ديدار
من ماندم و دلتنگی

ديدار

نویسنده : banu69

امتحان كه تمام شد؛ راه افتاديم به سمت خانه. از جلوي كبابي محمدي كه رد شديم، يك نفر داشت از جلوي آن و از كنار خيايان می‌گذشت بي‌اختيار نگاه كردم ديدم پسرك است! تا به خودم آمدم از او رد شديم و هرچه توي آينه را نگاه كردم و به عقب برگشتم ديگر او را نديدم. مطمئن بودم خود اوست. توي اين دنيا هركسي را نشناسم؛ اما او را از حفظم. دوباره دلم بي‌تاب شده بود. توي دلم با تمام وجود گفتم خدايا بگذار يک بار ديگر صورتش را نگاه كنم. خيلي وقت است نديدمش. دلتنگشم. جاده را به خاطر آسفالت بسته بودند و ما مجبور بوديم از سمت زير گذر برويم. دوباره دور زديم و همان مسير را تا قبل زير گذر، طي كرديم. دوباره كنار خيابان را نگاه كردم. سرتا پايم چشم شده بود و دنبال او مي‌گشت. او را پيدا نكردم. فكر كردم حتما رفته داخل يكي از مغازه‌ها كه دوباره ديدمش. در اين فاصله‌ي زماني مسير طولاني كبابي تا بانك مسكن را پياده رفته بود. محو او شده بودم يك چارخانه‌ي جگري رنگ قشنگ و يك شلوار نوك مدادي تنش بود. نسبت به آن روزها چاق شده بود؛ اما صورتش مثل قبل نوراني و معصوم بود. موهايش كوتاه بود و ته ريش صورت دوست داشتني‌اش دلم را مثل همان روزها آب مي‌كرد. جلوي‌مان ترافيك شد و من فرصت پيدا كردم چند ثانيه بيشتر نگاهش كنم. بعد يك دفعه تاكسي گرفت و سوار شد. من مثل گنجشك به پنجره خورده، به شيشه‌ي ماشين چسبيده بودم در حالي كه دستم هم روي شيشه بود مايوسانه نگاه مي‌كردم. ترافيك كم شد ماشين‌مان سرعت گرفت و تاكسي در ميان انبوه ماشين‌هاي پشت سر گم شد و باز من بودم و اشك و دلتنگي براي آن كه رفته بود. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٧/٠٤/١٦
١
٠
برام سواله، چرا هیچ وقت نمیری و باهاش حرف بزنی؟!من فکر میکنم ما نسلی هستیم که هیچ وقت یاد نگرفتیم با تمام وجود برای خواسته هامون بجنگیم و اینقدر پابند قواعد خود ساخته مون نشیم.. راستی بانو جان شعرای منم بخون و نظرتو بگو.. خوشحالم میکنی :)
نسیم پهلوان
نسیم پهلوان
٩٧/٠٤/١٦
١
٠
:( هیع
banu69
banu69
٩٧/٠٤/١٦
٠
٠
💔💔💔💔💔💔
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٤/١٧
٠
٠
خودش متوجه نشد؟:(
banu69
banu69
٩٧/٠٤/١٧
٠
٠
نه 😖😖😖😖💔
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٧/٠٤/١٧
٠
٠
سلام...خوش بحال پسرك...:))))
banu69
banu69
٩٧/٠٤/١٧
٠
٠
خوشبحال اون و بدبحال من! 😥😥😥😥😥
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٧/٠٤/١٧
٠
٠
عشق تعريفش متفاوته ...
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٧/٠٤/١٧
٠
٠
..........
banu69
banu69
٩٧/٠٤/١٧
٠
٠
؟؟؟؟؟؟!!!!!!
دختر آبان
دختر آبان
٩٧/٠٤/١٧
٠
٠
:((((
banu69
banu69
٩٧/٠٤/١٧
٠
٠
😖😖😖😖😖😖
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٧/٠٤/٢٣
٠
٠
منظورم سكوت بود و تحير...
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٥/١١
٠
٠
کلش یه بار دیگه حداقل سعی کنی برای به دست آوردنش از حسرت خوردن بهتره، البته اگر امکانش واست هست :))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١