سرعت ثانیه های زندگی
این بزرگترین آرزویم بود

سرعت ثانیه های زندگی

نویسنده : M_shirkhani5605

سال‌هاست زندگی برای من مثل سرنشین اتومبیلی‌ست که خیره به بیرون شده از دنیای بیرون تنها اجسام را به نیم‌نظری دیده‌ام و آن‌ها مثل برق و باد از جلوی چشمانم دود شده‌اند و گاهی اوقات حتی تشخیص نداده‌ام آن شی که از جلوی چشمم رد شد آدم بود یا اتومبیل... اصلا بیا بشین کنارم تا بگویم که یعنی چه ینی؟ مثلا درخت را می‌بینم اما دلم انقدر خوش نبوده که بروم نزدیک‌تر برگ‌هایش را نوازش کنم. از او بپرسم نامت چیست؟ میوه‌ات چیست؟ 

سرعت زندگی امانم را بریده رفیق. راستی اصلا کسی را می‌شناسی که اختراعی کند تا بتوانم حداقل یک‌روز به عقب برگردم؟ تا ببینم دیروز که روبه‌رویم نشسته بودی و گفتی دوستت دارم طعم دهانت چه بود؟ چشم‌هایت به کجای صورتم خیره شده بود؟ اصلا ساعت چند بود؟ ما نه مثل شما گل رز خشک شده لای کتاب داریم. نه عکس دو نفره. اصلا عاشقی کیلویی چند؟ 

ما دویده‌ایم رفیق. مدام مدام مدام رد شده‌ایم. بی‌حس و گس و بی‌روح، دست خودمان نبود مثل شما حساب پر پول نداشتیم که بدانیم تعطیلات آخر هفته کجا بهمان بیشتر خوش می‌گذرد. ما آخر هفته‌ها تنها دلخوشی‌مان این بود که ۲۴ ساعت می‌توانیم فقط کفش به پایمان نباشد و پاهایمان هوایی بخورد که این بزرگ‌ترین آرزویم بوده. 

مرا ببخش عزیزم! من جسمم، فقط همواره پیش تو بود. روحم مثل لباس رها شده در باد بلا تکلیف و باری به هر جهت به هر طرف می‌چرخید. سال‌هاست نتوانستم بروم گوشه‌ی یک کافه دنج بشینم و از روی فراق بال با خیالت عشق بازی کنم خودم و خودت را در جزیره مارماریس ببینم و حتی اسم بچه‌هایمان را با شوق و  ذوق در خاطرم انتخاب کنم و با لبخندی روی لب، فنجانی از دمنوش را بنوشم. 

اما از حق نگذریم بارها تمرین کرده‌ام که سرعت ثانیه‌های زندگی را کم کنم و ببینم حال شما دل خوشان چطوری می‌گذرد. مثلا بعضی‌ اوقات صبح به صبح که از خواب  بلند می‌شوم یک صندلی برمی‌دارم و می‌روم بست روبه‌روی پدرم می‌نشینم و با حوصله بیشتر نگاهش می‌کنم. می‌روم و یواشکی زل می‌زنم و همه اجزا وجودش را از بر می‌کنم حتی موهای زاید گوشش را با عشق در خاطرم در ‌آغوش می‌گیرم... تنها کاری که بارها برای کم کردن سرعت ثانیه‌ها و عاشقی با لذایذ زندگی کردم به جرات نگاه به صورت پدرم بود و بس. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٧/٠٢/٢٥
٢
٠
پایانش عالی بود.
M_shirkhani5605
M_shirkhani5605
٩٧/٠٢/٢٧
٠
٠
ممنونم دوست عزیز
صاد
صاد
٩٧/٠٢/٢٥
١
٠
عیجان ب پدر~.~!چقدرلذت بخش بود. یه جور قشنگی مینویسید؛که ادمو سیر نمیکنه...ساده ولی قوی!خلاصه ک منتظریم ک فیض ببریم از قلمتون:)
علی_دادخواه
علی_دادخواه
٩٧/٠٢/٢٥
١
٠
وای از این روزگار که نه صبح را و نه شب را دیده ایم.عشق جای خود دارد...
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٧/٠٢/٢٥
٥
٠
عالی بود..گاهی سرعت زندگی و غرق شدن توش لازمه..لازمه برای فراموش کردن..این خودش یک نعمته ک آدم گاهی سرش اونقد شلوغ باشه که خیلی چیزاییکه اذیتش میکنن از ذهنش برن بیرون..یعنی طوری باشه ک آدم اصلا فرصت فکر کردن بهش رو نداشته باشه.
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٧/٠٢/٢٦
٢
٠
سلام جالب بود ..بنظرم پایان دلپذیری داشت ‌.موفق باشید
دختر آبان
دختر آبان
٩٧/٠٢/٢٧
١
١
قشنگ بود :)
heydaretebari
heydaretebari
٩٧/٠٢/٢٩
٠
٠
// دهه ی سوم زندگی به شدت گذراست //
پربازدیدتریـــن ها
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

٩٧/٠٤/٢٨
نفرین کدام خداست؟

در برزخم، به تاریکی سوگند

٩٧/٠٤/٣٠
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
بهترین دوست دنیا

املی را در سینما دیدم

٩٧/٠٤/٣٠
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

٩٧/٠٤/٢٧
گرما طاقت فرساست

مورچه ها

٩٧/٠٤/٢٨
مرا آمدن منجی خوش است

منجی

٩٧/٠٤/٣٠
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
رفیق صد ساله!

صمیمیت از نوع الکی

٩٧/٠٤/٣٠
چشم بر ناز لبت

سوگند

٩٧/٠٤/٢٦