کتابخانه‌ی خالی و خلوتی‌ام که...
شعری سروده خودم

کتابخانه‌ی خالی و خلوتی‌ام که...

نویسنده : Z shakeri

از او نگو که دلم بی‌حساب می‌گیرد

نگو که از نفست عطر ناب می گیرد 

کتابخانه‌ی خالی و خلوتی‌ام که

فقط خود من از اینجا کتاب می‌گیرد

به موقعِ گذر از شیب تند تنهایی

ببین که غصه‌ی شاعر شتاب می‌گیرد

ببین که بعدِ تو دیوانه شد دلم، می‌گفت

که از موذن مسجد شراب می‌گیرد

اگر که از تو بپرسد کسی چرا رفتی

خودت بگو که چه چیزی جواب می‌گیرد؟

شبیهِ عکس خودم توی برکه‌ای بودم

تو آمدی و تنم پیچ و تاب می‌گیرد

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٤/٠٥
٠
٠
شعر خوبی بود :)
دختر آبان
دختر آبان
٩٧/٠٤/٠٦
٠
٠
خیلی خوب :)
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٤/٠٦
٠
٠
زیبا بود و حس قشنگی داشت..:))
هادی حسن زاده
هادی حسن زاده
٩٧/٠٤/٠٨
٠
٠
ببین که بعدِ تو دیوانه شد دلم، می‌گفت که از موذن مسجد شراب می‌گیرد اگر که از تو بپرسد کسی چرا رفتی خودت بگو که چه چیزی جواب می‌گیرد؟ + کاش یکم تغییرش بدی ! +به نظرم نظرخواهی صرفا برای تبادل این نوع نظراته نه گفتن خیلی خوبه ، آفرین ، احسنت که بری مطالبشونو بخونی
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٧/٠٤/٠٩
٠
٠
سلام...قشنگ بودش...آفرين :)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٥/١١
٠
٠
کتابخانه‌ی خالی و خلوتی‌ام که،فقط خود من از اینجا کتاب می‌گیرد......اینجاشو فقط دوست داشتم :)
پربازدیدتریـــن ها