جیم - یک روز فوق العاده www.jeem.ir
یک روز فوق العاده
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

نویسنده : Saleheh_sh79

به زودی شهر پر از بوی تعفن جسدهایی می‌شود که هیچ‌کدام از آن‌ها وقتی نفس می‌کشیدند مرا دوست نداشتند! من در جشن تولد هیچکس دعوت نشدم، در هیچ عکس دسته جمعی نیفتادم و با هیچ‌کدام از آن‌ها بلند نخندیدم. من برای آن‌ها موجود زشتی بودم که لیاقت هیچ آغوشی را ندارد و نمی‌داند چطور لبخند بزند. تا غروب وقت داشتم اولین ‌گشت‌وگذار روزانه‌ام را در شهر داشته باشم، شبانگاه انسان‌های دیگری که این بمب‌های شیمیایی را ساختند به خودشان افتخار می‌کنند که بدون هیچ سر و صدایی به وسعت مرزهایشان افزودند. بمب‌های شیمیایی بدون رنگ بدون بو و بدون صدا. روز زیبایی‌ست در پیاده‌روها قدم می‌زنم، گدای کارتن خوابی در خودش مچاله شده و از زور بی‌هوایی چشم‌هایش از حدقه بیرون زده! کیفی که به دور کمرش بسته را باز می‌کنم، پر از سکه و اسکناس است. آن‌ها را جلوی چشمش روی زمین می‌اندازم حس می‌کنم چشم‌هایش را بیشتر در می‌آورد. چشم‌هایش را نمی‌بندم، می‌خواهم ببیند، پولی که می‌توانست او را یک شب مست کند و حتی در کنار فاحشه‌ای بخواباند، اکنون در یک قدمی جسدش ریخته و او تنها می‌تواند تا ابد برای خرج کردنشان رویا ببافد! 

من بیشتر شب‌ها عادت به دزدی یا سرک کشیدن در قبر مرده‌های تازه دفن شده داشتم. یک‌بار کنار یک دختر بچه در قبرش دراز کشیدم، شب سرد و ترسناکی بود ولی دستش را محکم گرفتم، به او گفتم که از هیچ چیز نترسد و به‌ من اعتماد کند کمی از او بلندتر بودم و این به من احساس خوبی می‌داد چون تمام مردم شهر از من بلندتر بودند! به کافه‌ی بزرگ شهر هم سر می‌زنم‌، تمام آن مرد‌های مست و فاحشه‌ها که مدام خودشان را پیچ و تاب می‌دادند حالا مرده‌اند. سمت پیانو رفتم نوازنده را از صندلی‌اش پایین می‌اندازم و خودم روی صندلی می‌نشینم. همیشه دوست داشتم سازی بنوازم، با ناخن‌های کوتاهم بی‌هدف روی پیانو ضربه می‌زدم! اما من اصلا شبیه آن نوازنده‌ی اتو کشیده نیستم. من با تمام آدم‌ها غریبه‌ام. در قبرستان احساس بهتری دارم. حس می‌کنم آن‌ها هم مثل من طرد شده‌اند. عکاسی بزرگ شهر، مقصد آخر مردم بعد از هر جشن و عزا و مراسمی بود. چند طبقه، بزرگ و باشکوه. شیشه در را می‌شکنم و وارد می‌شوم، به محض ورود دیوار بزرگی در سالن انتظار جلب توجه می‌کند دیوار پر است از عکس‌های دو نفره و خانوادگی‌، همه هستند، نام هر کس زیر عکسش نوشته شده. صدها عکس... من هیچ جای دیوار نیستم. می‌توانستم آن کودک روی دوچرخه باشم کنار مادرم یا آن مرد جوان و بلند قد که موهایش را یک ور خوابانده! من می‌توانستم جای هر کدام از آن‌ها باشم... این منصفانه نیست! 

