سین هفت نفره
من آخرین بچه هستم

سین هفت نفره

نویسنده : فو فا نو

پدر من رسم هفت سین چیدن عید نوروز را دوست داشت ولی نه دقیقا آن هفت سین مشهور را. دوست داشت هفت نفر با اسم‌هایی که با سین شروع می‌شوند، دور کرسی که از زمستان هنوز مانده و آتش کرده است، بنشینند تا هفت سین کامل شود؛ حالا لابد به این خاطر و هم به خاطر دلایل دیگری بوده که باعث شده اسم مادرمان و ما پنج بچه با سین شروع شود. که اصلا چرا پنج بچه؟! مانده ام واقعا دلیلش همین بوده که ما را به دنیا آورده‌اند؟

راستش من آخرین بچه هستم. مثل اینکه امسال قرار بوده بالاخره با به دنیا آمدن من هفت سین کامل شود ولی باز هم جای یک سین خالی ماند. انگار که قرار نبود آرزوی پدر هیچ وقت برآورده شود. ولی خب یکی از سین‌ها پیشنهاد داد حالا که او نمی تواند بیاید ما برویم پیشش و اینجوری حتما همه چیز درست می‌شود؛ به همین خاطر سالمان را بیرون از خانه و به جای کرسی دور قبر پدر تحویل کردیم؛ همراه با آتش کوچکی که برپا کردیم تا جای کرسی را بگیرد.

پ.ن: قبل از اینکه بپرسین بگم که واقعی نیست، داستان! 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
shahram-bazli
shahram-bazli
٩٦/١٢/٢٣
١
٠
خداوند همه رفتگان را بیامرزد ...موفق و موید باشید متن و یا خاطره جالبی بود
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
بله بله بیامرزند. متن بود. ممنون و همچنین
STONY
STONY
٩٦/١٢/٢٣
٠
٠
عـــالی.. :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
:))
Atefe_K
Atefe_K
٩٦/١٢/٢٣
٠
٠
...=)
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
(= ...
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/١٢/٢٣
٠
٠
من اولش خندم گرفته بود که چه باحال و اینا؛ بعد زدین خواننده رو پوکوندین که با فوت پدر... :(
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
خب یه دور از اخر به اول بخونین که درست شه #هرهارهور :))))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
#هورهارهر :|
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/١٢/٢٣
٠
٠
خوب بود ولی مشخص بود واقعی نیس 😃
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
:) هوم. از اونجا که میگه امسال به دنیا اومدم و اینا. ولی خب برای بی دقتان و اینا گفتم چون نمونشو دیده بودم
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٦/١٢/٢٣
٠
٠
خودمون میدونستیم واقعی نیس!:/خخخخ__ بنظر من اگه مادره مرده بود طبیعی تر بود سر زایمان مثلا و اینکه داستان بصورت خاطره نقل میشد: ینی مثلا : (آن سالی که من بدنیا آمده بودم قرار بود..) _ بچه یه ساله که خاطره نمینویسه.. در کل اگه این دو تا مورد رو رعایت کرده بودی باورپذیریش بالا میبود.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
چقدر زرنگین شما :/خخخخ
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
همونطور ک در جواب الهام گفتم برای بی دقتان و اینا گفتم :دی خب ب نظرم چون متن کوتاه بود اگر مادر میمرد اون تاثیری ک باید رو نمیذاشت چون شخصیت پردازی نمیشد صورت بگیره و تازه میشد زن دومی با اسمی که با س شروع میشه بیاد باز :| خخخخ |: ولی بی شوخی چون از اول با پدر همراهیم اینجوری تاثیرگذارتر بود چون متن کوتاهه، نبود؟ و خب حس و حرفش وقتی جای ادمه عوض شه فرق میکنه دیگه ک من این یکی رو میخواستم اون زمان. بچه هم سرعمد بوده دیگه اون موقع دلم اینجور میخواسته که خرق عادت و اینا شه لابد :دی که خب بله میتونس اینجور باشه که واقعی تر شه. یا اصن مثلا به زمان حال بنویسمش که شکل خاطره نویسی نباشه و بگیم در لحظه داره میبینه اتفاقاتو. اونجوری خرق عادتم تاثیرگذارتر بود احتمالا چون دیگه انگار تو ذهنش بودیم و خاطره نبود. حیف شد دیگه =__=
