عشق پشت چراغ قرمز
لبخندش... چشمانش...

عشق پشت چراغ قرمز

نویسنده : heydaretebari

توی دانشگاه به دو چیز می‌شناختنش . اولینش من بودم که مثل حلقه‌های نورانیِ دورِ سرِ پری‌های انیمیشن‌های والت دیزنی دورش می‌گشتم و دومی رنگ نارنجی بود . کیف و کفش و جلد جزوه‌هایش و اگر دانشگاه راه می‌داد تا مانتواش همه نارنجی بودند . حتی ماژیک‌ هایلایتش .
هرجا رفتگری می‌دید می‌پرید و جارواش را دست می‌گرفت و شروع می‌کرد به جارو زدن و من هم ازش عکس می‌گرفتم. گمانم با نیمی از رفته‌گرهای شهر عکس داشت. خلاصه عاشق این رنگ بود و من هم عاشق او.
روزهای رنگارنگی داشتیم تا اینکه شلوغ شد. چند بار بهم گفت: لازم نکرده آنارشیست بازی در بیاری و خودتو قاطی این مسائل کنی. خندیدم و گفتم: آخه می‌خوام همه چیز همین‌طور رنگی بمونه. مگه دوست نداری؟ آخرش هم رنگی ماند فقط کمی کم رنگ‌تر. بورسیه شدن او و اخراج من از دانشگاه بین‌مان فاصله‌ای انداخت قدر یک دنیا. او رفت به جای هردومان به آرزوهایش برسد و من ماندم و یک پیشانی سفید و آوار مشکلات.
ده سال بعد یک لباس به همان رنگی که دوست داشت پوشیده بودم و پشت کامیون جمع آوری زباله آویزان بودم. چراغ که قرمز شد یک ماشین نارنجی پشت کامیون ترمز زد. راننده را شناختم. ده سال که هیچ اگر صدسال هم می‌گذشت باز می‌شناختمش. تابلوی مونلیزا بود خنده‌اش، شب پرستاره‌ی ونگوگ بود چشمانش. مگر می‌شد نشناختش.
از کامیون پیاده شدم، از ماشینش پیاده شد. چراغ سبز شد کامیون رفت. ماشین‌ها بوق زدند، ماشین‌ها رفتند. من ماندم و او. با حالی شبیه خنده و گریه گفتم: هنوز هم عاشق رنگ نارنجی هستی؟
لبخند زد وگفت: آره هنوز هم عاشق رفته‌گَرام، باهم عکس بگیریم؟
خندیدم گفتم: بگیریم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٧/٠٢/٢٦
٣
٠
واااایییی عالی بود عالییییی...‌.بینهایت با داستان خو گرفتم...موفق باشید
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/٠٢/٢٧
٠
٠
*ممنون / لطف شماست*
علی_دادخواه
علی_دادخواه
٩٧/٠٢/٢٦
١
٠
بسیار زیبا
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/٠٢/٢٧
٠
٠
/سپـــــــــاس/
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٢/٢٦
٠
٠
خیلی خوب بود :) فقط کاش پایان داستان باز نبود -_- به نظر شما با هم ازدواج میکنن ؟ :)) موفق باشید
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/٠٢/٢٧
٠
٠
/ممنون/ معلوم نیست بستگی به ذهنیت مخاطب داره
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٢/٢٧
١
٠
خیلی خوب بود مخصوصا آخرش غافلگیری داشت:)) بازم بنویسید برامون:))
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/٠٢/٢٧
٠
٠
باعث افتخارِ|~ حتما|~
b_mollaei
b_mollaei
٩٧/٠٢/٢٧
٠
٠
جمله ی آخر حسابی ایول داشت :))) قلمتون سبز
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/٠٢/٢٧
٠
٠
ممنون از انرژی خوبتون |~~
دختر آبان
دختر آبان
٩٧/٠٢/٢٧
٠
٠
چه قدر فوق العاده بود این :)) خیلی خیلی مرسی :)
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/٠٢/٢٧
٠
٠
~ لطف شماست ~
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٢/٣٠
٠
٠
عخخخییییییی...دلم سوخت براتون :))
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/٠٢/٣٠
٠
٠
منظور شخصیت داستانِ دیگه ؟ ممنون //
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٢/٣١
١
٠
خخخخخخخخخ آره همون شخصیت اول.....ولی من معتقدم شخصیتهایی که انسانها در داستانهاشون به وجود میارن...نمودی از یکی از وجوه خودشونه یا وجه ای که دوست دارن داشته باشن مثل داستایوسکی :))
هکمط
هکمط
٩٧/٠٢/٣١
٠
٠
:) انتظار نداشتم پایان به این قشنگی داشته باشه.خیلی خوب بود
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/٠٢/٣١
٠
٠
"ممنــــــــون"
پربازدیدتریـــن ها