مه لقا بانو / قسمت آخر
بزرگ ترین آرزویم رانندگی بود

مه لقا بانو / قسمت آخر

نویسنده : بوریس برزوفسکی ارجمندوسکی

مه‌لقا بانو می‌گفت: آن زمان‌ها کمتر زنی بود که تصدیق رانندگی داشته باشد، اصلا مردها هم خیلی‌هایشان نداشتند چه برسد به زن ها. اما من با کلی زحمت پدرم را راضی کرده بودم که بروم تصدیق بگیرم پدرم با اینکه از متمولین شهر بود اما گفته بود انتظار نداشته باشم که فردایش هم ماشین‌دار ‌شوم. من هم قبول کردم. همان که جلوی در، ماشین را از پدرم می‌گرفتم و داخل حیاط خانه ویلایی‌مان دور آمریکایی می‌زدم و برادر کوچکترم کیف می‌کرد، دلم خوش بود.

اما بزرگترین آرزو آن روزهایم این بود که ماشین گل و پاپیون زده عروسیم را خودم برانم؛ حالا ماشینش شبیه ماشین آلمانی پدرم بود یا تنها یک اتاقک متحرک، برایم فرقی نمی کرد. اصلا زیر آن همه تور و ربان که مدل ماشین معلوم نمی‌شود. حتی اگر مفلوک‌ترین آدم دنیا با یک ماشین فکسنی بسراغم میامد و این قول را به من می‌داد بی‌چون و چرا می پذیرفتمش.

آن روزها گذشت و بالاخره عروسی من رسید و طبیعتا آقای داماد خواهش مرا تحقق یافتن رویایم نپذیرفت و حتی خندید وگفت حتما دارم شوخی می‌کنم چون امکان ندارد بین آن‌همه مهمان و دوست و آشنا این‌چنین کار خرق عادتی صورت بگیرد و او هم تا مدت‌ها مضحکه دوستانش شود، تازه ماشین را خودش هم نمی‌راند و کار را به راننده می سپارد چه برسد به اینکه من برانم.

روز عروسی که شد داماد و راننده اش گویا زمانی که مشغول آخرین تدارکات عروسی بودند هنگام عبور از گذر اسب درشکه ای رم میکند و آنها لگد هایش را نوش جان می‌کنند همسرم که غافلگیر و زمین خورده بود و دستش شکسته بود راننده اما ظاهرا جان سالم بدر برده بود، خلاصه که وقتی داماد خودش را به مراسم رساند با بازوی گچ گرفته و باند پیچی شده مواجه شدیم!

آن‌شب مراسم که تمام شد و ما سوار ماشین شدیم و راه افتادیم که برویم به ویلای شمالمان. در میانه راه اما راننده‌مان که گویا ضربات سم اسب به سرش اصابت کرده بود حالش ناخوش شد و سرگیجه پیدا کرد. توقف کردیم تا کمی استراحت کند و دوباره راه بیافتیم اما افاقه نکرد و رفته رفته ناخوش احوال‌تر می‌شد و طبیب لازم.

همسر خدابیامرزم بمن اشاره کرد که بیا بشین صندلی جلو تا راننده بتواند عقب دراز بکشد. خودش هم نشست تا ماشین را راه بیندازد و برویم، اما با آن دست گچ گرفته و فرمان های بدقلق آن زمان، تلاش‌هایش سودی نکرد و من هم با اینکه به روی خودم نمی آوردم اما در دلم عروسی صدبرابر مجلل تر از عروسی چند ساعت پیش برپا بود! همانطور هم شد و داماد مستاصل و ناچار و البته با اخم و تردید رو به‌من کرد و گفت ببینم در حدی که به کشتن ندهی‌مان می‌توانی برانی یا نه؟

