جیم - و جان را فرش مادر می توان کرد www.jeem.ir
و جان را فرش مادر می توان کرد
این یک ماجرای واقعیست

و جان را فرش مادر می توان کرد

نویسنده : asal_sadeghi

مطلب زیر، داستانی واقعی‌ست از از تجارب خودم که با ذره ذره وجود تقدیم‌تان می‌شود. لطفا با تامل بخوانید.

تمامی مقدمات‌مان آماده بود. گروهی متشکل از پنج نفر که مشتاقانه برای سر درآوردن از زندگی زنی چهل و اندی ساله، طول حیاط مدرسه را طی می‌کردیم. بعد از انجام کارهای مدرسه دوان دوان به طرف ماشین مدیر آمد و از این بابت که دیرمان شد عذرخواهی کرد. داخل ماشین مدیر نشست و به بیرون خیره شد. ما نیز گروه گروه داخل ماشین خانم مدیر و دبیر ریاضی نشستیم تا او را برای رسیدن به دخترکش همراهی کنیم. من به عنوان کارگردان، مطهره برای فیلم گرفتن و هانیه برای ثبت لحظات به همراه او بودیم. در تمام مسیر لب به سخن نگشود و تنها چشم‌هایش مسیری مملو از درختان عریان را زیر نظر داشتند. بالاخره رسیدیم. روستایی که تا محل زندگی‌مان حدودا ده دقیقه فاصله داشت. بعد از گذر کردن از کوچه‌ای در ابتدای روستا تابلویی دیدیم و به طرف آدرس به راه افتادیم و پس از چندی، به مرکز توانبخشی و نگهداری از دختران بالای چهارده سال رحمان، جایی که اکرم بیست و پنج ساله روزگار سپری می‌کرد رسیدیم. هوا بی‌رحمانه سرد بود و باد زوزه می‌کشید. نگهبان بعد از دیدن دوربین‌ها گفت که اجازه ندارد مارا به داخل راه دهد و تمام تلاش‌مان بی‌فایده بود. تنها اجازه داد که بدون دوربین و فقط برای ملاقات داخل شویم. داخل راهرو که شدیم، سرپرست آنجا ما را نظاره کرد تا مبادا دوربینی داشته باشیم و حتی از من خواست تا تلفن همراهم را روی تاقچه بگذارم. 

به عنوان کارگردان جلو رفتم و با یکی از کارکنان مشغول صحبت شدم. چیزهای عجیبی می‌گفت و مدام تکرار می‌کرد که این بچه ها خاطرات را یادشان نمی‌ماند. رنج را احساس نمی‌کنند. از میزان علاقه‌اش به دختران آنجا پرسیدم و در پاسخ گفت که برایش عادی شده و شرایط را پذیرفته و کمی در مورد اکرم صحبت کردیم. 

به اتاق اول وارد شدیم. تقریبا ده یا پانزده تخت کنار هم چیده شده بود. بویی به شدت تیز در تمام سالن پیچیده بود. چیزی شبیه بوی کلر. برای من که یک شناگر بودم عادی بود ولی برای گروهم نه. با دیدن بچه‌ها ترس به وجودم افتاد. قیافه اعضای گروه را دیدم که نمی‌خواستند داخل سالن شوند ولی به ناچار و چون من رفته بودم داخل شدند. بعدها یکی‌شان گفت که در دل کلی بد و بیراه نثار من کرده که چرا داخل شدم. دونفر از دختران که بعدها فهمیدم باهم خواهر بودند جلو آمدند و یکی‌شان مرا که مشغول صحبت بودم بغل می‌کرد و می‌بوسید. پایه دوربین را به او دادم تا سرگرم شود تا من بتوانم با کارکنان صحبت کنم. پایه دوربین را در بغل گرفته بود و می‌بوسید. یکی از دختران نقاشی می‌کشید هر از گاهی لبخند می‌زد و یکی با صدای بلند فریاد زد و پتو را کشید روی سرش. یاد حرف آن خانم افتادم که می‌گفت این‌ها رنج را احساس نمی‌کنند. 