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
اها این از زبون بچه گفتن گمونم ب خاطر اینم بوده ک روایت تو کوتاهی تاثیرگذارتر شه نه فقط جالبیش. چون که خیلی توضیح نمیده و احساسی نیست و اینا. صرفا میتونه کنجکاو باشه. یه همچین چیزایی
AsedHamid
AsedHamid
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
ممنون که انتهای متن اطلاعرسانی کردید، چون واقعا زیبا نوشته بودید :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
:)) ممنون
Snow_Queen
Snow_Queen
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
سلام خوبی فوفانو؟ وای هرچی به اخر نزدیکتر میشدم ترسم بیشتر میشد! و هی میخاستم اسمت یادم بیاد!! دیوونه! فقط در مورد نوشته میشد کمی احساسی تر باشه و اینطور یهو وارد اخرش نشه! مثلا به جای قبر واژه های بهتری بذاری و همچنین کمی طولانی تر توصیف کنی . باز هم متعجبم کردی مرسی
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
سلام ممنون خوبم تو خوبی؟ :دی ببخشید :دی اسمم فاطمه اس :دی اره میتونس اینجور باشه ولی اینجوری هم به نظرم اوکیه و اشکال خاصی توش نمیبینم به اون شکل. ولی احتمالا دوباره نویسیش کنم :)
afsan
afsan
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
خوب بود. ولی یه جوری نوشته بودین! انگار حال و حوصله نوشتن و اینا نداشتین فقط می خواستین ایده رو هر طور شده سریع پیاده کنین و تمام! پ.ن: داستان یا داستانِ غلطه! داستانه! درسته! ادمین محترم اصلاح بفرمایید. امان از ه کسره
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
ممنون :) اگر منظور کوتاه بودنشه و اینکه میتونس بیشتر بسط داده شه که ادم بیشتر انس بگیره و اینا باید بگم چون برا مسابقه بوده و میخواستم کمتر دویست کلمه شه اینجور شده که البته سعی کردم خوب درش بیارم و سرسری نگذشتم ازش یادمه... اگرم نوع نوشتن و روایت اینا رو میگید که بله میتونس جور دیگه باشه ولی خب من دیگه اینجوری دوس داشتم دیگه اون زمان و شاید حتی الان :دی و اشکال خاصی ب اون شکل توش نمیبینم. اون داستان هم هر چن من کلا حساس نیستم رو این چیزا و برام مهم نیس :دی ولی جدی خودمم تو این فکر بودم چرا اینجور نوشتم هر وقت نگام بش میوفتاد و یکم حرصی میشدم چون حس میکردم درست نوشتم اول و حین منتشر شدن اینجور شده :دی :/ البته شایدم اون لحظه حواسم نبوده جدی. خلاصه ببخشید که رو اعصاب مبارک رفته :دی
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
اقااااا :دی شما ویرایش اینو ک گذاشتم باز ببینید نظرتون رو بگید لطفا که ببینم بهتر میشه یا نه از نظرتون. با تشکر :دی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
فوفی :| اصلا قابل باور نبود، از همون دومین جمله! خواننده باید یه جاهایی خودشو بذاره جای شخصیت های داستان! ما تو هیچیش سهیم نبودیم!
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
اوه اوه :)) چرا انقد با ایده مشکل داری خب؟ :دی انقد عجیبه ینی؟ میگم ایده چون از جایی ک میگی ایده شروع میشه و ب نظر مشکلت ایدس. ینی میگی عجیبه و باید بیشتر بسطش میدادم که قابل باور شه؟ البته اینم که از زبون یه بچه یه سالس که دیگه جدی عجیبه :)) ولی خب مگه نمیشه یه داستان عجیبم باشه؟ حتما باس رئال باشه کلا؟!
