! باور بفرمایید ایدۀ پر کردن کولر با سطح آشغال به خاطر خطیر هر شخصی خطور نمی‌کند! این شد که با دو سطل آب کولر را به اندازۀ لازم برای دو هفته پر کردیم نشستیم به چرت و پرت گفتن. یاسین اما چون گوشی‌اش خیلی لاکچری بود زود بلند شد و رفت کافی‌نت تا هم اسمش را نبرش را چک کند و هم وبلاگش را. من و تد هم یک ساعتی چرت زدیم.
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٧/٠٢
٠
٠
مشخصه حسابی از سرویسهای ترمینال تبریز لذت بردین :))
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٧/٠٧/٠٣
٠
٠
باید برین ببینین چی میگم!
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٧/٠٢
٠
٠
پس از چهار سال دوباره رفتی تبریز ! خاطرات زیادی از اون سال ها واسم زنده شد ... چه سال هایی بود ، یاد باد :)
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٧/٠٧/٠٣
٠
٠
بله بعد از چهار سال و بعد از سه سال بازم لعنت به تو! خخخخ
پربازدیدتریـــن ها