آه از این رفتن
یک صبح دیگر بدون تو...

آه از این رفتن

نویسنده : M_shirkhani5605

اصلا شب كه مي‌آيد با آن شنل بلند سياهش همه چيز را با خود ب يغما مي‌برد. من هميشه چراغي را دل شب روشن مي‌كنم. انگار آتشي در دامان شب... او را زجر مي‌د‌هم... از رد شدنش هم از كنار خود مي‌ترسم. شب كه رد شود مي‌شود، صبح مي‌شود. يك صبح لعنتي ديگر بدون تو... نمي‌دانم دوستش دارم يا نه. نمي‌دانم مي‌شود جلويش را گرفت كه اينقدر رفت و آمد نكند، مثلا قسمش داد به جان عزيزترين آدم زندگي‌اش؟ من ديگر خسته شدم از اين رفتن. همين رفتن لعنتي. كاش همين شب سياه و تاريك به‌درد نخور هم بيايد و تصميم بگيرد نرود.  همه انگار فقط رفتن را بلدند. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
SHAHRAM-BAZLI
SHAHRAM-BAZLI
٩٧/٠٥/١٥
٠
٠
احسنت ...یادداشت جالبی بوود ...موفق باشید ...
پربازدیدتریـــن ها