خاصیت حساس بودن
تابلوی ممنوع را نشان شان بدهید

خاصیت حساس بودن

نویسنده : صدیقه حسینی

آدم‌ها تو را به "حساس بودن" متهم می‌کنند و به غم‌های کوچکت می‌خندند. آن‌ها نمی‌توانند درک کنند که کوچک و بزرگ بودن غم‌های آدم‌ها نسبی‌ست و فقط وقتی با غم زندگی خودشان و یا غم‌های جامعه‌ی بشری مقایسه‌اش کنند می‌توانند صفت کوچک و بزرگ را دنبالش بیاورند.

آدم‌ها عموما غم‌های کلیشه‌ای تعریف شده را غم می‌دانند. غم از دست دادن چیزی، غم تنهایی، غم نان، غم اختلاف‌های بزرگ خانوادگی و چیزهایی شبیه به این که بیشترین فراوانی را در غمگین کردن آدم‌ها در طول تاریخ داشته است. آن‌ها به غم‌هایی که خارج از این لیست ادامه‌دار باشد می‌گویند‌: کوچک! پیش پا افتاده.

و هیچ چیز غمگین‌تر از این کوچک شمردن‌ها نیست.آن هم برای کسی که به خاطر حساس بودنش به اتفاق‌ها و جزئی‌نگر بودنش می‌تواند با چیزهای کوچک و معمولی شاد شود و با چیزهای کوچک غمگین!

این خاصیت حساس بودن است و این یعنی روحتان هنوز زنده است و هنوز بی‌حس و بی‌تفاوت نشده‌اید. که نفس می‌کشید که پوستتان کلفت نشده که برای غم‌های بزرگ آن لیست سیاه دعوت‌نامه نفرستاده‌اید و می‌خواهید با همین غم‌های کوچک گریه کنید و به اشک‌هایتان اجازه بدهید پایین بیاید بدون این که تابلوی ورود ممنوع را نشانش بدهید بدون این که بگذارید جمله‌ی "این که گریه کردن ندارد انقدر حساس نباش" روحتان را بمیراند. می‌دانید؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_sokoot
h_sokoot
٩٧/٠٥/٢٢
٠
٠
ای کاش می دانستم یا غم های کوچکم چه کنم....
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٧/٠٥/٢٤
٠
٠
مرسی از حضورتون :-)
محسن انصاری نژاد
محسن انصاری نژاد
٩٧/٠٥/٢٣
٠
٠
اینکه یه نفر حساس باشه موردی نداره فقط مدت زمان این غم چقدر باشه مهمه. اگه طولانی باشه هم خود فرد اذیت میشه هم اطرافیانش. الان مردم دنبال شادی هستن چون به اندازه کافی دور و برشون غم و ناراحتی هست. فکرنکنم دیگه کسی حوصله اندوه و ناراحتی یه نفر دیگه رو داشته باشه. باید محکم بود. موفق باشید :)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٧/٠٥/٢٤
٠
٠
بله چیزی که من گفتم با ناله کردن و انرژی منفی دادن به دیگران متفاوته مرسی از نظرتون :-)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٦/٢٢
٠
٠
خخخ دوستان جیم به من میگن....خیلی حساسم :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
دو روایت از محرم امسال

هر روز محرم است

٩٧/٠٦/٢٤
شهری که می‌رویم، چه جور شهری‌ست؟

شصت کیلومتر دلتنگی

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

دوستت دارم

٩٧/٠٦/٢٤
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
خدایا یعنی می‌شود؟

پاییز در راه است...

٩٧/٠٦/٢٤
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١