تا می نخوری، طعنه مزن مستان را
این دختر چه قدر دیوانه است

تا می نخوری، طعنه مزن مستان را

نویسنده : سمانه صالحی

چند سال قبل بود. حوالی خیابان محل کارش قدم می زدم. حال خوشی نداشتم. آن طرف خیابان مغازه ای بود که جعبه کادوهای تو دل برویی داشت. شاید ایستاده بودم؛ نمی دانم؛ راستش توجهم را جلب کرده بود که چه می خواهد بکند. دخترک با لبخندی به پهنای صورتش،  بدون آن‌که دستکش خرسی صورتی‌اش را در بیاورد؛ قلب بزرگی روی شیشه ی بخار گرفته ی مغازه کشید و انگار که چه کاری کرده است، خوشحال تر از قبلش، دو حرف خارجکی را توی قلبی که حالا شاید کمی ریختش به هم خورده بود، جا داد!

به شاهکار دیدنی خودش نگاه می‌کرد و بلند بلند می خندید. با خودم گفتم چه دل خوشی دارد! معلوم نیست کادو را برای که گرفته که اینطور نیشش تا بنا گوش باز است. یا معلوم نیست طرفش چه قولی به او داده که این‌طور می خواهدش. اصلا معلوم نیست چه چیزی توی جعبه‌اش است که اینطور سفت و سخت چسبیده‌اش. دخترک می‌خندید و سرخوشانه می‌رفت.

 همان جاها بود که نگاهش به من افتاد و شاید چند ثانیه‌ای از لبخندش کم شد اما خدا می‌داند دوباره یاد چه افتاد که بیشتر از قبل می خندید. با خودم زمزمه کردم «این دختر چه قدر دیوانه است»

حالم خوش نبود. یا شاید بهتر است بگویم حوصله ی هیچ چیز را نداشتم. این کار ها برایم مسخره بود. از این اداها، از این قلب کشیدن های روی شیشه ها، از اینطور ابراز احساسات هیچ خوشم نمی آمد. نظرم این بود این عشق های پوچ که دیگر جار زدن ندارد. 

گذشت. چند هفته ی قبل، خبر خوبش، حالم را از این رو به آن رو کرد. دیگر تحمل ایستادن آن جا را نداشتم. از شرکت زدم بیرون. می دویدم.

کاری نداشتم پیرمرد جلوی مغازه در دلش دیوانه خطابم می کند یا نه. حتی مهم نبود برایم دخترِ شش هفت ساله با موهای دم خرگوشی مرا با دست نشان می داد. هیچ ترسی نداشتم که با آن سر و وضع نگاهم می کردند. دوست داشتم همان جا می ایستادم، فریاد می زدم و خوشحالی‌ام را به همه می گفتم.

به همه لبخند می زدم. از پسر بچه‌ی چهارساله ای که فقط گردی صورتش از لابه‌لای آن حجم از لباس دیده می شد تا مردی که پلاستیک میوه ها انگشتان دستش را آزرده کرده بود.

هوا سرد بود اما من، گرمِ گرم بودم. با سرخوشیِ تمام، هندزفری را توی گوشم چپاندم و بدون نگاه کردن یکی را پلی کردم. می‌خواستم از خیابان رد شوم. روی شیشه‌ی بخار گرفته ی ماشین پارک شده ی کنار خیابان، قلب خودمان دوتا را کشیدم و وسطش، تکه کلامش را نقش بستم. چه قدر زیبا شده بود! خنده ام را نمی توانستم پنهان کنم. رویم را برگرداندم سمت خیابان، مردی اتو کشیده با قامتی بلند و چهره ای خشک و شاید کمی عصبی از دعوای با زنش، آن طرف خیابان زل زده بود به چشمانم.  لبخندم رویش تاثیری نگذاشت،  به قلب کشیده ام نگاه می‌کرد.

با خودم گفتم بگذار نگاه کند؛ مگر چه کار کرده ام؟وسط خیابان بودم، یک آن چشمم خورد به مغازه‌ی جعبه های کادو. مات صحنه ی چند سال قبل شدم،  نکند آن دختر هم مثل من...

شاید الان مردک با خودش می گفت چه دختر سرخوشی! بگذار فکر کند، او که عاشق نشده است.

من کسی بودم قبل از اینکه عاشق شوم، به حال تمام کسانی که روی شیشه های بخار گرفته قلب می کشیدند؛ می خندیدم! اما یک زمان چشم باز کردم و دیدم شیشه ی بخار گرفته ای نمانده که رویش قلب نکشیده باشم

او که عاشق نبود، بگذار بخندد، اصلا شاید الآن دارد زیر لب زمزمه می کند :« این دختر چه قدر دیوانه است»

 

