پیامدهای خودشیفتگی
حقی برابر

پیامدهای خودشیفتگی

نویسنده : گزینه جیم

زمانی که هر فرد انسانی میان خودش و دیگران تفاوتی شگرف می‌بیند و هر آنچه برای خود حق می‌پندارد برای دیگری ناحق می‌داند و به عکس آن و زمانی که همدلی و مشابهتی میان خود و سایرین نمی‌بیند و نسبت به غیر خود کاملا بی‌تفاوت و گاهی بی‌رحم است، وی دچار خودشیفتگی است. خودشیفتگی منجر می‌شود تا ما از زندگی واقعی و سالم دور بمانیم و تصوری افراطی از شخصیت خود داشته باشیم. خودشیفتگی، حقیقت طلبی را می‌سوزاند و واقع گرایی را کور می‌کند؛ گویا هماره خود را در آیینه‌ای محدب می‌نگریم و عظمت و شکوه بی‌پایه و اساسی را به خود نسبت می‌دهیم، ما هماره انسان‌های خودشیفته‌ای را در زندگی‌مان دیده‌ایم که چونان قلکی توخالی با سر و صدایی زیاد، احوالاتمان را به اشمئزاز نزدیک کرده‌اند، اما شاید این وجه ناپسند را در خود ندیده‌ایم، وجهی که به ما اجازه داده، از انسان دیدن دیگران و از حق بهره بردن هر آنچه که ما برای خود حق می‌دانیم محرومشان کنیم. زمانی که خودشیفته‌ایم از واقعیت وجودی خود توهمی مالیخولیایی داریم و چنین توهمی را می‌خواهیم به دیگران تزریق کنیم.

خودشیفتگی پیامدهای بسیار خطرناکی را برای انسان به ارمغان می‌آورد. ما در اینجا 4 پیامد شاخص‌تر آن را که هم برای فرد و هم برای محیط او حاصل می‌آید را بر می‌شمریم: 

پیش داوری: من پیش از مواجهه با هر فردی یا هر محیطی، درباره‌اش حکم می‌کنم، حکمی پیش از مواجهه و پیش از تجربه و درک، فقط به این دلیل که آن فرد یا محیط غیر از من یا غیر از گروه من است و چون تعلقی به من ندارد و من بسیار از خود راضی هستم، حق دارم حکم یا قضاوتی را نادانسته و نیازموده اعلام کنم.

جزم و جمود/ دگماتیزم: صاحب عقیده یا باوری هستم که به هیچ وجه من الوجوه نمی‌توانم بدان تگ یا نکته یا اشارتی یا استثنایی یا... را به آن بچسبانم و محال بدانم که عقیده‌ام غلط باشد. هماره بر این باور باشم که دارای باور صادق موجه هستم.

تعصب: به انسانی یا تفکری وفادار شوم و با آن دست بیعت و وفاداری بدهم، به هر دلیلی این انسان یا تفکر فاسد و شرور و ظالم از کار در بیاید، اما من همچنان بر این وفاداری پایدار بمانم و پابرجا و نخواهم اشتباهات یا ظلم یا... ناشی از آن تفکر یا فرد یا... را که بدان وفادار ماندم را ببینم یا انکار یا توجیه کنم؛ به این دلیل که نمی‌توانم بپذیرم وفاداری‌ام غلط است و من در گزینش خود خطا کرده‌ام و روی گزینش غلط خود همچنان پافشاری نمایم.

بی مدارایی / بی رواداری / بی روا شماری: من طرز زیست‌ها و طرز اندیشه‌های دیگر را دارای حق حیات ندانم، تنها طرز زیست و طرز اندیشه خود را صاحب حق حیات بدانم و تنها صاحب حق واقعی بپندارم؛ به این دلیل که آن طرز زیست ها و طرز اندیشه‌ها متعلق به من نیستند، پس حقی ندارند که حیات داشته باشند. (تفتیش عقاید یکی از پیامدهای بی مدارایی و خودشیفتگی است که در واقع یعنی عدم تحمل باورهای متفاوت و نه تنوع زیستن؛ در واقع نه تنها دگرزیستی تحمل نمی‌شود که دگر اندیشی را نیز تحمل نمی‌کند). یعنی تنها طرز اندیشه من و زیست من درست است.

اریش فروم بر این باور است که اخلاقی زیستن، خودشیفتگی را از بین می‌برد و به تبع آن این چهار فرزند ناخلف از بین رفته و در نتیجه زندگی بهتری برای انسان‌ها حاصل می‌آید.

در نتیجه اولین گام ما برای واقع‌گرا بودن و حقیقت طلبی، زیر پا نهادن خودشیفتگی است؛ خودشیفتگی که با خودکاوی واقعی می‌توان کنار نهاده شود. البته این به معنای ندیدن حق حیات و حق انسانی خودمان برای زیستن نیست. متاسفانه ما همواره تعادل را گم می کنیم، یعنی یا از یک سوی بام می‌افتیم و گاه از سویی دیگر؛ یا اینقدر خودمان را بیهوده بزرگ می‌کنیم که هیچ چیز و هیچ کس را نمی‌بینیم و یا اینقدر کوچک می‌کنیم و ذره که دیگر حقی را برای خودمان به عنوان یک انسان قائل نمی‌شویم. همه ما انسانیم و حق حیات داریم، حقی برابر که نه تحمیلی است و نه ناچیز و بی‌ارزش ...

به قلم استاد مصطفی ملکیان

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
notareal
notareal
٩٧/٠١/١٦
٠
٠
«نابَرجا، » باید بخواند «ناپابَرجا؛ » پوزشم پذیرا باشید.
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/١٦
٠
٠
:)
notareal
notareal
٩٧/٠١/١٧
٠
٠
درود خ. شیعه زاده، امیدوارم که روزگار به کام است.// از مویین (ظرافت ) کاری و باریک بینی (دقت ) شما سپاسگزارم، چراکه برخی از دو بار فرستادن های دیدگاه این مهرورز را بسیار نیک بازسازی کرده، آن را به ارایه گذارید.// گرامی، گرچه، این بار دیدگاهی را که گذاشتم نمی بینم، بل تنها پیوستی در آراستن اش (اصلاح اش ) را بینم. دل آسوده ام (مطمئن ام ) ندانسته (سهواً ) چنین شده، که اریه پیوست تنها، گیج اندیشی برای خواننده در پی دارد.// گزینه جیمی «جیم » را یک سر و گردن والاتر و سرافرازتر از پیشین آن کرده - که آن گاه نیز «جیم » نیک بود. از این رو، این مهرورز با کلکِ (قلمِ ) خُردتوانم، هرازگاهی برآن شاید که کژنویسی می کنم.// اگر دیدگاه از هر گوشه ای (زاویه ای) درخور بازتاب نبود، - دیدگاهی، از این جا که می نگرم، فرزانی (فلسفی ) دانشی و بی آزار - پیوست آن نیز می شد بازتاب داده نشود.// شاید، نیز، چون پیشین، دشواری کَشِ (cache) پیش آمده، یا این که دیدگاه در سِروِرهای برون مرزی دیده نشود.// در این اندیشه بودم که شاید شمارگان واژه گان دیدگاه، سامانه را با دشواری روبرو کرده (که کمتر از پیش ترها می باشد) - گرچه، بازتابِ پیوست چرا.// از هم یاری شما بسیار خرسندم، وزان روی نیز به خود بالم.
پربازدیدتریـــن ها