و من تا خود کلاردشت که به درمانگاهی برسیم و ماشینی کرایه کنیم روی ابرها بودم!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
شهرام -بذلی
شهرام -بذلی
٩٧/٠٢/٠٥
١
٠
سلام ...مثل قسمت اول زیبا و ستودنی بود ....خیلی ممنون ....
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٢/٠٦
٠
٠
سلام مرسی از لطفتون:))
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٧/٠٢/٠٥
٠
٠
خوب بود.اما توقع داشتم یه عاشقانه بخونم تا داستان یک ارزو.در کل خوب بود.😊
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٢/٠٦
٠
٠
طرح کلی داستان واقعی بود آخه-__- ممنونم:))
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠٢/٠٦
٠
٠
اخی :)) به خوبی و خوشی تموم شد :/ نامبرده به آرزوش رسید :) خوب بود ؛)
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٢/٠٦
٠
٠
هوم خودم موقعی که شنیدم خوشال شدم براش با اینکه مرده بود:|
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠٢/٠٨
٠
٠
اصلا به خوبی قسمت اول نبود، کل موضوع کشش نداشت که اینقدر بسط بدینش. حالا اگه به جای اینکه کل این قسمت یه مونولوگ از مه‌لقا باشه دیالوگی بین اون و راوی بود و یا اگه حتی راوی احساسشو لای حرفای مه‌لقا تو متن جا میداد جذاب تر میشد.. ایشالا داستان‌های بعد:)
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٢/٠٨
٠
٠
مرسی که نقد میکنید قبول دارم چون اینو خیلی وقت پیشا که طرح کلیشو در قالب خاطره ای شنیدم نوشتم و قصد داشتم چند قسمت ادامه بدم و تو بقیش هم از خودم قضیه های جدیدی اضافه کنم یعنی هر قسمت یه موضوعی باشه... منتها فایلش تو گوشیم خراب شد تا اخیرا که بهش دسترسی پیدا کردم و اومدم منتشرش کنم همه اونا رو یادم رفته بود دیگه یجوری سر و تهشو بهم اوردم:دی
نسیم پهلوان
نسیم پهلوان
٩٧/٠٢/٠٩
٠
٠
چه خوب که به آرزوش رسید :))
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٢/١٠
٠
٠
هوم اونم انقد آرزوی غیرمتعارفی=)
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٧/٠٢/٠٩
٠
٠
باز هم داستان چند قسمتی بنویس. پیشرفتتو میشه کاملا احساس کرد.
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٢/١٠
٠
٠
واقعا؟:))) ممنون بازم ایده ای به ذهنم رسید مینویسم:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٧/٠٢/١٢
٠
٠
خیلی خوب بود 😃 منتظر قسمت بعدی هستیم. خانومایی که عشق رانندگی هستن آدمای جالبین مثل مامانم ❤
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٢/١٣
٠
٠
:))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٧/٠٢/١٢
٠
٠
عجب سوتی دادم. من قست اخر رو قسمت اول خوندم. یعنی قبلیا رو نخوندم و قسمت آخرو آره 😂😂
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٢/١٣
٠
٠
احتمالا یادت رفته چون کلا دو قسمته قبلی هم خونده بودی:))
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠٢/١٨
٠
٠
این متن واقعن واقعی بود عایا؟؟ شبیه داستان بود یکم زیادی به نظرم و دیگه اینکه کشش و جذابیت قسمت اول رو نداشت....قربونت شیطونک :))
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٢/٢٠
٠
٠
فداتم که=)) هوم ببین طرح کلی داستان واقعی بود من پر و بال داده بودم بهش...
محمدرضا مهدیزاده
محمدرضا مهدیزاده
٩٧/٠٢/٢٣
٠
٠
جالب بود :) البته میشد دو قسمتش رو با کمی ایجاز به یه قسمت هم تبدیل کرد :) امیدوارم بازم داستان های چند قسمتی بنویسید و بزارین جیم :) موفق باشید
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠٢/٢٣
٠
٠
حس کردم خیلی طولانی میشه اونجوری... مرسی از شما ایده ای پیش بیاد مینویسم:) پاینده باشید
پربازدیدتریـــن ها