دزد جامعه
داستان کوتاه

دزد جامعه

نویسنده : محسن_قربانی

وقتی که اسکندر مشغول فتوحاتش بود، سربازانش یک راهزن را دستگیر کردند. راهزن را نزد اسکندر آوردند.

اسکندر از راهزن پرسید: چگونه می‌توانی به این کار مشغول باشی؟

راهزن جواب داد: کار من چندان تفاوتی با کار شما ندارد، اما چون من با یک قایق کوچک و به تنهایی این کار را می‌کنم مرا راهزن دریایی خطاب می‌کنند ولی شما چون ناوگان دریایی نیرومند و ارتش و سپاهی قدرتمند دارید، شما را امپراتور می‌نامند. هرکسی اگر مال ناچیزی بدزدد و گرفتار شود مثل من، مجازات می‌شود، رسوای شهر می‌گردد و مردم او را دزد و حرامی می‌نامند. اما اگر همان دزد، به جای مالی ناچیز، همه‌ی دارایی‌های مردم شهر را بدزدد و همه شهروندان جامعه را اسیر و برده‌ی خود سازد، از دست همان مردم، القاب و عناوین افتخارآمیز دریافت خواهد کرد و در نظر همگان محترم و با اقتدار شناخته خواهد ‌شد و همگان او را نه به چشم یک دزدِ خونریز سفاک که با تاخت و تاز و زیاده‌خواهی، ویرانی به بار آورد می‌بینند، بلکه او را چونان امپراتوری جهان‌گشای عادل، یک رهبر قدرتمند صاحب نام و پادشاهی که نماینده‌ی خداست، ستایش خواهند کرد.

این داستان کوتاه اقتباسی از یک سری مطالعات است

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
shahram-bazli
shahram-bazli
٩٧/٠١/٢٢
٠
٠
عبرت اموز و دلنشین بود .....موفق باشید
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٧/٠١/٢٤
٠
٠
ممنون
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠١/٢٣
٠
٠
و تاریخ همیشه تکرار خواهد شد...
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٧/٠١/٢٤
١
٠
و آپدیت خواهد شد هر 4 سال یک بار
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٢٤
٠
٠
چقد آشنا بود 😑😑 دست دزدای شهر رو قطع میکنن ولی بقیه...
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٧/٠١/٢٤
٠
٠
...با خانم بچه هاشون میرن کانادا
STONY
STONY
٩٧/٠١/٢٥
٠
٠
بسیار جالب .. ممنون که قسمتی از مطالعاتتون رو با ما به اشتراک گذاشتید.
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٧/٠١/٢٥
٠
٠
خواهش می‌کنم
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٧/٠١/٢٧
٠
٠
حقیقت .... حقیقتی تلخ...
محسن_قربانی
محسن_قربانی
٩٧/٠١/٢٧
٠
٠
اما واقعی
لیلی
لیلی
٩٧/٠٢/٠٧
٠
٠
دیگه به یک جایی رسیدیم که دلیل رواج گناه و اشتباه رو باید از افتابه دزدا شنید اونا دستشون تو کاره بهتر میفهمن
پربازدیدتریـــن ها
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

٩٧/٠٤/٢٨
نفرین کدام خداست؟

در برزخم، به تاریکی سوگند

٩٧/٠٤/٣٠
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
مرا آمدن منجی خوش است

منجی

٩٧/٠٤/٣٠
بهترین دوست دنیا

املی را در سینما دیدم

٩٧/٠٤/٣٠
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
گرما طاقت فرساست

مورچه ها

٩٧/٠٤/٢٨
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

٩٧/٠٤/٢٧
چراغ قرمز طولانی

فقط خودمون رو عشقه

٩٧/٠٤/٣١
رفیق صد ساله!

صمیمیت از نوع الکی

٩٧/٠٤/٣٠
شعری سروده خودم

قفس

٩٧/٠٤/٣١
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