Notice: Memcache::pconnect(): Server localhost (tcp 11211) failed with: Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::pconnect(): Can't connect to localhost:11211, Connection refused (111) in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 42 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 72 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 75 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 95 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/1.php on line 98 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 33 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 36 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 49 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 52 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 65 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/footer.php on line 68 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 36 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/comment.php on line 39 Warning: Memcache::get(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 45 Warning: Memcache::set(): No servers added to memcache connection in /home/jeem/domains/jeem.ir/public_html/php/most_seen.php on line 48 جیم - کابوس شیرین www.jeem.ir
کابوس شیرین
دلتنگ کابوس کودکی

کابوس شیرین

نویسنده : نسیم پهلوان

قد بلندی داشت و به عنوان یک دختر درشت هیکل بود. یک پایش را روی زمین می‌کشید و صداهای عجیبی از خودش در می‌آورد، گره روسری‌اش همیشه نزدیکی‌های گوشش بود. اکثر اوقات در کوچه بود. برای خودش راه می‌رفت و دنبال بچه‌های کوچک می‌گشت تا دنبال‌شان بدود و آن‌ها بترسند.

آن وقت‌ها 5 یا 6 سال بیشتر نداشتم. خیلی از چهره‌ی آفتاب سوخته و چشمان درشت و لوچ زینب می‌ترسیدم. هر وقت توی کوچه می‌دیدمش جیغ می‌کشیدم و سعی می‌کردم فرار کنم! او هم لنگ زنان دنبالم می‌دوید و صدا در‌می‌آورد. مادر زینب را چند باری دیده بودم هم ‌سن مادربزرگم بود. گاهی می‌آمد سری به دخترش می‌زد، روسری‌اش را مرتب می‌کرد و موهای پرکلاغی‌اش را که پسرانه کوتاه شده بود را زیر روسری‌اش پنهان می‌کرد و تذکر می‌داد از خانه دور نشود. ظهر که می‌شد و محله خلوت می‌شد مادر زینب می‌آمد تا دخترش را به خانه ببرد؛ اما زینب که کوچه و بچه‌ها را به خانه کوچک کلنگی و تنهایی ترجیح می‌داد همیشه مقاومت می‌کرد و آواهای نامفهومی را به زبان می‌آورد. آن زمان هر وقت می‌خواستند مارا بترسانند نام زینب را می‌آوردند! کابوس شب‌های من دختری بود که یک پایش را بر زمین می‌کشید و در کوچه‌های تاریک راه می‌رفت.

بعد‌ها که به مدرسه رفتم کم‌تر اجازه داشتم در کوچه بازی کنم و این شد که زینب را کم‌کم فراموش کردم. چند سال بعد وقتی دختر دایی ام به دنیا آمد و دنبال نامی برایش بودند دایی گفت نامش را به نیت خواهر بزرگوار امام حسین(ع) زینب بگذاریم. مادرم سریعا مخالفت کرد و گفت اگر زینب بگذاریم هر بار چهره‌ی این دختر عقب مانده‌ی خانم فلانی را به یاد می‌آوریم. اسم دختر دایی را گذاشتند زهرا. امروز که هم سن و سال آن روزهای زینب هستم بیشتر به او فکر می‌کنم...

