گلی گم کرده ام...
تاثیر بزرگ یک گمشده

گلی گم کرده ام...

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

بعضی وقت‌ها به آبجی کوچولویم حسودی‌ام می‌شود. آخر او وقتی دو سالش بوده به کربلا رفته و من هنوز که هنوز است نرفتم. چیز زیادی یادش نمی‌آید ولی خب من که خوب یادم است. آنقدر عاشق کربلا شده بود که حتی توی محل خودمان هم بارها و بارها به کربلا رفت! بعضی وقت‌ها یکهو غیبش میزد. شاید سه چهار سالش بیشتر نبود. یکهو غیبش میزد و من و مادر و بقیه هراسان دنبالش می‌گشتیم. بار اول خودم چند کوچه آنطرف‌تر نزدیک خانۀ شیخ امینی پیدایش کردم. بعدها هم مادرم چند باری همان نزدیکی‌ها پیدایش کرد. خودش می‌گفت به کربلا رفته. شاید معماری آن کوچه شبیه معماری کربلا بوده... نمیدانم. ولی خیلی شانس داشتیم که زود پیدایش میکردیم. آبتین خیلی بدشانس بود. کلاس اول راهنمایی همکلاسی‌ام بود. یک روز خبردار شدم که برادر کوچک‌ترش گم شده. برادرش هم سن و سال آبجی کوچولوی من بود. آبتین بعد از آن اتفاق همیشه توی کوچه‌ها دنبال برادرش میگشت. دیگر مدرسه نمی‌آمد و کل روز را دنبال او می‌گشت. بیچاره بعد از یک مدت ناامید شد. دیگر از برادرش هیچ خبری نشد... . خیلی خوب یادم هست که گم شدن برادرش چه تاثیر بزرگی روی زندگی‌شان گذاشت. مادرش از آن به بعد همیشه دم در مینشست و پسته می‌شکست که مبادا پسرش از آن حوالی رد شود. همیشه چشمش به اینور و آنور بود. پدرش شغلش را عوض کرد و نمکی شد. میخواست با گاری کل شهر را دنبال پسرش بگردد. خود آبتین هم شروع کرد به ولگردی توی کوچه‌ها و بیابان‌ها. بیچاره‌ها زندگی‌شان نابود شد. البته درکشان میکنم. غم از دست دادن برادر و فرزند سخت است! کلا غم از دست دادن سخت است. غم گم کردن واقعا چیزی نیست که بشود فراموشش کرد و سرد شود. ولی خب بعضی‌ها خیلی راحت با این گم کردن کنار می‌آیند. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم ما همه‌مان خیلی راحت با این گم کردن کنار می‌آییم. جملات قبلم را تا حدودی پس میگیرم. کمی که توی خاطراتم می‌گردم میبینم من هم چیزهای باارزشی را گم کرده‌ام. چیزهایی که شاید اصلا متوجه غیبت‌شان هم نشدم. شما هم شاید مثل من باشید. چند وقت پیش آبتین را دیدم. معتاد شده بود. همینطور با کمر خم توی خیابان تند تند راه می‌رفت. نمیدانم چرا ولی یک احساسی به من می‌گوید آبتین غم گم شدن برادرش را فراموش کرده. این غم دیگر اذیتش نمیکند. حالا غم دیگری گریبانش را گرفته و رها هم نمی‌کند. شاید او هم مثل من خودش را گم کرده...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
shahram-bazli
shahram-bazli
٩٧/٠١/٠٥
١
٠
با سلام ....بااین نوشته. شما از سه دریچه بزرگ وارد میشود که فقط قسمت سومش را ماهرانه و یا به هر شکلی به سرانجام رسانده اید .....ولی میشد از هر قسمتش با هر بعدی یک داستان کوتاه ساخت و اتفاقا مشکلات عدیده ای از جامعه را به چالش کشید ......ولی همین که میتونین هر موضوعی را با ترفند خاص خودتون به چالش بگشین این نشان از هنر شماست و چه بسا تحسین برانگیزه......موفق باشید
حسین ابن غلامسخی مداحی
حسین ابن غلامسخی مداحی
٩٧/٠١/٠٦
٠
٠
سلام. خیلی متشکر از حسن نظر شما.
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٠٦
٠
٠
من گم شده‌ام هر چه بگردی خبری نیست :(( چه قشنگ بود :)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠١/٠٩
٠
٠
عایا داستان آبتین واقعی بود؟؟؟؟؟؟ امیدوارم نباشه :(( غم انگیز بود
پربازدیدتریـــن ها