جیم - چهارده ساله ی خداناباور www.jeem.ir
چهارده ساله ی خداناباور
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

نویسنده : asal_sadeghi

راستش از این که برای فضولی مشتاق بودم زیاد خوشحال نبودم... آدمی نبودم که بخواهم از زندگی دیگران سر در بیاورم اما حرف‌های بچه‌ها کنجکاوم می‌کرد که بروم و پیجش را ببینم تا دهنم از تعجب باز بماند. به زحمت پیدایش کردیم. دختر بچه‌ای که عکسش را با هزار زحمت و کمک از آرایش و نرم افزار زیبا کرده بود و کلی ادا اطفار که اصلا به او نمی‌آمد. راستش با دیدن بیو اینستاگرامش بیشتر دهنم باز ماند: آتیست و خداناباور. 

راستش از این کلمه دل خوشی نداشتم. از آن موقع که تمام دانش و تجربه‌ام را قورت دادم و خام حرف‌های آدمی شدم که هویتی نداشت و نمی‌خواست این را قبول کند و تمام اطرافینش را به لجن کشید. یاد حرف‌هایی افتادم که گاه و بی‌گاه از بچه‌ها می‌پرسیدم و همه به این خاطر که مطالعات زیادی نداشتند فقط شنونده من بودند و یاد تهمت‌هایی که به دینم و پیامبرم می‌ز‌دم افتادم. راستش آدمی نبودم که بشود قانعش کرد و این را همه اطرافیانم می‌دانستند و فقط سعی می‌کردند مرا در چهار چوب دین نگه دارند. حالا به زور زبان یا کتک. نه تنها از طرف خانواده و دوستانم، بلکه از طرف خودم نیز به‌شدت آسیب می‌د‌یدم و احتمالا همه‌تان تجربه کردید که اگر دنیا با شما در جنگ باشد ولی از خودتان با خودتان کاری نداشته باشد، درون‌تان همیشه آسوده است و درون من چه جنگی بود! 

آن روزها دوست داشتم کسی بیاید و راه درست را نشان بدهد. حتی دوست داشتم کسی پیدا شود تا در حرف زدن از من کم نیاورد و آخرش با مشت بکوباند تو صورتم و مرا قانع کند که راه درست چیست و فلان و آن هیچ‌کس نبود جز خودم. نهج البلاغه خواندم و تمامی حرف‌های آن شخص را دروغ یافتم. در مباحث دینی شهر نزدیکی شرکت کردم و با امام جمعه‌شان بحث کردیم و کمابیش جواب سوالات و شبهه‌هایم را داد. کتاب خواندم و خواندم تا بتوانم خودم را جمع و جور کنم و در آخر با عقاید شاید خالص خودم ماندم و یک دنیا حسرت و شرمندگی. حالا از دیدن این متن در بیو آن دخترک سیزده چهارده ساله تمام مغزم داغ کرده بود. راستش آدم سر به راهی بود و در آن دوران که او را در مدرسه می‌دیدم، همیشه به خاطر مغنعه‌اش که کم مانده بود به زانو‌‌هایش برسد و فرم بدپوشش و ظاهرش مسخره‌اش می‌کردیم که البته الان خجالت زده‌ام چون شاید این رفتار‌ها نیز در او تاثیر داشته. از دختر خاله‌ام شنیده بودم که خانواده‌اش قاری قرآن بودند و همگی محب اهل بیت. در چند پستش دیدم که اعتیاد به مواد مخدر پیدا کرده و از آن بابت هم بسیار مفتخر بود. نمی‌دانم چند نفر از بچه‌های مدرسه‌مان دوست داشتند شبیه او باشند. شبیه کسی که سه چهار سال از ما کوچک‌تر بود و نه اهل مطالعه بود و نه درس و نه ظاهر درستی داشت و نه حتی ادب و متانت گفتار. در عوض به مواد مخدر اعتیاد داشت و پیجش کلی فالور داشت. دوست داشتم به او پیام بدهم و تجربیاتم را در اختیارش بگذارم. تجربیاتی که یک‌سال زندگی‌ام را تلخ کردند و جز تباهی پیامد دیگری نداشتند. دوست داشتم از او خواهش کنم هر چیزی را که می‌شنود بدون دلیل منطقی نپذیرد. دوست داشتم معیارهای اطرافیانم و علی‌الخصوص دوستانم را عوض کنم تا بدانند ارزش سواد و مطالعه و متانت رفتار و درستی ظاهر خیلی بیشتر از فالور و اینجور شاخ بازی‌هاست. ولی راستش این چیز ها به قدرت بزرگ‌تری نیاز دارد. خیلی بزرگ‌تر و برای من هنوز از این چیز‌ها حرف زدن خیلی زود بود... خیلی! 

پیجش را بستم و ترجیح دادم دیگر به او فکر نکنم و راجع بهش حرف نزنم اما دلم برایش می‌سوزد و هرگز از فکرم بیرون نمی‌رود.‌ نمی‌دانم چرا دلم نمی‌خواهد او را مقصر بدانم و در عوض بقیه را گناهکار می‌دانستم. از مدرسه‌ای که حجاب دانش‌آموزان برایشان مهم‌تر بود تا افکارشان. از معلم‌هایی به‌جای این که به مطالعه سودمند اشاره کنند، بیشتر روی نمره مانور می‌دادند. به آموزش و پرورشی که به جای بودجه دادن برای ساخت کتابخانه و پرورش فکر بچه، بودجه برای ساخت آزمایشگاه می‌داد که نصف وسایل را هم نداشت و یا خانواده‌هایی که به جای حرف زدن و پیدا کردن راه حل، افکار بچه را سرکوب می‌کنند و یا مسئولانی که راحت اجازه فعالیت صفحه‌هایی را می‌دهند که بدون دلیل و صرفا با حرف‌های رنگ و رو دار هزاران نفر را درگیر خودشان می‌کنند.

