عملیات شروع شده بود .
گردان به میدان مین خنثی نشده رسید.
وقت کم بود .
فرمانده داوطلب خواست .
پیرمرد وارد میدان شد .
نفر دوم پس از انفجار، سریع وارد شد .
نفر سوم هم پشت دومی وارد شد .
نفر چهارم و پنجم هم همین‌طور .
با انفجار پنجم، معبر کاملا باز شده بود .
آخر عملیات، خبر شهادت پدر و چهار فرزندش را به زن، تنها بازمانده خانواده دادند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١٢/٠٩
٣
٠
چی کشیده اون مادر ...!!! ولی خدا صبرشو میده و افتخار بزرگیه یاد همه شهدا زنده ...
taba_sa
taba_sa
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
واااااااااای خدای من...... چه صبری داشته اون مادر...... یا همه شهدا گرامی..... ممنونم از مطلبتون.....
ahkiani
ahkiani
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
ان زن تنها نماند! مایی که در این بین تنها مانده ایم!
بامعرفت
بامعرفت
٩١/١٢/١٢
٠
٠
منو یاد کلام آوینی انداختی داداش. و البته اجر مادران شهدا کمتر از شهدا نیست اگر خرابش نکنند .
s.a
s.a
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
واااااااااااااااااااااااااااااااای......... خشکم زد یه لحظه!
احسان
احسان
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
واقعاٌ باید به ایچنین خانواده ای قبطه خورد که اینقدر فداکار و باگذشت هستند.
mahtab-k
mahtab-k
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
دلم هوای اردوی راهیان کرد باز.... یاد غربت اروند....یاد کربلا تو شلمچه....یاد غروب فکه و فتح المبین.... شهدا شرمنده ایم
بامعرفت
بامعرفت
٩١/١٢/١٢
٠
٠
ایام راهیان نور که نزدیک است . خب امسال هم بروید...چه عیبی دارد؟
علیرضا
علیرضا
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
خوشا به حال شهدا...
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١٢/٠٩
٠
٠
حقیقتا هروقت به تخریب چیا فکر میکنم مخم هنگ میکنه!آخه چقدر باید دل داشته باشی بری تو زمینی که میدونی هرلحظه احتمال داره بری رو هوا!حقیقتا مرد میخواد!من تو خودم میبینم برم جبهه ولی وقتی به میدونای مینش میرسم...
بامعرفت
بامعرفت
٩١/١٢/١٢
٠
٠
البته داداش من که با چندتا از بچه های جنگ صحبت می کردم . اونا هم میگفتند ما خیلی می ترسیدیم ولی به خاطر خدا ، صبر میکردیم. یعنی مهم ترین عامل را صبر می دانستند . می گفت خب من 16 سالم بود ، چطور نترسم . یادگرفته بودم بر ترسم ، صبر کنم و توجه به اینکه خدا می بیند.
اسمانه
اسمانه
٩١/١٢/١٠
٠
٠
شهدا شرمنده ایم..
بامعرفت
بامعرفت
٩١/١٢/١٢
٠
٠
تو گوگل که سرچ کردم درباره مادر چهارشهید ... مطلبی آمد یه این شکل : "من حلیمه هستم. از خانواده‌ی من همسرم سید حمزه و چهار فرزندم سید کاظم، سید داوود، سید کریم و سید قاسم سجادیان به شهادت رسیده‌اند. هر بار که خبر شهادت فرزندانم را می‌آوردند در حالی که اشک شوق بر چهره‌ام بود و رو می‌پوشاندم تا مبادا دشمن شاد شود، دلم آرام بود و خوشحال بودم از اینکه خداوند متعال شهادت را نصیب خانواده‌ام نمود و هرگز فراموش نمی‌کنم آن روزی که خبر شهادت همسرم را به من دادند، وجودم پر از حسرت و اندوه شد، چرا که از غافله عشق جاماندم." جااان من به جمله آخرش توجه کنین . آدم شرمنده می شود .
m-nik110
m-nik110
٩١/١٢/٢١
٠
٠
چیزی ندارم بگم!فقط در برابر اینهمه صبر و بزرگی!خیلی ما کوچکیم!خیلی!
نسیم
نسیم
٩٢/٠١/٠٩
٠
٠
اونا رفتن تا ما راحت باشیم...کاش به حرمت این عمل بزرگشون دست از کارهای زشت برداریم.... تشکر.
بامعرفت
بامعرفت
٩٢/٠١/٢١
٠
٠
انشالله
hamid_f
hamid_f
٩٢/١٢/٠٦
٠
٠
از این خانواده ها و مادران شهید کم نداریم،ولی گمنام مانده اند!اجرشان با خدا
پربازدیدتریـــن ها
انتظار پیشرفت نداشته باشید

عدالت یا صرفه جویی آموزشی؟

٩٦/٠٧/١٩
شعری سروده خودم

می نویسم تهدید تو بخوان التماس

٩٦/٠٧/٢٠
در برابرت سکوت کنم!

خیالت دیوانه ام می کند

٩٦/٠٧/٢٤
تا یادم نرود که...

پرواز بر فراز آشیانه فاخته

٩٦/٠٧/٢٠
سرانه مطالعه خیلی هم بالاست

تهران خیلی هم خوب است / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٣
از ظلمی که می شود...

جهان امروز و امید به آینده

٩٦/٠٧/٢٠
عاشقش بودم اما...

بازگشت

٩٦/٠٧/٢٥
برای رفتن آماده می شوم

تهران-رشت

٩٦/٠٧/٢٢
آقا بیا...

قرن تنهایی

٩٦/٠٧/١٩
داستان کوتاه

زمانی برای مرگ

٩٦/٠٧/٢٣
پشت حصار غم هایم

غول اندوه

٩٦/٠٧/٢٤
شعری سروده خودم

امید دارم

٩٦/٠٧/١٩
شعری سروده خودم

برای ترامپ

٩٦/٠٧/٢٤
سکه های بی ارزش

يا رفيق من لا رفيق له

٩٦/٠٧/٢٣
پریشان حال

آفرین عشق

٩٦/٠٧/٢٥
به سردی خاک و باران

مثل همه

٩٦/٠٧/٢٥
شعری سروده خودم

راه گمشده

٩٦/٠٧/٢٢
می خواستم مهم ترین تصمیم زندگی ام را بگیرم

حامی نبودی

٩٦/٠٧/٢٢
یک مسیر تکراری

قدم زدن / قسمت دوم

٩٦/٠٧/٢٦
شعری سروده خودم

آرام میان دشت شب

٩٦/٠٧/٢٦
تبلیغات