خانه‌ای که پدر ندارد
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

نویسنده : A_Emadi

سال‌ها پیش پدرم فوت کرد، مادرمان هم بعد از فوت پدر چندسالی با بیماری دست‌و‌پنجه نرم کرد اما خدا کمک کرد هنوز زنده‌ست هرچند پیر و خسته، عمویی داریم که دو دستی تمام اختیارات‌مان را به او سپرده‌ایم، به قدری در نقش خودش فرو رفته که مدت زیادی‌ست ساده‌ترین اختیارات‌مان را هم باید با اذن او انجام دهیم و در واقع تمام تصمیمات ریز و درشت ابتدا باید از فیلتر او رد شود. من که آن‌سال‌ها خیلی کوچک بودم اما برادر و خواهر بزرگ‌ترم می‌گویند چون آن‌زمان مادر مریض بود و آن‌ها هم نوجوان بودند تصمیم می‌گیرند تمام و کمال اختیارات را به عمویمان بسپارند و او بعد از آن مادرم را به عقد خودش درآورده و با ما زندگی می‌کند.

سال‌های اول کمی راحت‌تر بودیم، خواهرم آشپزی‌اش خوب شده بود بود و با اختیار خودش غذا را انتخاب می‌کرد، یا برادرم با همسایه‌ها کمی صمیمی‌تر شده بود و چندباری محل کارش را تغییر داد تا در ازای فشار کاری که رویش بود بیشترین درآمد را داشته باشد، اما چندسالی که گذشت عموی ما روز‌به‌روز دایره اختیارات‌مان را تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌کرد،مثلاً به این بهانه که توپ‌ یکی از بچه‌های همسایه شیشه‌ی اتاقش را شکسته بود ما را به‌کل از رفت‌و‌آمد با تمام همسایگان منع کرد، مدام سر میز شام از آن‌ها بد می‌گفت و حتی فراتر از آن! مارا مجبور می‌کرد در دعاهایمان آن‌ها را دشنام دهیم.

برادر بزرگ‌ترم را از رفتن به محل کار منع کرد و مجبورش کرد با شغل‌هایی خانگی کسب درآمد کند، در این سال‌ها  از عمویم هم صاحب چند خواهر و برادر شدیم و همین زیاد شدن اعضای خانواده و همین‌طور کم‌تر شدن حقوق برادرم ما را در تنگنای زیادی قرار داد، یکی از پسرانش را مسئول آن کرده بود که اگر کسی پنهانی با همسایه‌ای مراوده دارد او را مجازات کند، همسایگان هم که اوضاع ما را می‌دیدند عد‌ه‌ای سر دشمنی با ما برداشته و عده‌ای دیگر تنها دل‌شان برایمان می‌سوخت و کاری نمی‌توانستند بکنند.

جالب اینجا بود با این‌که تمام محدودیت‌ها و مشکلات منشاش خودش بود اما به هیچ‌کس پاسخگو نبوده و هنوز هم با این‌که پیر شده بازهم تا حرف همسایه‌ها می‌آید رگ گردنش باد می‌کند، و شوربختانه‌تر این‌که عده‌ای از اعضای خانواده چنان مجیزگوی او شده‌اند که اگر حرفی علیه وی گفته شود قبل از خودش آن‌ها واکنش نشان خواهند داد.

در این سال‌های اخیر هم چندباری با تعدادی از برادرها و خواهرها دست به اعتراض برده‌ایم اما هربار چنان چوب‌هایشان بر سرمان فرود آمد که مادرمان به حال‌مان خون گریست.

و خدا می‌داند که ما جوانی‌مان گذشت و هرچه می‌گوییم و حرص‌می‌خوریم از این ظلم طولانی، نه به خاطر خودمان بلکه برای شخص مادر و خواهر برادرهای کوچک‌ترمان‌ است، که ای کاش روزی برسد دست از این قدرت‌طلبی‌ها بردارد. اکنون خوانواده‌مان به قدری بزرگ و باتجربه شده‌است که می‌توانیم به کمک هم و با مشورت همگانی امورات را بگذرانیم، نه مثل حال که حرف حرف یک نفر باشد، کسی که به اشتباه تصور می‌کند صلاح همه را فقط خودش می‌داند.

و در آخر حالا که در گوشه‌ای مخفی در خانه این نامه را می‌نویسم از آینده‌ی این نوشته اطلاعی ندارم، اگر خدا خواست و به دستتان رسید دعا کنید که برای نامه‌های بعدی مجبور نباشم مخفیانه‌ دست به قلم ببرم و «آزادانه‌»تر بنویسم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٤/٢٤
٠
٠
دلمان کباب شد😐😿
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠٤/٢٤
٠
٠
:(
بانوی غم(A_B)
بانوی غم(A_B)
٩٧/٠٤/٢٤
٠
٠
الان جناب عمادی این یه داستان ساخته ذهنتون بود یا واقعیت؟ هرچی هس جای تحسین داره! :)
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠٤/٢٤
٠
٠
خیلی ممنون، واقعیتیه واسه خودش
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٤/٢٤
٠
٠
کم کم این اکانت با نوشته هاش داره ازون اکانت با شعراش جلو میزنه ها!:)))
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠٤/٢٥
٠
٠
از نظر کمّیت فرمودین یا کیفیت؟:/
[دخــتر آبــــــان]
[دخــتر آبــــــان]
٩٧/٠٥/٠٥
٠
٠
:((
پربازدیدتریـــن ها