دلتنگی
شعری سروده خودم

دلتنگی

نویسنده : SHAHRAM-BAZLI

باز هم مرا هراسان کرد، واژه‌های سرد دلتنگی

باز هم دلم پریشان گَشت، از سکوت و وهم دلتنگی 

شاید این بار هم منِ تنها، از سکوت خودش پریشان است 

واژه‌ای سخت‌تر زِ غُربت نیست‌، غربت از غصه‌های دلتنگی 

من چگونه بگویم از این درد. از بهار هم انتظاری نیست ...

مثل کودکی گریز پای می‌شود جَسْت، از خزان دلتنگی

در به در فرار می‌کردم، روزگاری از وجودِ خودم 

غصه می‌خورم غصه، غصه از بادهای دلتنگی

به خیال دیدنت روزی، می‌برد دل مرا به دشتِ مغان 

چه مغانی که می‌برد ما را به گُذر از خزان دلتنگی 

مثلِ یک درختیِ پیری که به گُمانش تبر نخواهد دید 

من هم از خیالت ای دلدار، می‌خورم غم به کامِ دلتنگی

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٣/٢٩
١
١
اشعار خوبی میگین ، ولی اینکه قافیه ندارن ، نقطه ضعف محسوب میشه و امیدوارم برطرفش کنین :) موفق باشید
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٧/٠٤/٠١
٠
٠
مرسی ،خوندین ..
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٤/٠١
١
٠
خیلی خوب بود... چندبار خوندمش... دمتون گرم:))
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٧/٠٤/٠١
٠
٠
ممنونم ...
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٥/١٠
٠
٠
شعر بی نظم و بی قافیه بود....قبلیا بهتر بودن :))
پربازدیدتریـــن ها