از آنجا به سمت کافه فرار کردم توی کافه از بین میزها دویدم، چند بار زمین خوردم نفسم گرفته بود هیچ‌وقت انقدر تحرک نداشتم. کمی بلند گریه کردم اما چند دقیقه بیشتر طول نکشید، به خودم آمدم و دیدم روی یک جسد نشسته‌ام، دختری بلوند و زیبا، بوی تند الکل می‌داد فکری به سرم زد آن را روی دوشم گذاشتم و از کافه بیرون رفتم. آرام آرام و به سختی راه می‌رفتم و زن دختر و ماسک و کپسول اکسیژن غیر قابل تحمل بود. او بلند‌تر از من بود و شاید سنگین‌تر. موهایش روی زمین کشیده می‌شد و هر چند قدم یک‌بار سرش هم به زمین می‌خورد البته اصلا نمی‌خواستم صورتش آسیبی ببیند.ساعتی بعد در عکاسی بودم جلوی دوربین ویژه! لباسم را در آینه صاف کردم. یکی از روسری‌های بلندی که روی چوب رخت بود برداشتم. گرامافون را راه انداختم و با صدای موزیک روسری را دور تنش پیچیدم شبیه دخترهای دهاتی شده بود. وقتی سال‌ها بعد تمام این عکاسی را یک موزه کنند و مردم عکس من و او را روی دیوار ببیند مطمئنم خواهند گفت عشق‌شان رویایی بوده. دوربین را تنظیم کردم و روی زمین نشستم. دختر را روی پایم خواباندم دستم را به حالت نوازش روی سرش گزاشتم. کپسول اکسیژن و ماسک را از خودم جدا کردم. موهای کم پشتم را صاف کردم. رو به دوربین لبخند زدم. بعد از ده ثانیه عکس گرفته شد. عکس از ان ور دوربین بیرون آمد. چند بار تکانش دادم تا ظاهر شد. داشتم خفه می‌شدم. به سالن اصلی نرفتم و حتی به سمت کپسول! عکس را روی میز گذاشتم. و به سمت دختر رفتم او را بیشتر به خودم نزدیک کردم و در آغوشش گرفتم. جوری که انگار واقعا عاشقش بودم. در غروب روزی که بمب شیمیایی عجیبی همه را کشته بود من هم مردم. اما نه به عنوان یک دزد که در خانه‌ی زیر زمینی‌اش مثل یک کرم در کثافت و لجن میلولید و هر آن می‌ترسید چاه فاضلاب زیر تختش فرو بریزد! من بعد از یک عکس دو نفره در آغوش یک دختر زیبا مردم. او بوی فاضلاب تنم را نشنید. از سر و صورتم نترسید و حرکت انگشت‌های کوتاهم را روی موهایش دوست داشت. 

