تابستونی که قراربود بترکونیم!
امان از خسنگی

تابستونی که قراربود بترکونیم!

نویسنده : komeil

صبح حدود ساعت ۸ از خواب بیدار می‌شم. البته بعد از دوسه باری که هشدار گوشی زنگ زد. کسل و افسرده؛ انگار خواب فقط اندکی خستگی جسمم رو برطرف کرده و روحم رو فراموش کرده. سعی می‌کنم قبل از هرچیز گوشیم رو از شارژر جدا کنم و پیامها و شبکه‌های اجتماعی را چک کنم، شاید خبر مهمی چیزی دستگیرم شد. وسط چک کردن استوری‌های اینستاگرام، دوسه تا از بچه‌ها رو می‌بینم که انگار باهم هماهنگ کردن که این جمله رو بذارن: "این همون تابستونیه که قرار بود بترکونیم!" یاد جمله یکی از ترم بالاییا می‌افتم که روزای آخر امتحانا گفت: "این تابستون آخرین تابستونیه که آزادین و در اختیار خودتون. ازش لذت ببرین و ما رو هم دعا کنین!" وقتی تمام شبکه‌های اجتماعیم رو چک کردم، آخر سر یه نگاه هم به لیست کارایی که باید انجام میدادم می‌کنم. تقریبا امروز هم باید توی خونه می‌موندم. با خودم فکر می‌کنم این واقعن همون تابستونیه که میخواستیم بترکونیم؟ تا ظهر با همین فکرا مشغولم. اما بعد ناهار دیگه دووم نمیارم. از خونه میزنم بیرون. اولش هیچ هدف خاصی ندارم. اما بعد یه دوتا قرار با بچه‌ها میذارم، میرم تا مغازه رفیقم و یه چندکلامی باهم، هم‌صحبت میشیم، یه سری به چندتا کتاب‌فروشی می‌زنم تا بلکه یکی دوتا کتاب خوب بخرم و البته پیاده‌روی! یکی از تفریحات کم‌خرج و بذار بهتر بگم رایگان من! یاد شعر مولانا می‌افتم و خندم می‌گیره: "دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر..." البته مسئله خنده‌دارش اینه که نه من شیخم و نه توی دستم چراغی وجود داره. درست همون لحظه چیزی که توی دست منه یه ایستک استواییه. و خب شعر احتمالا وزنش بهم می‌ریخت اگه قرار بود باشه:" دی شیخ با ایستک..." توی خیابون قدم میزنم. سوار اتوبوس و مترو میشم. توی این تفریح مجانی کار من اینه که مردم رو ببینم، با تمام جزییاتشون. اونوقت میرم توی خیال خودم و برای هرکدوم داستانی میسازم. یکی از بهترین جاها برای اینکار خیابون‌های شلوغ اطراف حرمه و البته خود حرم؛ پر از زائر و مجاور، آدمایی با فرهنگای مختلف که همه دارن اطراف معنویت پروبال میزنن. بعد زیارت و نماز جماعت مغرب برمی‌گردم خونه. با خودم فکر‌می‌کنم اگر کارشناس شبکه سه من رو می‌دید تعریفش از گردشگری بهم می‌ریخت. عطر غذای مامان‌پز توی خونه پیچیده. بذار این نقطه پایان گردشگریمون باشه. امشب رو همینجا توی خونه خودمون کنار سفره شام اتراق می‌کنیم. حالا جسمم به شدت خسته است اما روحم شاد و سرحال؛ دقیقا برعکس صبح... این همون تابستونیه که قرار بود بترکونیم!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Zahra_Talaei97
Zahra_Talaei97
٩٧/٠٥/٢٤
١
٠
اخ هم درد هستیم.
komeil
komeil
٩٧/٠٥/٢٥
٠
٠
این درد درمان نداره خودش لذت‌بخشه
n_dahji
n_dahji
٩٧/٠٥/٢٧
١
٠
خوشبحالتون لا اقل حرم رو دارید :)
komeil
komeil
٩٧/٠٥/٢٩
٠
٠
نائب‌الزیاره هستیم
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/٠٥/٢٧
١
٠
قمی یا مشهد
komeil
komeil
٩٧/٠٥/٢٩
٠
٠
مو بِچه‌ی مِشَدوم
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٧/٠٦/٠١
١
٠
اغلب تابستونا همینطوری میگذرن دیگه مگر برای آقازاده ها 😆 پیاده روی و متر کردن خیابونا هم که تو خون آقایونه کلا 😅 امیدوارم از باقی مانده تابستون بیشتر لذت ببرین و ایضا بترکونید.
komeil
komeil
٩٧/٠٦/٠١
٠
٠
بشدت با مترکردن خیابونا موافقم. ضمن اینکه این مطلب مال حدود یه ماه پیشه. الان فرصت سرخاروندن رو هم ندارم گاهی اوقات
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٦/٢٢
١
٠
خخخ چه درد مسریه :))
komeil
komeil
٩٧/٠٦/٢٦
٠
٠
کسی ک بیمار میشه باید مراقبت کنه ک ب بقیه منتقل نشه
پربازدیدتریـــن ها