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
مهم نیس اینا. ینی فک کنم مشکلت همون بسط ندادنه بود. البته من هنوزم مشکل خاصی ب اون شکل توش نمیبینم جز بیشتر همون زمانش ک حال بود بهتر بود :دی اخه به نظرم اینم یه مدلشه. نمیفهمم ینی که مشکلش چیه نکه بخوام دفاع الکی کنم. البته اینم گفتم میتونه باشه ک شاید میشد با همین تعداد کلمه تاثیرگذارتر باشه. به هرحال گفتم دوباره مینویسمش ک شخصیتا رو بیشتر بشناسه خواننده بعد نظرتو بگو باز لطفا :))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
نه با رئال یا سورئالش مشکلی ندارم! مگه آلیس در سرزمین عجایب رئاله؟ یا ادوارد دست قیچی یا ...؟ ولی روایتشون طوریه که باهاشون همراه میشی و تو همون دنیا همراهشون میشی! حالا تو مثلا یه دنیا رو به تصویر میکشی، این دنیات رو من باید درک کنم تا واردش بشم. این بچه کجاست و داره تعریف میکنه؟ یه فیلم هندی دیدم که داستانش از زبون سگ خونواده بود!! خلاصه بگذریم! داستان نبود. نه گره داشت نه باز کردن گره نه اوج نه فرود!
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
ها من یه نظر دیگه دادم قبل این نظرت. همونجور ک گفتم مسئله همون بسط دادنس. مرسی که توضیح دادی :) نظرات جالبن. چه نظرات اینجا چه جای دیگه چون متفاوتن D: ولی اصلش فک کنم برگرده به همین که میشد بهتر باشه. نمیدونم جریانم دقیقا چیه؟ فک کنم در کل ایده برای داستان بلندتری بهتره شاید. نمیدونم... شایدم سلیقه ی متفاوت؟! ولی چون داستان خیلی کوتاهه به همین خاطرم مقایسش با اینا ک میگی درست نی شاید مگر همون ک ایده و اطلاعات برا همچین داستان کوتاهی زیادی بوده و با داستان بلند تر بهتر میشه برا همین باعث این شده و اینجور ب نظر تو و بقیه رسیده. ولی یه چیزی رو کوتاه نمیام! :دی ب نظرم گره مرگ پدر و بازکردن گره رفتن سر قبرش برای این بود که اینجوری ارزوش رو براورده کنن. اوج و فرود رو نمیدونم دقیق. اوجش مرگش بود شاید فرود رو نمیدونم :)) کلا من با قوانین کار نمیکنم زیاد راستش :دی هر چی میخوام مینویسم و سعی میکنم البته خوب و منطقی بشه که خب گره رو هم همیشه میندازم تا جایی که یادمه و میدونم؛ ولی من گره هام شاید چون با نگاه خودم مینویسم زیاد ب چشم نمیان مث داستان حسن یوسف که گره و باز شدنش تو ذهنش کلا بود فقط مثلا. نمیدونم اگر ب اینا داستان نمیگن پس چی میگن؟!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
"For Sale: Baby Shoes, Never Worn" برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده نوشته بالا فقط یک جمله نیست, بلکه کوتاه ترین داستان جهان است که توسط «ارنست همینگوی» نوشته شده.
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
این اتفاق رو یه جایی خوندم در مورد سحر قریشی :/ الان یاد اون افتادم :| دقیقا اوناها هفتا نوه هستن مثه اینکه که اول اسم همشون سین هس :/ البته منم یه سین هستم میتونم برم تو سفره بشینم😁😝 جالب بود ولی خب به عالی بودن اون یکی داستانت نمیرسه! ینی یکمی احساساتش خوب منتقل نمیشد :)) مرسی 😉
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
عه پس تو واقعیتم بوده :)) اره برو بشین امسال وسط سفره اصن :)) یا مثلا اگر تو سفر باشین جایی ک امکانات نیست و سین کم اوردین ی زمانی، زود اعلام داوطلبی کن برا سین شدن :)) هوم میفهمم. به هرحال کوتاهه خیلی و زیاد بسط داده نشده برا همین اونقد از بعد احساسی و شخصیت پردازی تاثیرگذار نیس ولی فک کنم اندازه خودش خوب بوده دیگه و تاثیرگذار و جالب در کل :دی البته نمیدونم شاید نویسندگانی هم حالا ک فکرشو میکنم باشن ک با این تعداد حروف هم بتونن تاثیرگذار تر بنویسن همینو @_@
pari_kiani
pari_kiani
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
فوفانوی عزیزم تمام مطلباتو خوندم تا الان! برخلاف خیلی از کامنتایی که تا الان دیدم در مورد مطلبات مخصوصا تو مطلبای اولت، که خیلی ها میگن متوجه نشدیم و ایناها یا نفهمیدیم چی شد باید بگم تو فوق العاده ای! داستای منحصر به فردی مینویسی که نیاز به فکر کردن داره هر جملش! قدرت شخصیت پردازی و داستان نویسی خیلی خوبی داری دختر ؛) همیشه مطلباتو خوندم و به قول افسانه جان فن تو هستم خخخ . جدی گفتم اینو! این یکی رو فکر میکنم تو نوشتنش عجله داشتی و اونجور که باید نشده .وگرنه تو نوع نوشتنت و داستانای خوبت شکی نیس :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
خیلی مرسی که همرو خوندی :)))))) خوشحال شدم از دیدن کامنتت. خوبه که دوست داشتی و اینا همه رو :) تو جواب کامنتای چن نفر توضیح دادم تیکه تیکه که جریانش چی بوده و در واقع برا یه سال پیشم هست این. اقا من در جواب یکی گفتم احتمالا دوباره بنویسمش ولی با این وضع سعی میکنم همینو بازنویسی کنم حتما بذارم همینجا ببینم این دفعه نظر دوستان چی میشه :دی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
راستی ما حتی نمیدونیم اسماتون چیه!
