جیم - فرشته ای در حیاط www.jeem.ir
فرشته ای در حیاط
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

نویسنده : h_sadat

دوباره روزی نو از راه می‌رسد، چشمانم را که باز می‌کنم، مثل کسی که تازه متولد شده است ذوق زده می‌شوم! روزی دوباره! پتو را کنار می‌کشم و می‌روم تا دست و صورتم را بشویم. مادرم هنوز خواب است. بیچاره مجبور است صبح‌ها زود بیدار شود و صبحانه‌ی پدر را آماده کند. آرام آرام از کنارش رد می‌شوم! آب یخ را باز می‌کنم و دستانم را زیر آن می‌برم، وقتی که دستانم پُر از آب شد، آب را به سمت صورتم پرت می‌کنم! همزمان با آب، لبخند هم بر لبانم پاشیده می شود. دستانم را که شستم، به سمت حیاط قدم برمی‌دارم. اول از همه آسمان ابری را نگاه می‌کنم و چند لحظه‌ای دنبال خورشید می‌گردم. بعد از پله‌ها پایین می‌آیم و تمام گُل‌ها را وارسی می‌کنم تا ببینم حالشان چطور است! به سمت حوض کوچکمان می‌روم، گلدان‌ها را کنار می‌ز‌نم و لبه‌ی حوض می‌نشینم؛ پاهایم را در آب فرو می‌کنم، ماهی‌های قرمز پاهایم را قلقلک می‌دهند و من هم می‌خندم!
کمی می‌گذرد، به ماهی‌ها خیره می‌شوم و فکر می‌کنم اگر ماهی بودم، حتماً برایم سوال می شد که این چه کسی است که هر روز صبح، پاهایش را به ما نشان می‌دهد و از این کار چه هدفی دارد؟! پاهایم را از آب بیرون می‌آورم و بو می‌کنم. نه... بوی بدی هم نمی‌دهد! پس فقط حجم بزرگ پاهایم ممکن است آنها را آزار دهد... اوه! پس به خاطر همین به سمت پاهایم می آیند و اعتراض می‌کنند! و آن موقع با خنده‌ی من مواجه می‌شوند! پس حسابی حرص‌شان را درآورده‌ام! پاهایم را از آب بیرون می‌آورم و لبه‌ی حوض دراز می‌کشم تا آن‌ها خشک شوند. دستانم را بالا می‌آورم و با انگشتانم قاب درست می‌کنم! که تصویر آسمان و ابرهای سفیدش در آن قاب ِ انگشتی است! کمی بعد یک دسته پرنده از قابم عبور می‌کنند. چه زیبا! چه خدای خوش سلیقه‌ای دارم! کمی می‌گذرد... صدای مادرم از آشپزحانه می‌آید: سلام دخترکم! باز چه چیز حیاط تو را قبل از آنکه صبحانه بخوری به آنجا کشانده؟! صدایت کردند؟! شوق دیدارت را داشتند؟! سرم را کج می‌کنم و لبانم را پایین می‌آورم: نمی‌دانم! مادرم لبخندی می‌زند و می‌گوید که بیایم صبحانه بخورم. ناگهان یاد چیزی می‌افتم! صدا میزنم: مامان، چادر گُل گُلی‌ام کجاست؟ و به درون خانه می‌روم. قبل از جواب دادن مادرم پیدایش می‌کنم! مادرم صدا می‌زند: زود بیا چایی‌ات یخ کرد! دوان دوان از پله‌ها پایین که آمدم، گلدان‌هایی که جا به جا کرده بودم را سر جایشان می‌گذارم. چادرم را سر می‌کنم. چادری سفید با گُل‌هایی آبی و بنفش! کش چادر را به سرم می بندم، لبه‌های چادر را دستم می‌گیرم، دور حیاط می‌گردم و دور خودم می‌چرخم! حس می‌کنم چادرم بال‌های نامرئی‌ای هستند فقط برای من! مادرم مشغول تماشای من است. بی‌توجه به نگاه‌هایش، زیر نور داغ خورشید، روی تخت حیاط می‌نشینم. کمی خسته‌ام. همیشه خواب با چادرم را دوست داشتم! یک بار واقعاً خواب یک فرشته را دیدم! پس دوست دارم باز بخوابم تا آن خواب تکرار شود! سرم را روی پشتی تخت می‌گذارم و چشمانم بسته می‌شود. مادرم به حیاط می‌آید، مرا نگاه می‌کند و در دلش می‌گوید: خدایا فرشته‌ی 10 ساله ام را که خود را با تکه‌ای از بهشت پوشانده، برایم حفظ کن! بیدارم می‌کند. و با هم می‌رویم و صبحانه می‌خوریم. و این روایت هر صبح من است.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠٤/٢٧
٠
٠
تبریک خیلی زیبا بود، و اگر واقعیه که بازم تبریک، الّلهم الاعطنی...
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠٤/٢٩
٠
٠
مرسی خوندید :) ان شاء الله
b_noori
b_noori
٩٧/٠٤/٢٧
٠
٠
سلام. حس خوبی رو منتقل می کرد داستانت، ما آدم هایی شدیم که این روزها سخت دنبال اون خاطرات شیرینی هستیم که از دستشون دادیم و قدرشون رو نمیدونستیم.
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠٤/٢٩
٠
٠
خداروشکر که حس خوبی بهتون داد :) بله، از بس زندگیمون شلوغ و خشک شده...
زینب اسکندری
زینب اسکندری
٩٧/٠٤/٢٧
٠
٠
بازم اینجور چیزی بنویسین.‌. خیلی به دل نشست :))
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠٤/٢٩
٠
٠
حتماً :)
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٧/٠٤/٣٠
٠
٠
سلام.خيلي زيبا بودش...
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠٤/٣١
٠
٠
مرسی خوندید :)
نسیم پهلوان
نسیم پهلوان
٩٧/٠٤/٣٠
٠
٠
اصن اینایی که پدر و مادر و حیاط و حوض و گلدونو با هم دارن تو خودِ خودِ بهشتن :)
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠٤/٣١
٠
٠
بله :)
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٥/٠٥
٠
٠
قشنگ بود :)
پربازدیدتریـــن ها
معرفی کتاب