کاش کسی داخل آن زیر زمین را نگردد و آن نوشته‌ها را پیدا نکند. کاش کسی نفهمد من بی‌رحم‌ترین آدم این حوالی بودم اصلا خوب است که همه مرده‌اند. همه‌ی کسانی که از من متنفر بودند و همه‌ی کسانی که از ان ها متنفر بودم. کاش تا هزاران سال بعد کسی قبر مادرم را باز نکند و استخوان‌های شکسته‌اش را نبیند، مطمئنم برادرم می‌فهمد کار من است. و او هیچوقت نمی‌تواند درک کند که من فقط یک پسر بچه‌ی عصبانی بودم که به جان جسد مادرش افتاد! خب او مرده بود و چیزی را حس نمی‌کرد. همین‌طور که من چند دقیقه بعد چیزی حس نمی‌کنم. اصلا اگر وقت داشتم تمام جسدها را روی هم تلمبار می‌کردم و روی صورت همه‌ی آن‌ها  اسید می‌ریختم،  همه صورت‌های یک شکل می‌شد. بدون چشمی که تحقیرم کند و بدون لبی که بگوید بروم. نباشم و بمیرم! همه‌ی موها می‌سوختند و انگشت‌های همه آب می‌شد تا همه مثل من دست‌هایی زشت داشته باشند. آن وقت تنها چیزی که باقی می‌ماند قلب‌هایمان بود... بعد قلب همه را در می‌آوردم و به دیوار عکاس‌خانه می‌زدم. آن وقت گفتن اینکه چه کسی در قلب کدام است. چه کسی بد. خوب. ترسناک. زشت و یا زیباست! سخت می‌شد. با اینکه همیشه می‌ترسم سینه‌ام را بشکافم و قلبی نباشد! ناراحتم که روز فوق العاده‌ام در حال تمام شدن است. آه... خفگی چه حس خوبی‌ست. چشم‌های ریزم زیر آن ابروهای کم پشت از حدقه بیرون زده. جوری که انگار می‌خواهند هوا را ببلعند! با همان حالت به دختر خیره می‌شوم و می‌میرم. امیدوارم شبیه عاشق‌ها مرده باشم. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠٤/٢٨
٠
٠
بسیار بسیار زیبا و قوی بود، آفرین
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٧/٠٤/٢٩
٠
٠
مرسییی *_*
b_noori
b_noori
٩٧/٠٤/٢٨
٠
٠
واقعا صحنه و حس و حال وحشتناکی رو توصیف کردین! بیشتر از دلسوزی حس انزاجار نسبت به شخصیت داستان داشتم.. قلم خوبی دارید، موفق باشین :)
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٧/٠٤/٢٩
٠
٠
اون انزجارشو دوس داشتم اتفاقا :)))
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٧/٠٤/٣٠
٠
٠
فوق العاده بود....خيلي ...احسنت...:))))))))))))))))))))))
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٧/٠٤/٣٠
٠
٠
مرسی از توجهتون :))
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٧/٠٤/٣٠
٠
٠
صالحه همچنان تلخ می نویسد :) خیلی خوب بود، آفرین به این قلم
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٧/٠٤/٣٠
٠
٠
هعی بس که خودم تلخم :(((
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٧/٠٥/٠١
٠
٠
دوست داشتنی :)
لیلی
لیلی
٩٧/٠٥/٠٤
٠
٠
خوشگل ترین توصیف یک واقعیت مثل همیشه تلخ
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٧/٠٥/٠٥
١
٠
مرسی از نظرت لیلی خانوم منتظرت بودم دیر اومدی ولی بلاخره اومدی :)))
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٧/٠٥/٠٥
٠
٠
ایشالا کار بعدیم شیرین میشود
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٥/٠٥
٠
٠
چه توصیفات عالی ای :) قشنگ همه چیز رو همونطور که گفته شده بود تجسم کردم :) احسنت :)
Saleheh_sh79
Saleheh_sh79
٩٧/٠٥/١٦
٠
٠
سپاسگذار💙
پربازدیدتریـــن ها
معرفی کتاب

پرسش های بی جواب زندگیمان

٩٧/٠٥/٢٠
در انتظار باران

تو را دوست می دارم

٩٧/٠٥/٢٢
این حناها دیگر رنگی ندارد

کی مسئوله این وسط؟

٩٧/٠٥/٢٣
ماشین نوشت افراد معروف

ژووون پل سارتر

٩٧/٠٥/٢٣
شاید گیلانه باشد...

هلیله سیاه آقا هرمز

٩٧/٠٥/٢٠
دوستت دارم

مادر بزرگ

٩٧/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

لیلای بی مجنون

٩٧/٠٥/٢٠
درمان دائمی این درد

جمعه‌های من

٩٧/٠٥/٢٠
اندر حکایت چپ دستی

لطفا دست چپ من را دوست داشته باش

٩٧/٠٥/٢٢
همه چیز آغاز می‌شود

خداحافظ

٩٧/٠٥/٢٣
تابلوی ممنوع را نشان شان بدهید

خاصیت حساس بودن

٩٧/٠٥/٢٢
مگر زندگی همین نیست؟

فیلم هندی می بینم پس شادم

٩٧/٠٥/٢٢
چشمم را روشن کن

مستم از این عطر

٩٧/٠٥/٢٣
شاید که روزی پروانه شوم

پیله

٩٧/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

دختر

٩٧/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

فقط زنده باش

٩٧/٠٥/٢٤
هیچوقت دیر نیست

سخت نگیریم

٩٧/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چه خوش برگشتی

٩٧/٠٥/٢٤
امان از خسنگی

تابستونی که قراربود بترکونیم!

٩٧/٠٥/٢٤