سفرنامه آذربایجان - قسمت سوم
عینک نامرئی

سفرنامه آذربایجان - قسمت سوم

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

قسمت قبل را از اینجا بخوانید.

با همه نگرانی‌ها و وسواس‌ها موعد سفر فرا رسید و روزی از روزها یاسین به من گفت که تا فردا ساعت هفت کار دارد و بعدش می‌توانیم جیغ بزنیم و فرار کنیم. شاید باورش برایتان سخت باشد ولی بهش گفتم باشه. و فردایش ساعت هفت شب کاملا آماده بودم و با همه دیده بوسی کردم و بعد زنگ زدم به یاسین و با صوت «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد» مواجه شدم. با خودم گفتم شاید در طول روز وقت نکرده گوشی‌اش را شارژ کند؛ ولی وقتی ساعت نه و ربع شب بعد از تماس شصت و سوم با همین صوت مواجه شدم، دیگر کم کم نگرانی بر تمام وجودم رخنه کرد. از آن طرف تِد پیگیر بود و هی سرِ من غر می‌زد که آخر چه شد ملعون‌ها! می‌آیید یا نه؟! آن خرسِ بیشۀ تدبیر دیگر طاقتش طاق شده بود و من هم کلافه بودم. تنها احتمالی که می‌دادم این بود که پدر یاسین، او را توی انباری زندانی کرده‌است و گفته حق نداری پایت را از این خانه بیرون بگذاری!

آخرین اتوبوس ساعت یازده شب حرکت کرد و یاسین ساعت دوازده شب بالاخره یک پیام توی تلگرام به من نداد و آن پیام را توی واتس آپ به من داد! واقعا فکر کردید ما هم مثل آن‌ها ضدنظامیم که قندشکن داشته باشیم و تلگرام؟! بروید. بروید پشت سر پسرهای محلۀ خودتان صفحه بگذارید. از خدا هم بترسید. القصه، این پسرِ نظام‌دوست خیلی سریع رفت سر اصل مطلب و گفت که کارش طول کشیده و برای همین نتوانسته به قرار برسد.

پارسال هم دقیقا یک ساعت و دوازده دقیقه مرا توی ایستگاه متروی طرشت تهران کاشت و امسال هم که مرا باز چند ساعتی مچلِ خودش کرد! چه کنم؟ از شدت بزرگواری بخشیدمش و برای فردا قرار گذاشتم.

می‌توانستم بگویم فردا شب ساعت هفت یا هشت یا حتی نه شب توی ترمینال حاضر باشد و بعد با هم برویم، ولی از شما چه پنهان، ترسیدم باز کار بریزد سرش و باز معطلی صورت بگیرد و خون و خونریزی و از این قبیل داستان ها. این شد که در نزدیک‌ترین زمان ممکن قرار گذاشتم و گفتم هرکاری هم که داری بیا با خودم می‌رویم انجامش می‌دهیم. قرار بر این شد که ساعت پنج و ربع بعدازظهر توی ایستگاه متروی شریعتی یکدیگر را ببینیم و بعد برویم برایش عینک آفتابی بخریم و بعد برویم حرم و بعد سفر را آغاز کنیم.

از کودکی یک عادت خوبی داشتم و آن این است که همیشه حداقل ده دقیقه زودتر در محل قرار حاضر می‌شوم. این عادت را تا آنجا پرورش دادم که آن روز، نه ساعت پنج و ربع، بلکه ساعت سه و نیم در محل قرار حاضر بودم! به یاسین زنگ زدم و گفتم من زودتر رسیدم سر قرار و اگر امکانش هست تو هم کمی زودتر بیا. شاید باورش برایتان سخت باشد ولی یاسین گفت باشه! این باشه گفتن همانا و ساعت پنج و ربع رسیدن سر قرار همانا! خدا را شکر گفتم زودتر بیا. وگرنه معلوم نبود چقدر قرار است علاف شوم! ریا نباشد طی مدت انتظار برای یاسین از ایستگاه کتاب یک کتاب برداشتم و تمامش کردم. بالاخره از یک انسان اهل فرهنگ و هنر اینطور انتظار می‌رود که وقت خود را بیهوده هدر ندهد دیگر.

بالاخره یاسین و رسید و خیلی سریع احوال پرسی کردیم و خیلی سریع‌تر توی آفتاب سوزنده به سمت عینک ‌فروشی‌های شهر راه افتادیم. آفتاب خیلی سوزنده بود ها. فکر نکنید الکی می‌گویم. خیلی سوزنده بود! این که این‌قدر روی سوزنده بودن آفتاب تاکید دارم دلیل دارد؛ میخواهم از عمق سوزنده بودن یک مسئله برایتان بگویم. شاید این بار هم باورش برایتان سخت باشد ولی باور کنید یاسین توانسته بود عینک برادرش را قرض بگیرد. حالا خودِ این مسئله زیاد مهم نیست، مسئلۀ مهم این است که ما قرار بود برویم برای یاسین عینک بخریم و این ملعون عینک داشت! این شمرِ زمانه حتی اشارۀ کوچکی هم به این مسئله نکرد که ما حدودا دو کیلومتر راه را زیر نور سوزندۀ آفتاب راه نرویم. البته اینهایی که گفتم همه شوخی بود. وگرنه همان اول عینک یاسین را دیدم و آن همه راه را برای گذراندن وقت و نگاه انداختن به کتاب‌فروشی‌های شهر رفتیم. این‌قدرها هم خنگ نیستیم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٧/٠٦/١٣
٠
٠
شاید باورش سخت باشه ولی آقای ناطقی قدر آقای مداحی رو بدونین 😂😂من یک دوستی دارم که اتفاقا تازه توی جیم عضو شده و مطلب هم می فرسته و قطعا الان اینجا رو می خونه و نمی تونم بگم کیه😂😂 همین بنده خدا وقتی 10 دقیقه دیر میرسم سر قرار تا یک ساعت بعد باید به اشکال مختلف بگم غلط کردم در غیر این صورت بی خیال نمیشه 😂😂😂
YaseenNateghi
YaseenNateghi
٩٧/٠٦/١٥
٠
٠
:))) حسین من رو کم می‌بینه و اجازه نمی‌ده این مسائل جزئی باعث تخریب روابط حسنه‌مون و قطع کانالِ کرامات من شه! جدا از شوخی، موجود صبوریه این حسین. من معمولاً دوستام هم مثل خودم دیر میان سر قرار. واسه همین خیلی لازم نبوده نگرانش باشم. البته الآن خیلی بهتره وضعم. بازۀ تاخیرم به ده دقیقه یه ربع رسیده :) / اصلاً از منصور ابن خوسفی نقل شده که «تاخیر در قرارها، نصف الرفاقت» کلا دوستی به همین چیزاس دی: باید لذت برد! :)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٧/٠٢
٠
٠
خرس بیشه تدبیر.............خیلی خوب بود :))
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٧/٠٧/٠٣
٠
٠
خیلی ممنون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
در کربلا بودم

جا مانده‌ای بی‌قرار

٩٧/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

بی‌عشق کجای راه ماندی؟

٩٧/٠٧/٠٣
شعری سروده خودم

دل به دریا زده

٩٧/٠٧/٠٤
شعری سروده خودم

قیمت ارز گران خواهد شد - شعر طنز

٩٧/٠٧/٠٤
نفهمیم کی خوابمان برد

تماما ساده

٩٧/٠٧/٠٤