حال دلقک خوب است اما...
دیگر به سراغش نیا

حال دلقک خوب است اما...

نویسنده : mim_panahi7

بیست سالش شد. دقیقا روزی که بیست سالش شد، کنارش نشستم. دستش را گرفتم و گفتم دوستت دارم. لبخند ملیحی زد و گفت: منم دارم. ناراحت شدم، چون این جواب من نبود. داشتم شروع می‌کردم به حرف زدن که گفت: کادوی تولد من کجاست؟ گفتم: امشب بهترین کادو را برای تو می‌آورم. یادم بود که گفته بود من فقط حلقه دوست دارم و بس. 

باران تندی می‌بارید و من در خیابان قدم می‌زدم و همه‌ی فکرم کادوی تولدش بود. گوشی‌ام زنگ خورد. برداشتم و گفت: ما امشب مهمانی هستیم و فردا کادو را می‌گیرم. با لحنی که مثلا ناراحت شده‌ام گفتم: اشکالی ندارد. لبخندی زدم و خدا را شکر کردم که حداقل یک شب دیگر فرصت دارم. آگهی به چشمم خورد! انگار خواست خدا بود! خیلی خوشحال شدم. برای نمایش تئاتری بود که انگار بازیگر کم داشتند. از خدا خواسته تماس گرفتم و آدرس را گرفته و به محل رفتم. از شانس بد من باید نقش یک دلقک را بازی می‌کردم؛ ولی خب پولش خوب بود و چاره‌ای هم نداشتم. من باید حلقه می‌خریدم. گریم کردیم و آماده شدیم. روی صحنه آمدیم و نقشی که خیلی حقیرانه بود را بازی کردم. صدای رعد و برق و باران کل صحنه را گرفته بود. ولی صدای خنده‌ی مردم بیشتر به گوش می‌رسید. بعد یک ساعت بازی، اعلام کردند که نمایش به پایان رسیده است. 

چراغ‌ها را روشن کردند. خیلی عجیب بود! او را هم در بین مردم دیدم. کنارش خانم نسبتا پیری بود. در ذهنم فقط مادرش را تصور کردم، ولی در طرف دیگرش هم پسر جوانی بود. رگ غیرتم گرفت که چرا کنار نامحرم نشسته است و بلند بلند می‌خندد. تمام حواسم به او بود. صدای باران صحنه را عاشقانه‌تر می‌کرد. خنده‌هایش را هیچ‌کس اندازه‌ی من دوست نداشت. 

بعد اجرا پول را گرفتم و به بیرون آمدم اما گریمم را پاک نکردم. می‌خواستم خوشحالش کنم و خنده‌هایش را ببینم. منتظر بودم که بیاید و ببینمش و به او بگویم که چقدر ناراحت شدم از خنده‌هایش در کنار آن مردک. مردم داشتند بیرون می‌آمدند، جمعیت زیادی بود و همه در حال دویدن و فرار از باران بودند.  او هم بیرون آمد. دستش را گرفته بود، همان جوان را می‌گویم. دستش را گرفته بود و با خنده‌های از ته دل به بیرون می‌آمدند. خودم را پشت تیر برق قایم کردم. نمی‌خواستم بیشتر از این غرورم بشکند. سوار ماشین شاسی بلندشان شدند و رفتند. تمام راه را تا خانه گریه کردم! 

باران بند نمی‌آمد انگار آن شب خدا هم برای من گریه می‌کرد. آخر شب پیام دادم «حال دلقکی که امشب به او می‌خندیدی خوب است 

دیگر به سراغش نیا». 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
نسیم پهلوان
نسیم پهلوان
٩٧/٠٤/١٣
٠
٠
خوب بود فقط اون تیکه ش که آگهی دادن برا گرفتن بازیگر یکم تو ذوق میزد.. مثلا بهتر بود یه دوست برای این کار معرفیش می کرد..
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠٤/١٣
٠
٠
جالب بود همین، غافلگیری خاصی نداشت که بخواد پرکشش‌ترش بکنه
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٤/١٤
٠
٠
مقداری کلیشه ای بود ولی خوب و جالب بود:))
دختر آبان
دختر آبان
٩٧/٠٤/١٤
٠
٠
ک اینطور . نوع نوشته رو دوست داشتم ولی خیلی جالب تموم نشد. گرچه جمله ی آخر رو خیلی دوس داشتم ولی بازم به قول آقای عمادی غافلگیری خاصی نداشت . اها راستی تیتر هم نچسبید. ینی این مدلی که تیتر رو با ولی و اما رها کنیم رو من یکی چندان دوس ندارم
h_sokoot
h_sokoot
٩٧/٠٤/١٤
٠
٠
فضای داستان زیبا و تاثیرگذار بود. نام داستان نیز خواننده را جذب می کرد. اما می توانید بیشتر روی آن کار کنید تا قوی تر شود.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٧/٠٤/١٥
١
٠
سلام دوست خوبم 😊 داستانتون موضوع عاشقانه خوبی داشت اما وقتی می خواین در قالب یک متن 400 تا 1000 کلمه ای یک داستان رو مطرح کنین و ببندین باید از یک بخش داستان شروع کنین و از جژئیات بیشتری استفاده کنین. توی این متن ما فقط یک سری کلیات می بینیم که جذابیتی نداره. پسر وفاداری که معشوقش رو به یک شخص پولدار می بازه. اگر بخواین داستان مختص خودتون رو داشته باشین باید اتفاقات پر کشش تر و جزئیات جذاب تری رو وارد متن کنید. اگر می خواین یک سری اتفاقات تکراری رو پشت هم بیارین مجبورین که داستان رو چند قسمتی بنویسین تا بشه در کنار اتفاقات کلیشه ای موارد جذاب و جدید رو هم اضافا کرد اما اگر دوس داشتین کوتاه باشه خوبه که یک بخش از ماجرا رو تعریف کنین 😊موفق باشین.
پربازدیدتریـــن ها
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

٩٧/٠٤/٢٨
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

٩٧/٠٤/٢٧
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥
چشم بر ناز لبت

سوگند

٩٧/٠٤/٢٦
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
طنز

ایده‌هایت را برای سوژه کردن دوست دارم

٩٧/٠٤/٢٦