نمی‌دانم کجاست و چه می‌کند؟ هنوز سایه مادرش را دارد و در خانه زندگی می‌کند یا مادرش را از دست داده و در بهزیستی به سر می‌برد؟ فقط این را می‌دانم که کابوس‌ها هم می‌توانند روزی آدم را دلتنگ کنند. حتی اگر نام و نشانی از آن‌ها نباشد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
shahram-bazli
shahram-bazli
٩٧/٠١/١٩
٢
٠
سلام ..جالب بود ..لذت بردم از خوندنش ....هر چند که معتقدم میتونست با جزئیات بیشتری نگارش بشه .....موفق باشید ‌.‌‌‌
STONY
STONY
٩٧/٠١/١٩
١
٠
ممنون که وقت گذاشتین.. فکر میکنم اگه قرار بود بیشتر از این وارد جزئیات بشم دیگه کسی حوصله نمی کرد بخونتش و شبیه رمان طولانی میشد.. به هر حال نظر شما محترم.. ممنون :)
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠١/١٩
٢
٠
خاطره جالبی بود، ماهم تو محله قدیمی‌مون مورد مشابه‌ی داشتیم با اسم اعظم که بزرگتر از من بود، ولی خیلی اذیت نمیکرد و همه هواشو داشتن
STONY
STONY
٩٧/٠١/١٩
٢
٠
چه جالب! البته زینب هم آزاری نداشت اون دنبال ما میدوئید تا بازی کنه ترس ما ناشی از صحبت های بزرگترهامون بود :/ .. ممنون بابت کامنتتون.
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠١/١٩
٠
٠
عه؟:// ما رو هم تو بچگی از اعظم میترسوندن:// البته یه اعظم دیگه-__-
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٧/٠١/١٩
١
٠
سلام...دلتنگی جالبیه...درک میکنم... گاهی ادم برای چیزهای جزی و بی اهمیت گذشته دلتنگ میشه.موفق باشید.
STONY
STONY
٩٧/٠١/١٩
١
٠
دقیقا.. ممنون که خوندیش گلم :)
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠١/١٩
٢
٠
خیلی بده که از بچگی این طرز نگاه بهمون القا میشه:| اون دختره تو طلا و مس بود بچه ها هم دوسش داشتن اینجوری چشه مگه؟:| اونام دل دارن طفلکا:((
STONY
STONY
٩٧/٠١/٢٠
٢
٠
آره گاهی فکر میکنم اگه زینب سالم بود با اون قد بلند و چشای درشت چقدر میتونست زیبا و خواستنی باشه اما هیچ کس به این فکر نمی کرد که ناسالم بودنش تقصیر خودش نیست! مراقب باش تو اینجور طرز فکرو به بچه هات منتقل نکنی :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٢٠
٣
٠
عخی:))) یاد محمد مهدی افتادم :)) کلاس اول همسایمون بودن :) کجااااااااااایی؟؟ یادمه یه بار کشتی گرفتیم اشکمو در آورد :/ اصن همون بهتر که نیستی -___- بی لیاقت😌 خیلی روان و خوب بود نسیمم 😘
STONY
STONY
٩٧/٠١/٢٠
٢
٠
ممنون که وقت گذاشتی سمانه بانو جان :) کشتی گرفتی با پسر؟ :/ من یه بار با پسر عموم زور آزمایی کردم نذاشتم اشکم بریزه ولی داشتم خفه میشدم خودش کوتاه اومد :/
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/٠١/٢٢
٠
٠
من کلا خوشم میاد از این ادمای مث زینب :دی متن هم خوب بود خصوصا اخر که میگه دل تنگ کابوسامم عزیز بود چقد و معنادار :) و این عالیه که جمله پایانی انقد تاثیرگذار باشه. ولی خب جمله بعدش بیهوده به نظرم رسید و زد تو حالم :/ :)) به نظرم ینی "حتی اگر نام و نشانی از آن‌ها نباشد..." بی معنیه اصن در این موقعیت :/ :دی اول که یه دور قبلش گفتی نشونی ازش نداری و نیاز نبود تکرار شه. دوم مگه باس نام و نشونی از چیزی باشه که دلتنگ کنتت که گفتی حتی فلان؟ :/ :دی کلا یه جوریه دیگه :دی
STONY
STONY
٩٧/٠١/٢٢
١
٠
بر می گرده به اون قسمتش که نذاشتن اسم دختر دایی زینب باشه تا یادی ازش بینمون نباشه .. ولی حالا با اینکه اسمی ازش نیست بازم تو خاطرم هست..ممنون از نقدت :)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠١/٢٣
٠
٠
عه من این مطلبو ندیده بودم کی منتشر شد؟؟!!!
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠١/٢٣
٠
٠
با اجازه: جمله آخر واقعاً نقطه عطف داستانه و جمله بعدش کامل کنندشه و قشنگ .اگر نباشه مشکلی برای متن پیش نمیاد ولی الآنم که هست لطمه ای به متن نزده :)) البته بازم نظر فوفی بیسار محترمه و ضمناً داشتم به این فکر می کردم این فوفی بی تربیت تا حالا چرا واسه مطلبای من نظر نداده :((
L . . . N
L . . . N
٩٧/٠٢/١٨
٠
٠
سلام و درود بر شما شاعر و نویسنده جوان . ان شاءالله که همیشه قلمتان سبز سبز باشد. سلام مرا به کلیه جیمی های گرامی برسانید . یاحق .