مگر می‌شد که چنین فریادی از روی خشم زد و رنج را احساس نکرد؟ در سالن دیگری باز شد و حدود ده یا یازده دختر دیگر داخل شدند. اعضای گروه عقب کشیدند و من برای مدتی ترسیدم. پس از چند لحظه از کار خودم شرمگین شدم و به این فکر کردم که در روز با چند آدم پست در کوچه و خیابان مواجه می‌شوم ولی چرا ترس من از آن‌ها نیست و از این فرشته‌های آسمانی می‌ترسم؟ به خودم مسلط شدم و دستانم را دور همان دخترکی که مرا بغل کرده بود، حلقه کردم. قدش به زور تا شکم من می‌رسید و بنابراین زیاد مانعی برای صحبت کردن من نبود. دست و پا شکسته از اکرم می‌پرسیدم که دخترکی دیگر جلو آمد و گفت: سلام. روزت مبارک! از او تشکر کردم و برای عوض کردن روحیه اعضای گروه، به آن‌ها یادآوری کردم که آخ! امروز ولنتاین... و بود! 

گرم صحبت شدم که متوجه شدم هانیه نیست. به داخل راهرو که برگشتم دیدم با کسی هم‌صحبت شده است. راستش به بهانه هانیه بیرون آمدم چون آن بوی تیز کم کم داشت دیوانه‌ام می‌کرد. بیرون آمدیم و منتظر شدیم تا اکرم را آماده و راهی کنند. دست هانیه برگه‌ای دیدم که نقاشی از جوجه طلایی بود و اکرم آن را رنگ آمیزی کرده بود. انتخاب رنگ‌هایش جالب بودند. سر و پای جوجه را صورتی کرده بود و بقیه‌اش را زرد. نوکش را هم آبی. تمیز رنگ زده بود و سعی کرده بود که از خط بیرون نزند ولی خط‌هایش نشان آن را می‌داد که با عصبانیت رنگ شده و دوباره «این‌ها رنج را نمی‌فهمن» در ذهنم پیچید. به درخت‌ها خیره شدم و به بچه‌های نگهبان که از سر و کولش بالا می‌رفتند. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٧/٠٣/٠٧
٠
٠
سلام عالی بود ...بنظر میاد که این یادداشت ادامه داشته باشد.که اگر همچین باشه بیصبرانه منتظر قسمت بعدش خواهم بود...ممنون از شما ...
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٣/٠٧
٠
٠
تشکر.عاره ادامه داره و در قسمت های بعد اتفاقای بدتریم منتظرمون بود:{
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠٣/٠٧
٠
٠
سلام. خوب بود. منتظر ادامه‌ش میمونم
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٣/٠٧
٠
٠
لطف داری شما .حتما
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٣/٠٧
٠
١
لطف داری شما .حتما
دختر آبان
دختر آبان
٩٧/٠٣/٠٨
٠
٠
خیلی خوب و ساده نوشته بودی :)) منتظریم :)
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٣/٠٨
٠
٠
chashom
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٣/٠٨
٠
٠
منم خیلی وقته دوس دارم برم به اینجور مراکز سر بزنم ولی این اتفاق نمیافته...:|
asal_sadeghi
asal_sadeghi
٩٧/٠٣/٠٨
٠
٠
فنت میکنی وقتی میری
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/٠٣/٠٨
١
٠
:(
پربازدیدتریـــن ها
این حناها دیگر رنگی ندارد

کی مسئوله این وسط؟

٩٧/٠٥/٢٣
در انتظار باران

تو را دوست می دارم

٩٧/٠٥/٢٢
ماشین نوشت افراد معروف

ژووون پل سارتر

٩٧/٠٥/٢٣
دوستت دارم

مادر بزرگ

٩٧/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

فقط زنده باش

٩٧/٠٥/٢٤
همه چیز آغاز می‌شود

خداحافظ

٩٧/٠٥/٢٣
اندر حکایت چپ دستی

لطفا دست چپ من را دوست داشته باش

٩٧/٠٥/٢٢
امان از خسنگی

تابستونی که قراربود بترکونیم!

٩٧/٠٥/٢٤
چشمم را روشن کن

مستم از این عطر

٩٧/٠٥/٢٣
شاید که روزی پروانه شوم

پیله

٩٧/٠٥/٢٣
مگر زندگی همین نیست؟

فیلم هندی می بینم پس شادم

٩٧/٠٥/٢٢
تابلوی ممنوع را نشان شان بدهید

خاصیت حساس بودن

٩٧/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

دختر

٩٧/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

چه خوش برگشتی

٩٧/٠٥/٢٤
من نمی دانستم عوضی یک فحش است

وقتی ده سالم بود

٩٧/٠٥/٢٧
هیچوقت دیر نیست

سخت نگیریم

٩٧/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

تو رفته‌ای

٩٧/٠٥/٢٧
جنگل پندارها

درجستجوی الی / قسمت ششم

٩٧/٠٥/٢٧
به وسعت آسمان

راست می گویم؟

٩٧/٠٥/٢٧
شعری سروده خودم

مثل سوئيس

٩٧/٠٥/٢٨