پرسش های بی جواب زندگیمان

٩٧/٠٥/٢٠
در انتظار باران

تو را دوست می دارم

٩٧/٠٥/٢٢
این حناها دیگر رنگی ندارد

کی مسئوله این وسط؟

٩٧/٠٥/٢٣
ماشین نوشت افراد معروف

ژووون پل سارتر

٩٧/٠٥/٢٣
شاید گیلانه باشد...

هلیله سیاه آقا هرمز

٩٧/٠٥/٢٠
دوستت دارم

مادر بزرگ

٩٧/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

لیلای بی مجنون

٩٧/٠٥/٢٠
درمان دائمی این درد

جمعه‌های من

٩٧/٠٥/٢٠
اندر حکایت چپ دستی

لطفا دست چپ من را دوست داشته باش

٩٧/٠٥/٢٢
همه چیز آغاز می‌شود

خداحافظ

٩٧/٠٥/٢٣
تابلوی ممنوع را نشان شان بدهید

خاصیت حساس بودن

٩٧/٠٥/٢٢
مگر زندگی همین نیست؟

فیلم هندی می بینم پس شادم

٩٧/٠٥/٢٢
چشمم را روشن کن

مستم از این عطر

٩٧/٠٥/٢٣
شاید که روزی پروانه شوم

پیله

٩٧/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

دختر

٩٧/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

فقط زنده باش

٩٧/٠٥/٢٤
هیچوقت دیر نیست

سخت نگیریم

٩٧/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چه خوش برگشتی

٩٧/٠٥/٢٤
امان از خسنگی

تابستونی که قراربود بترکونیم!

٩٧/٠٥/٢٤