b_noori
b_noori
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
ما اول فامیلمون س داره کوچیک تر که بودیم و خونه مادر بزرگ پدری کلی سین بودیم کنار هم ولی الان هر کسی برای خودش حداکثر 5 سین داره! :)
notareal
notareal
٩٦/١٢/٢٥
٠
٠
نوشتارتان پرکشش، چشم ناداشتنی (بخوانید غافل گیرکننده )، و دارای اِلِمان برجسته زیبا شناختی بود، براوو. سپاس بسیار شما را. گرچه خواهم از دیده ی فرهنگی آن را، با رخصت شما، باریک بینی کنم. // < رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن . . . ترک من خراب شبگرد مبتلا کن > . . . . < در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم . . . با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن > (بخشی از آخرین چامه محمدبن بلخی، گیتی اش چون او نیآفرید. ) این چامه را مولانا رو به پسر خود، که بی تاب اش بود، خواند، در آخرین شب زندگی اش. از دیده مولانا، مرگ در همان گستره ای است که زایش و زندگی در آغازین آن. آن شب آخر زندگی، مولانا در پرواز به سوی یارش «دوش پیری در کوی عشق . .» خرسند از آزمون زندگی چشم می بست، و می خواست پسرش این داند. انگشت شمار آدمیانی چنین اند. // باور دارم پدر در داستان شما، به مانند، شاید، همه گان ما، به مانند مولانا نبود و از مرگ می هراسید. بازنیز باور دارم، خانواده او، به مانند فرزند مولانا، دیده به کاسه خون کردند در رفتن پدر. از این رو، مگر که مولاناوار زیستن، مرگ و گورستان جای خوشی نیست برای هفت سین. این از داستان بسیار زیبا شما نمی کاهد، اما که اشاره دارد به فرهنگی اندوه و ماتم زده، که مرگ چنین آهن ربایی ست در آن - فرهنگ این دَمِ ما. ای کاش می توانستیم خود از بیرون خود بینیم، و از این فرهنگ خوشی در نیستی دیدن (بی آنکه به مانند مولانا بودن ) دور شویم، که زندگان چشم به راه مان.
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٢/٢٧
٠
٠
هعییییییییی....دلم گرفت.....با این غافلگیریات :((
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٧/٠٤/١٠
٠
٠
سلام...چه عجب يكي كاربران قديم جيم رو ديديم... :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٧/٠٧/٠٦
٠
٠
اولش که گفتی ارزوی پدر براورده نشد، فک کردم میخوای بگی که به دنیا نیومدی و داستان از طرف کودکیست که هرگز زاده نشد... حالا چرا اخر داستانات غمگین طور شده خانم انیمه بین ? 😄😕 قبلا نور و امید بود که، هوم؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٧/٠٧/٠٧
٠
٠
وایییییی مهسا *_* کجا بودی نبودی؟ دلمون تنگ شده بود بابا. جدی خیلی خوشحال شدم دیدمت. اول فک کردم چشمام اشتباه دیده :)) خانم انیمه بین 😁 جدی انقد فرق کرده؟ نمیدونم والا :دی یا اتفاقیه یا به مود و طرح و اینام ربط داره دیگه :دی ولی غمگینی کارام برا خودم که اون مدلی نیس که بش میگن سیاه و اینا. حس خوب و امید ایناشو ک ب خودم میده کماکان. حالا بقیه رو نمیدونم.
پربازدیدتریـــن ها