منی که من باشم! / قسمت دوم
داستانی آشنا

منی که من باشم! / قسمت دوم

نویسنده : h_sadat

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

به کلبه می‌رسد و نگاهی به درون خانه می‌کند. پدرش پای کامپیوتر مشغول کار است و مادرش مشغول غذا پختن، برادر کوچکترش هم خواب است. با خودش فکر می‌کند الان بهترین زمان برای خواندن کتاب مورد علاقه‌اش است. آبی به دست و رویش می‌زند وبا یک فنجان چای قرمز به اتاقش می‌رود. روی تختش می‌نشیند و نگاهی به قفسه‌ی کتاب رو به رویش می‌اندازد. سه روز پیش کتاب‌هایش را شمرده بود. 78 عدد کتاب در کتابخانه داشت با موضوعات مختلف مذهبی، فضایی، طبیعت، گیاهان دارویی، طب سنتی، رمان و... صندلی میز مطالعه‌اش را عقب می‌کشد و شروع به مطالعه می‌کند. و هر یک دقیقه، جرعه‌ای از چایش را می‌نوشد. همزمان با تمام شدن چای، کتاب هم تمام می‌شود. کتاب "کرگدن" ترجمه‌ی جلال آل احمد. نمایشنامه‌ای عجیب، شلوغ و اجتماعی. با خودش فکر می‌کند آیا ممکن است واقعاً آدم ها روزی کرگدن شوند؟ به فکر فرو می‌رود... اگر همه کرگدن شوند؟

فقط دو نوع کرگدن آسیایی یا آفریقایی و دو شاخ یا تک شاخ وجود دارد. رسید به ته داستان. تنهایی‌اش شروع شد و زمان کافی برای فکر و خیال‌پردازی داشت. تمام ذهنش دنبال داستانی می‌گشت... داستانی آشنا، بی‌همتا، شاعرانه. اما او تمام آن 78 کتاب را چندین بار خوانده بود و روحش چیز دیگری می‌خواست. چیزی از جنس موج دریا، روان، آرام و زیبا... قصه‌ای که روحت را به پرواز در آورد... پرنده‌ای که تازه از قفسش آزاد شده باشد... ناخودآگاه قلم را دستش گرفت و نوشت. اجازه داد دلش به رقص درآید و هرچه حس می‌کند، بنویسد. از دختری معصوم. با خودش فکر می‌کند کاش می‌توانست نقش آدم‌های داستان را بازی کند... لحظه‌ای زندگی را متوقف کند و آلبرت انیشتین، چارلز دیکنز، یا هر آدم دیگری روی کره‌ی زمین شود. نمی‌دانم بقیه چه فکری می‌کنند اما او شخصاً نمی‌توانست خودش را جای یک کرگدن بگذارد! استعاره‌ای به جاست. لفظ کرگدن برای آدم‌هایی که از انسانیت‌شان راضی نیستند. یعنی نمی‌خواهند انسان باشند و از زندگی خسته‌اند. اما زهرا نه. هنوز قصه‌های زیادی برای تعریف کردن داشت. جاهای زیادی باید می‌رفت، تجربه های جدیدی منتظرش هستند، با آدم‌های مختلفی آشنا خواهد شد. او همان دخترکی‌ست که سرش جاهای مختلفی می‌گردد و دستانش هر بار از حسی جدید می‌نویسند! با مداد‌های رنگارنگ و متفاوت! یک روز از خدا شادی بیشتر می‌خواهد، روز دیگر سلامتی، روز دیگر اشک، روز دیگر میز و... او دختریست که مثل بچه‌ها در آغوش مادرانه‌ی خدای مهربانش گریه می‌کند و خدا او را می‌خنداند! بعضی اوقات که دلش تنگ می‌شود بی‌بهانه گریه می‌کند! صبح روز بعد، شادی ای در قلبش جوانه میزند و میزند و او با یاد خدا به آن جوانه نیروی رشد می‌دهد! زهرا، همانی که درون و بیرونش پر از تازگی و نشاط است!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٧/٠٣/٢٧
٠
٠
چه توصیف های دلنشینی!
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠٣/٢٨
٠
٠
:)
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٧/٠٣/٢٧
٠
٠
قسمت دومشم خیلی بهتر تر از قسمت اولش بود . پ ن اول چون من قسمت اولش رو خونده و به خاطر سپرده بودم .برا همین قسمت دومش دلنشینتر بود ... پ ن دوم ..بنظر میاد که بازم ادامه داشته باشه ‌که اگه اینطوره .بی صبرانه منتظرش خواهم ماند ..
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠٣/٢٨
٠
٠
مرسی خوندید :)
k_koolak
k_koolak
٩٧/٠٣/٢٨
٠
٠
عزیزم‌ انرژی خوبی داره زهرا.
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠٣/٢٨
٠
٠
:)
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/٠٣/٢٨
٠
٠
خیلی متن خوبی بود من قسمت اولش رو بیشتر دوست داشتم نفس کشیدن توش خیلی جذاب و آرامش بخش بود اما قسمت اول و دوم برام دو تا تفاوت ایجاد کرد: اول اینکه متن اول ببرای من یک دختر بچه کوچیک 10 ساله رو تداعی رو با موهای بافته شده که خیلی سرزنده و شادابه اما در متن دوم اون دختر حدود 18 سالشه. دوم اینکه وقتی نوشته بودی کلبه من برام یک زندگی کاملا روستایی ساده و دلنشین تداعی شد که با کار کردن پدر با کامپیوتر و تخت و قفسه از بین رفت حیف شد.
دختر آبان
دختر آبان
٩٧/٠٣/٢٨
٠
٠
اره منم موافقم
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠٣/٢٨
٠
٠
ادامه ش رو بخونید میفهمید. قرار نیست درباره روستا و آدمای روستایی و... حرف بزنم.
دختر آبان
دختر آبان
٩٧/٠٣/٢٨
٠
٠
خیلی فضای دلنشین و تصویرسازی خوبی داشت ولی مثلا همون کامپیوتر اول یکم تو ذوق میزد . مرسی :)
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠٣/٢٨
٠
٠
قصه قصه ی دختر روستایی و... نیست. تو ادامه ش میفهمید :)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٣/٢٩
٠
٠
منم دلم از این قصه ها می خواد:یزی از جنس موج دریا، روان، آرام و زیبا... قصه‌ای که روحت را به پرواز در آورد... پرنده‌ای که تازه از قفسش آزاد شده باشد...
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠٣/٣٠
٠
٠
بله... خیلی خوبه و حس تازگی به آدم میده!
پربازدیدتریـــن ها