دکتر، پدر، پسر
داستانک

دکتر، پدر، پسر

نویسنده : alish

کودک رو به پدرش کرد ... صدایش به سختی شنیده میشد ...

- بابا ... دیگه خسته شدم ... میخوام برگردم خونه ... تو منو می بری آره؟

پدر لبخند تلخی زد ... دستهای پسرش را در دستش گرفت ...

- همین روزا پسرم ... خیلی زود ... بهت قول میدم ...

رویش را برگرداند

تا پسرش قطره اشکی که از چشمش جاری شد را نبیند ... به سمت در رفت ... ولی لحظه ای ایستاد و برگشت ...

- همیشه مراقب مادرت باش پسرم ... همیشه ...

از اتاق خارج شد ...

- خانوم پرستار کجا میتونم آقای دکتر رو پیدا کنم...

- کمی منتظر بمونید پیداشون میشه ...

و چقدر این انتظار طولانی بود ....

- آقای دکتر چرا کاری نمی کنین ... بچم ذره ذره داره آب میشه ...

جواب دکتر را می دانست ... همان جواب همیشگی ...

- من صد بار بهتون گفتم ... تا قلبی واسه پیوند نباشه کاری از دست ما برنمیاد ...

- خوب واسش قلب پیدا کنین ...

- ببینین آقا ... یه صف طولانی از بیمارای قلبی که منتظر پیوند قلب هستند وجود داره ... تازه باید قلبی باشه که به بدن پسرتون بخوره ... مثل قلب یکی از اعضای خونوادش ...

دکتر به سمت انتهای سالن دور شد و هرگز گریه مرد را در آن لحظات ندید ... به اتاقش رفت و شروع به بررسی پرونده چند بیمارش کرد... چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای هیاهوی سالن بیمارستان دکتر را به خودش آورد ...

از اتاق بیرون آمد ...

- چی شده خانوم پرستار ... اتفاقی افتاده ...؟!

پرستار نفس نفس میزد ...

- یه نفر خودشو از بالای ساختمون بیمارستان پرت کرده پایین ... پدر همون پسره ...

دکتر سعی کرد بغضش را پنهان کند ...

- اتاق عمل رو واسه پیوند قلب آماده کنید ...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
قشنگ بود.مرسی
قشنگ بود.مرسی
٩١/٠٨/١٢
٥
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگذاریم
e_madhfarimani
e_madhfarimani
٩١/٠٨/١٢
٣
٠
کاشکی قلبای سالم الکی زیر خاک نره :(((
taba_sa
taba_sa
٩١/٠٨/١٥
٠
٠
خیلی قشنگ بود....
شريف حميدي
شريف حميدي
٩١/٠٨/١٧
٠
٠
عالي بود ممنون
alish
alish
٩١/٠٩/٠٣
٠
٠
merc az hame
کلاهدوز
کلاهدوز
٩٢/٠٢/٢٢
٠
٠
قلب پدر چجوریه...
blue girl
blue girl
٩٢/٠٥/٠٦
٠
٠
قشنگ بود
پربازدیدتریـــن ها
با مدیران کت و شلواری

کرمانشانگم چنی بی کسی...

٩٦/٠٨/٢٤
قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می‌خواهم

قلبی که تنها تو را دوست دارد

٩٦/٠٨/٢٥
خودشان انتخاب کردند...

قاتل واقعی

٩٦/٠٨/٢٧
راهکارهای علمی در امان ماندن از سو ضن در سفرهای هوایی

چگونه عین آدم سوار هواپیما بشویم؟

٩٦/٠٨/٢٣
حبیب خدا...

داستانک مهمان

٩٦/٠٨/٢٤
#تسلیت

صدسال تنهایی

٩٦/٠٨/٢٤
وقتی در کنارم نیستی...

در عمق وجودم ته نشینی

٩٦/٠٨/٢٣
آخرین بند وصیت حاجی

زیر چشمان پدر

٩٦/٠٨/٢٧
قندیل‌های اندوه وجودم

کوچ برستو

٩٦/٠٨/٢٩
از هیچ چیز نمی ترسم

غرقه سازی

٩٦/٠٨/٢٨
زندگی را زندگی می‌کنم

ای روح عاشقانه…

٩٦/٠٨/٢٧
همین جا؛ کنار دل من

به تعداد همه

٩٦/٠٨/٢٨
شعری سروده خودم

یک نفس عشق

٩٦/٠٨/٢٨
یکی از آن هزاران برگ پاییزیِ

مُرده متحرک

٩٦/٠٨/٢٩
دشوار روزگاری است

اعجاز تنهایی

٩٦/٠٨/٣٠
شعری سروده خودم

بغض آسمان

٩٦/٠٨/٣٠
تنها در خودم اشک می ریزم

یک فنجان فراموشی لطفا

٩٦/٠٨/٣٠
تبلیغات