سفرنامه آذربایجان - قسمت پنجم
بازیگوشِ کی بودیم ما؟!

سفرنامه آذربایجان - قسمت پنجم

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی
قسمت قبل را از اینجا بخوانید.
راستش را بخواهید تا حالا تنها ماشینی که داشته‌ام، یک ماشین ریش‌تراش بوده‌است که از پدرم به ارث برده‌ام. ولی عمیقا احساس می‌کنم اگر یک روز ماشین داشته باشم هیچوقت حاضر نشوم با زیرشلواری بروم اینور و آنور. آخر برادر من، خرسِ دوست داشتنیِ من، حالا درست است سر صبح است و تو هم کلِ راه توی ماشین هستی، ولی خب این انصاف است که با زیرشلواری و دمپایی ابریِ آبی آمده‌ای دنبال دوستانت؟! اصلا ما به درک، هیچ فکرِ دخترهای همسایه‌تان را نکردی که خدایی نکرده ممکن بود دچار عشق جانسوزت شوند؟! نکن برادر من، نکن. کمی از طولِ روزت را به ترسیدن از خدا اختصاص بده.
 عمیقا معتقدم همین امثال تِد از خدا نترسیده‌اند که هوای شهرشان بوی ماهی می‌دهد! حتی خودِ شخصش هم بوی خوبی می‌دا (خواستم بگویم بوی ماهی می‌داد دیدم بُهتان ناروا می‌شود!). خیلی سریع دیده‌بوسی کردیم و نشستیم و به سمتِ خانه‌شان حرکت کردیم. جای همگی‌تان خالی یک کولر گازیِ لاکچری درست در فاصلۀ یک متری‌مان نصب شده بود که همینطور بادِ خنک ول می‌داد سمت‌‌مان.
در همان هوای مطبوع و دل‌انگیزِ اتاق خیلی سریع بساطِ صبحانه فراهم شد و نشستیم و صبحانه را زدیم بر بدن و بعد هر کدام در سمتی وِلو شدیم. یاسین کمی رفت توی گوشی‌اش و بعد خیلی سریع خوابش برد و دیگر بیدار نشد. من هم که کلا اگر شب نخوابم روز خوابم نمی‌برد. نشستم و تن به ذلت دادم و هی PES باختم! شاید باورتان نشود ولی حتی به همان برادرِ کلاس پنجمیِ این خرسِ بی‌فکر هم با اختلاف سه گل باختم! کمی که تحقیر شدم بازی را رها کردم و گفتم بیا اصلا یک بازیِ دیگر. از همان چوب‌هایی که می‌چینند روی یکدیگر و بعد از پایین برمی‌دارند و هی ساختمان بالا می‌رود بازی کردیم؛ همین جمله را توی گوگل سرچ کنید اسمش را می‌آورد! خدا را شکر توی این بازی از تِد بردم و کمی تحقیر شدنم را کمرنگ‌تر کردم.
این بازی هم کم‌کم داشت بی‌مزه می‌شد که تِد تصمیم گرفت یاسین را بیدار کند. نگذاشتم و خودم یاسین را بیدار کردم و به او گفتم که تِد می‌خواست بیدارش کند و من نگذاشتم. گفت آفرین و باز خوابید. زندگی را تا ظهر همینطور کسالت بار و به بطالت طی کردیم تا اینکه پدر گرامیِ تِد از سر کار آمد. از سفر قبلی با پدر تِد خیلی رفیق شده بودیم. خود تِد می‌گوید تا سرم را می‌چرخانم می‌بینم زنگ زده به شما دو نفر! خیلی سریع بساط یک گردش یک روزۀ مجردی را فراهم کردند و حدود ساعت یک ظهر به سمت جنگل‌های اطراف حرکت کردیم. یک نقطۀ بکر در نزدیک‌های روستای «نرگس‌چال» را انتخاب کردیم و رفتیم و بساط را پهن کردیم.
باد خنکی از لابه‌لای درختان عبور می‌کرد و هرازگاهی عرق نشسته روی بدن‌مان را سرد می‌کرد. من بودم و پدرِ گرامیِ تد و یاسین و خود تد و برادر کلاس پنجمیِ تد و پسرداییِ نوجوان تد. پدر تِد از شدت بزرگواری ما جوان‌ترها را فرستاد سراغ بازیگوشی‌مان و خودش تمام وظایف را بر عهده گرفت و بساط کیف و کوک‌مان را به نحو احسن فراهم کرد. ما همان دور و بر در یک فضای کوچک و تقریبا ناصاف با هم فوتبال بازی می‌کردیم و وظیفۀ لایی زدن به یکدیگر را به خوبی اجرا می‌کردیم.
بعد از صرف کبابِ ظهر و کمی استراحت، به سمت نقاط بکر جنگل راه افتادیم و آنقدر رفتیم که دیگر بچه‌ها نتوانستند بیایند و ما سه نفر همان‌طور در عمق جنگل فرو می‌رفتیم. جنگل شیب‌دار بود و آنقدر بکر که وقتی پایمان را می‌گذاشتیم روی برگ‌ها شاید پایمان تا نیم‌ متر توی برگ‌ها فرو می‌رفت. برای بالا رفتن از شیب جنگل به هیچ چیز جز نیروی پاهایمان نمی‌توانستیم اعتماد کنیم. حتی یاسین یک بار خواست به نیروی دست‌هایش اعتماد کند که نوک انگشتش به طول یک سانتی متر و عمق نیم سانتی متر به فارسیِ سخت بخواهم بگویم جر خورد. البته در کل جای نگرانی وجود نداشت؛ چرا که یک خرسِ قهوه‌ای همراه‌مان بود که خوب جنگل را می‌شناخت. به خاطر همین شناخت بود که خوب می‌دانست اینجور زخم‌ها را باید با تف ضدعفونی کرد!
 تا جایی بالا رفتیم که دیگر از رسیدن به انتها ناامید شدیم. نشستیم، کمی آواز خواندیم و بعد قِل خوردیم و آمدیم پایین.
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
زینب اسکندری
زینب اسکندری
٩٧/٠٦/٢٠
٠
٠
خیلی جالب و خواندنی می نویسین. موفق باشین. منتظر بقیشم :))
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٧/٠٦/٢٠
٠
٠
خیلی ممنون.
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٦/٢١
٠
٠
مثل همیشه از قلم روون و طنزت لذت بردم :) موفق باشی
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٧/٠٦/٢١
٠
٠
قربون تو
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٧/٠٢
٠
٠
ضد عفونی با تف...........از مستر ناطقی بعیده تن به چنین ضدعفونی بدن ://
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٧/٠٧/٠٣
٠
٠
ابداع کننده ش خودش بوده اصلا!
پربازدیدتریـــن ها