درجستجوی الی / قسمت ششم
جنگل پندارها

درجستجوی الی / قسمت ششم

نویسنده : بهمن بهمنی

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

زندگی آن رازی است که نهفته است به چشم گل سرخ / زندگی دلهره و ترس درون دل توست 

سحر که می‌شد، می‌آمدی سهراب می‌خواندی و من حالا در این تاریکی شب از آن همه بیت‌هایی که برایم خواندی همینش یادم مانده، شاید نامه‌ای که با امضای پیتر درباره‌ی تو دیدم حیله روباه پیر بود برای فراموش کردنت. آخر در این حصار مزرعه آقای بیل آنقدر کنجکاوانه زندگی حیوانات را بررسی می‌کنند که انگاری باید برای آن ها توضیح دهی که چرا سطل آب جو را به دختر جک پیر آذردخت ندادم. 

-آرین. 

همیشه با همین لحن و این صوت زیبا صدایم می‌کردی وقتی که می‌خواستی تنهایی‌هایت را پر کنی و زنبورگاه را برای چیدن شقایق‌ها باهم می‌رفتیم. 

-آرین. 

صدایت می‌پیچد در گوش‌هایم الی کاش تو پیشم بودی. 

-آرین، با توام، منم الی. 

سرم را می‌چرخانم،  با همان قد سه اینچ کوتاه‌تر خود، با همان چشم‌های قهوه‌ای نگاهم می‌کنی. نکند که من خواب باشم؟ نکند که من به جنگل پندارها رسیده باشم؟

-آرین، چرا اینجا؟ برای چه کاری آمدی؟ 

-آرین تو مگر نگفتی پاهایم سه اینچ کوتاه‌تر است؟

مگر نگفتی که من نمی‌توانم هم پای تو راه بروم‌، مگر برای تو سخت نبود کنار من بودن؟ حالا آمده‌ای دنبالم‌؟ چه شده شاید از سطل آب جو دختر جک پیر آذر دخت نوشیده‌ای و حالا سرمست آمده‌ای که عشقت را به من تحمیل کنی آرین؟ آنجا که برایت کنار حصار مزرعه روی تخته سنگ سفید سهراب می خواندم، آنجا که می‌گفتی هنوز نمی‌دانی حست نسبت به من چگونه است؟ 

صدای زوزه ی گرگ، بوی تعفن خلیج خوک‌ها... آمده‌ام که تنها باشم آرین... رهایم کن!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٥/٣١
٠
٠
پیداش که نکرده دیگه ! توی خیالش هس درسته ؟ خیلی عالی و جالبه :) امیدوارم حداقل سی-چهل قسمت بشه این داستان ، چون پتانسیلش رو داره که طولانی و جالب بشه :) موفق باشی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٧/٠٦/٠٤
٠
٠
سلام محمد رضا جان ، فصل اولش رو تو قسمت بعد کلاً تموم کردم :)
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٧/٠٦/٠٤
٠
٠
بله تو خیالش هست :)
پربازدیدتریـــن ها