استفراغ در یک دایره کوچک!
تن پوش روشن فکری

استفراغ در یک دایره کوچک!

نویسنده : مرضیه زندیه

اولین برخوردها و تجربیات من با دنیای هنر و نوشتن برمی‌گردد به حدود شش سال پیش که تصمیم گرفتم در کارگاه‌های گروهی نمایشنامه‌نویسی شرکت کنم تا درکنکور کارشناسی ارشد آمادگی لازم جهت آزمون عملی کنکور را کسب کنم. کلاس ما تشکیل می شد از تعداد زیادی دختر و پسر جوان که یا فارغ‌التحصیل ادبیات و تئاتر بودند یا مثل اردوان یکی از همکلاسی‌ها هیچ ربطی به هنر و نوشتن نداشتند و پزشکی می‌خواندند. 

اما چیزی که توی تمام این دوره‌ها و کلاس‌ها دیدم ژست و پز روشنفکری بود که شامل لباس‌های گشاد و چروک، لباس‌های گل گلی و یا عینک کائوچویی دور مشکی بود به‌علاوه‌ی سیگار! یعنی برای هنری یا هنرمند شدن لازم نبود کتاب زیاد خوانده باشید. زیاد نوشته باشید تجربه اجرای تئاتر یا نمایشی را داشته باشید یا هرچیز دیگر! فقط کافی بود یکی از این تن پوش‌های روشنفکری را به تن داشتید تا هنرمند بشوید. 

سال‌‌ها بعد از آن، وقتی وارد دانشگاه هنر شدم متوجه شدم این یک لباس مخصوص برای ورود به دنیای هنر است. ولی عجیب‌تر از آن هنرمندان و نویسندگان واقعی بودند که توی کلاس‌ها جزو همکلاسی‌ها یا اساتیدم محسوب می شدند و هیچ‌کدام آن ژست و ظاهر مخصوص را نداشتند! اغلب کم حرف، ساکت و یا آرام با ظاهری معمولی بودند که نمایش هنرشان را در کارهای اجرایی تئاتر یا نوشته‌ها و داستان‌های کارگاه کلاسی‌مان می‌دیدی. هنوز خیلی از این دوستان هنرمند به من لطف دارند و در کارهای اجرایی یا رونمایی کتابشان من را دعوت می‌کنند و با کمال افتخار می‌پذیرم کارهایشان را ببینم یا بخوانم و معرفی کنم. 

ولی نکته جالب این قضیه دخترکی بود که الان حتی اسمش را یادم نمی‌آید و در همان کارگاه های اولیه افتخار آشنایی و هم گروهی با او را داشتم که در توصیف کلمه پیتزا نوشته بود: استفراغ در دایره کوچک! و ما مجبور بودیم با این کلمه و کلمات منتخب دیگر اعضای گروه، شعر نو بنویسیم که هنوز آن ترکیب شلم شوربا را به عنوان یادگاری دارم که از نظر دخترک گروه‌مان بسیار هنری و خاص بود. دخترکی با موهای فرفری و شلخته و عینک کائوچویی و سیگاری به لب که با وجود سن کم‌اش جزئی از ظاهر روشنفکرانه‌اش بود و تنها خاطره‌ای که از او دارم بعد از سال‌ها همان ظاهر شلخته و قیافه آشفته اش بود که یک عصر تابستانی در خیابان ولیعصر رؤیت کردم بدون اینکه در طی این سال‌ها موفقیت خاصی کسب کرده باشد و به جای خاصی رسیده باشد، در حالی که همچنان در پی هنر و هنرمند شدن بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٧/٠٣/١٥
١
٠
بسیار زیبا .از بابتِ نگارش ..یادمه ی رفیق داشتم که بیشتر از همه ی هنر نداشته اش ‌حاضر شدن در کلاس ها با شال گردن دومتری و لباس های بقول خودش خلاقانه بود که فقط خودش و هنرش میتوانست طراحی اش کند ..ممنون از شما
دختر آبان
دختر آبان
٩٧/٠٣/١٦
١
٠
ما هم یکی تو کلاسمون تو دبیرستان داشتیم هنوز کنکور هنر هم نداده بود ولی کلا تیپ هنری ای داش! موهاش که به نظرم هفته به هفته هم شونه نمی شد :/ همش پت و گره خورده بیرون بود -__- دقیقا عینک با فرم گرد و همون تیپ هنری ک میدونیم دیگه. باز به نظرم دختراش قابل تحمل تر از پسراش هستن :) خیلی زشته خدایی -_-
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٣/١٦
٠
٠
الان که موی فرفری تو مایه های باب راس با عینک گرد قاب مشکی ظاهرا از اولین گام های ورود به عرصه هنره!خخخخ
علی_دادخواه
علی_دادخواه
٩٧/٠٣/١٦
٠
٠
زیبا و روان نوشتید.به قول سعدی : تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
Mim_jeem_jan
Mim_jeem_jan
٩٧/٠٣/١٨
٠
٠
خوب بود آدم حرصش میگیره از این آدما
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٧/٠٣/١٨
٠
٠
مثل این که وقتی یه جرعه از اقیانوس عمیقی برداری و ادعایی داشتی باشی.
notareal
notareal
٩٧/٠٣/٢٣
٠
٠
درود. گرامی، خشنودم دیدگاه های شما را در جای جای «جیم» در به سازی (اصلاح) نوشتار یاران بینم؛ راستایی نیک است پس از بازگشتِ شما - بسیار نیز پسندیده.// پوزش که یادآور شوم کاربرد «جرعه» برای آبِ آشامیدنی ست، که آبِ اقیانوس از آن دسته نیست. چون که خواهیم آب را برداریم، («برادری،» برگرفته از نوشته تان)، شایسته که واژه «چمچمه» (یا کلمه «ملاقه») را به کار گیریم، یا جای گزینی دیگر چون «پیمانه.»// در فارسی «جرعه» به چمِ (معنی / معنای) «یک بار آشامیدن» باشد. اگر خواهیم به عربی آن نزدیک شویم: «جُرْعَهْ جُرْعَه» («شراب» {نوشیدن} ).// روزگار به کام.
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٣/١٩
٠
٠
من بودن تو کارهای هنری و فضای هنرمندی و اینا رو خیلی دوست دارم ولی هیچ وقت فضاش برام مهیا نشد.... با این لباس های روشنفکری مخالفم ینی اگر وارد این دنیاها می شدم حتماً همین ظاهر ساده و معمولی خودمو داشتم...مرسی که ما رو بردید تو اون حال و هواها :))
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٧/٠٣/١٩
٠
٠
یادداشت روون و خوبی بود. عنوان جالبی هم براش انتخاب کرده بودین.
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٧/٠٣/٢٠
٠
٠
سلام...ما كه بلد نيستيم از اين كارا...:():
notareal
notareal
٩٧/٠٣/٢٢
٠
٠
«پیتزا . . . استفراغ در یک دایره کوچک، » گویا، همه فراگیر - از این رو هنرمندانه.// آن دختر زیباست و خودباور (دارای اعتماد به نفس)، تا آن جا که پس از سال ها تاوانِ یادش تاج «ک» بر سرش گذاشت و دختر«ک» از او ساخت. تا آن جا که، کولاک و سرمای گرمای یادش چراغ واره (قندیل) دل و اندیشه شد.// دیدگاه خانم حسن نژاد (با یک «کوچولو» ناهمسویی) و ازآنِ خانم شیعه زاده را زیبا و دور از دل زدگی یافتم.
پربازدیدتریـــن ها