جمعيت كفر از پريشانی ماست/ آبادي بتخانه ز ويرانی ماست 

اسلام به ذات خود ندارد عیبی/ هر عیب که هست از مسلمانی ماست

(ابوسعید ابوالخیر)

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
b_noori
b_noori
٩٧/٠٤/٢٥
٢
٠
هر عیب مه هست از مسلمانی ماست/// وا فریادا از مسلمانی این روزهای ما که باعث شده نوجوان و جوان و میانسالمان حتی تغییر عقیده بدهند! از دور اطراف خودم میبینم خیلی هارو که نسبت به عقاید محکمشون حتی متزلزل شدن! امیدورام الگو درست زندگی اسلامی رو بزرگان ما بهتر پیاده کنند. چون هیچ وقت با زور و یا محدود کردن کسی راه به جایی نبرده مطلب و دغدغه خوبی بود! موفق باشی
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٤/٢٦
٠
٠
دقیقا .مخصوصا این که افرادی که سعی در تغییر عقیده دارن موفق تر عمل میکنن و ما فقط دست روی دست گذاشتیم و وعده بهشت و جهنم میشنویم
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٤/٢٥
١
٠
دکتر شریعتی میگن: افسوس روزي خواهد آمد که بي ديني، نماد روشن فکري است!! خیلی شاهدشیم این روزا... انشالا مه خدا حواسش بهمون باشه و از راه درست خارج نشیم:)
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٤/٢٦
٠
٠
متاسفانه الان تو دل همون روشنفکری گیر کردیم:/
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٤/٢٦
١
٠
واقعاً زمانه ی عجیبی شده ، انشاءا... که خدا عاقبت همه مون رو بخیر کنه !
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٤/٢٦
٠
٠
بله.ممنون از این که خوندی
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٧/٠٤/٢٦
١
٠
واقعیت زمانه جز چیزی که فرمودین نیست ...خداروشکر که واقعیت دلپذیر خودتون رو پیدا کردین
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٤/٢٦
٠
١
:]
S_RAZMEGAHE
S_RAZMEGAHE
٩٧/٠٤/٢٦
٠
١
چقدر مطلبتون عالی بود. اما تو پاراگراف آخر کمی با شما اختلاف نظر دارم.
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٤/٢٦
٠
٠
من به شدت باش مخالفم و واقعا دلیل اختلاف نظرتونو نمیدونم؟
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٧/٠٤/٣١
١
٠
چقدر عجیب و چقدر هم تلخ...
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٥/٠٥
١
٠
ادا اطوار* / مقنعه* / ما هم یکی ازینا تو کلاسمون داشتیم. جدای از همه ی استنادایی که برای حرفاش داشت اما یک اخلاق خوبش این بود که می نشست و به حرفای بقیه گوش میداد. الان رو نمیدونم در چه حاله ولی خدا کنه خوب شده باشه :) واقعا شاید برای من هیچ چیزی نداشت ولی چقدر بابت تفکرات هیچ و پوچش حرص میخوردم
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٥/١١
٠
٠
خیلی دیگه ناراحت بودم به املا توجه نمیکردم هخخ
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٥/١٧
١
٠
چقدر خوب که تونستین یک فکر خالص برای خودتون پیدا کنین. به نظرم این نکته ارزشمند ترین قسمت نوشته تون بود :))
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٥/١٩
٠
٠
مرسی ممنووونم
پربازدیدتریـــن ها
معرفی کتاب

پرسش های بی جواب زندگیمان

٩٧/٠٥/٢٠
در انتظار باران

تو را دوست می دارم

٩٧/٠٥/٢٢
این حناها دیگر رنگی ندارد

کی مسئوله این وسط؟

٩٧/٠٥/٢٣
ماشین نوشت افراد معروف

ژووون پل سارتر

٩٧/٠٥/٢٣
شاید گیلانه باشد...

هلیله سیاه آقا هرمز

٩٧/٠٥/٢٠
دوستت دارم

مادر بزرگ

٩٧/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

لیلای بی مجنون

٩٧/٠٥/٢٠
درمان دائمی این درد

جمعه‌های من

٩٧/٠٥/٢٠
اندر حکایت چپ دستی

لطفا دست چپ من را دوست داشته باش

٩٧/٠٥/٢٢
همه چیز آغاز می‌شود

خداحافظ

٩٧/٠٥/٢٣
تابلوی ممنوع را نشان شان بدهید

خاصیت حساس بودن

٩٧/٠٥/٢٢
مگر زندگی همین نیست؟

فیلم هندی می بینم پس شادم

٩٧/٠٥/٢٢
چشمم را روشن کن

مستم از این عطر

٩٧/٠٥/٢٣
شاید که روزی پروانه شوم

پیله

٩٧/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

دختر

٩٧/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

فقط زنده باش

٩٧/٠٥/٢٤
هیچوقت دیر نیست

سخت نگیریم

٩٧/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چه خوش برگشتی

٩٧/٠٥/٢٤
امان از خسنگی

تابستونی که قراربود بترکونیم!

٩٧/٠٥/٢٤