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠١/١٩
١
٠
خیلی عالی بود و بسیار پیشرفته‌تر از کارهای قبلیتون. فقط یه سوال دو زمان این داستان تو زمستون اتفاق افتاده که توی هردو شیشه بخارکرده داریم؟؟
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٢٠
٠
٠
بله دو زمان کاملا جدا از همه که مثلا هر دو تو زمستون بوده :)) خیلی ممنونم :)
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠١/٢٠
٠
٠
خب پس باید خدمتتون عرض کنم شیشه همیشه از سمت گرما بخار میکنه:)، یعنی هم شیشه مغازه و هم شیشه ماشین از داخل بخار میگیره و اصولا نمیشه از سمت بیرون با بخار شکل دوتاقلب یا حتی یه‌قلب کشید:)))))))))
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٢٠
٠
٠
نخیرم میشه :| شما تا حالا نکشیدین ---_____---
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠١/٢٠
٠
٠
اینجا متن شما ضعف منطق داره که احتمالا به‌خاطر احساس زیاد از منطق فاصله گرفتین:) اعتراف به اشتباه قدمی رو به جلوعه
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٢٠
٠
٠
چون مطمئن نیستم از چیزی که شما گفتین قبول نکردم..وگرنه اینقدرم بی منطق نیستم :) ولی قبول..
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٧/٠١/٢٠
٠
٠
مطمئن نیستین؟:/ شما اصن عکس مطلبتونو ببینین-_- به قول فامیل‌دور: من دیگه حرفی ندارم:|
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٢١
٠
٠
بله بیشتر وقتا اینی که شما گفتین رخ میده ولی اینو مطمئن نیستم که این اتفاقی که من گفتم تحت هییییچ شرایطی رخ نمیده اصلا یا نه! ممکنه یه جایی اتفاق بیفته چون احساس میکنم بعضی وقتا همچین چیزی رو دیدم --__-- نمیدونم والا...بازم ممنون از این همه دقتتون
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠١/١٩
١
٠
قشنگ بود :) واقعی چی؟!
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٢٠
٠
٠
مرسی عزیزم :)) نه :)
setareh_roshan947
setareh_roshan947
٩٧/٠١/١٩
١
٠
چه زیبااااا:) حالم خوب شد با خوندنش:)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٢٠
٠
٠
چه عالی:) مرسی که خوندی ستاره جانم :)
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٧/٠١/١٩
١
٠
یاد دوران راهنمایی افتادم... این قلب کشیدن و نوشتن دو تا حرف انگلیسی و یه نقطه بینش رایج ترین کاری بود که انجام میشد...:))
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٢٠
٠
٠
اره 😑 خیلی😑😐 ما هنو یکیو داریم امضاش همینه اصن :// دو تا حرف رو با همون نقطه بینش مینویسه بعد یه بادکنک دورش :| امضاشه مثلا :/
STONY
STONY
٩٧/٠١/٢٠
١
٠
خیلی ام خوب.. آورین دختر دیوونه خودم :))
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٢٠
٠
٠
مرسی ممنون😁
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠١/٢٠
١
٠
دوست داری چی بشنوی یا ببینی(!!): عالی، خوب، فوق العاده و من احساس کردم واقعاً این حسو تجربه کردی منظورم عاشقی و اینا نیست. تفاوت عکس العملهای آدما در یک شرایط خاص با دو حال خوب و بد:))
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٢١
٠
٠
دقیقا:)))))) مرسی نسترنم 😘
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٧/٠١/٢٢
١
٠
خیلی خوب بود
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٢٢
٠
٠
مرسی :)
ali_zohri
ali_zohri
٩٧/٠١/٣٠
١
٠
قشنگ و عالی بود
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠٢/٠٢
٠
٠
خیلی مچکرم :))
لیلی
لیلی
٩٧/٠٢/٠٧
٠
٠
خب تو که عاشق نشده بودی چت بود قلب میکشیدی؟؟! ضایست بابا
پربازدیدتریـــن ها
سند زدن چشم هایت به نام من

و چقدر این چشم‌ها با عینک خواستنی‌ترند

٩٧/٠٣/٢٧
آشنایی با تیم های گروه مرگ (گروه B) جام جهانی

بِکِش زیرش!

٩٧/٠٣/٢٧
شعری سروده خودم

دلتنگی

٩٧/٠٣/٢٨
صفای وجود تو را عشق است

دست گل و شیرینی

٩٧/٠٣/٢٨
بر اساس واقعیت

اتاق؛ برترین رمان خواندنی امسال

٩٧/٠٣/٢٩
داستانی آشنا

منی که من باشم! / قسمت دوم

٩٧/٠٣/٢٧
کاش به خودمان بیاییم

از روزه تا فطر ذهنی

٩٧/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

عشق بادآورده

٩٧/٠٣/٣١
بوی تعفنش

کافی شاپ

٩٧/٠٣/٢٨
معرفی فیلم

اوکجا را حتما ببینید

٩٧/٠٣/٢٧
به خودتان رحم کنید

فقیر نباشیم

٩٧/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

آمدم

٩٧/٠٣/٣٠
شعری سروده خودم

خداحافظ رمضان

٩٧/٠٣/٢٧

هزار و یک داستان

٩٧/٠٣/٣١
روی موج مثبت

بن بست

٩٧/٠٣/٣١
ای آنکه هیچ یک از نامه‌هایم به دستت نرسید

تو را رقیبانی است

٩٧/٠٣/٣٠
حالمان خوش نیست

با توام دنیا

٩٧/٠٣/٣٠
شعری سروده خودم

گرگان و سگان دست به دستند...

٩٧/٠٣/٣١
عشق خطرناک ترین مخدر دنیاست

جادوی عشق

٩٧/٠٣/٢٩
وای از آن روز...

من یک سامورایی هستم

٩٧/٠٣/٣٠