جایت همیشه سبز است!
می‌دانی عزیز من؟

جایت همیشه سبز است!

نویسنده : A_tavassolii

انگشتانم برای نوشتن بی‌تابی می‌کنند مثل دلم که برای تو. کلمات سر انگشتانم جوانه می‌زنند و شکوفه می‌دهند و بهار است که دوباره رسیده و جای جای دفتر شعرم سبزه روییده و تو اما این بهار هم نرسیدی اما من با خیالت سر می‌کنم. می‌دانی، جایت همیشه سبز است و بهار که می‌رسد، سبز‌تر... خیلی سبز‌تر! 

هوای شهر را عطر شکوفه پر کرده، خیابان‌ها پر از شور است و سرزندگی، کودکان و ماهی قرمز‌های در مغازه‌ها، از همه سرحال‌ترند. شهر جان تازه‌ای گرفته، آسمان سرزده می‌بارد و هوا را عطرآگین و پر طراوت می‌کند و از لا‌به‌لای ابرها گونه‌ی خورشید پیدا می‌شود و چشمکی به رنگین کمان می‌زند و نم‌نم باران باعث می‌شود من کاغذ توی دستم را که از قضا خیلی خیلی مهم است، زیر پیراهنم پنهان کنم. قطرات باران روی شیشه‌ی عینکم را هم دوست دارم.

بعد از قدم زدن در میان هیاهوی زیبای شهر به خانه می‌رسم، کسی در خانه نیست و من هم کلیدم را فراموش کردم. بی درنگ سوی خانه‌ی پدربزرگ که چند کوچه بالاتر است روانه می‌شوم، در می‌زنم و مثل همیشه خودش دم در می‌آید، سلام می‌کنم و می‌گوید می‌دانستم تویی! وارد که می‌شوم، عطر چای است که فضای خانه را پر کرده و گل‌های پدر بزرگم، عطر باران و خاک باران خورده‌ی بیرون هم در خانه به مشام می‌رسد.

سکوت خانه‌ی پدربزرگ را دوست دارم اما می‌دانم که دوام چندانی ندارد، چون با جمله‌ی «در زندگی، پدر جان...» سر یک بحث خیلی طولانی باز می‌شود، بحث یک طرفه‌ای البته، که من فقط با تکان دادن سر به نشانه‌ی تایید، حضور و توجه ام را اعلام می‌کنم. دوست دارم صحبت‌هایش را، تکراری است اما دلنشین.

جای خالی مادربزرگ و خنده‌هایش به وضوح حس می‌شود هم در فضای خانه، هم در نگاه پدربزرگ. نگاهش را خوب می‌شناسم، همان نگاهی است که هر روز صبح در آیینه به من خیره می‌شود. همان نگاه مبهم، همان نگاه منتظر. 

از خانه‌ی پدربزرگ که بر می‌گشتم، همه‌ی راه را همراه تو بودم، دست در دست تو، قدم به قدم. من با خیال تو چه خاطره‌هایی که ندارم. می‌دانی عزیز من، جایت همیشه سبز است و بهار که می‌رسد، سبزتر... خیلی سبزتر!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٦
١
٠
جایت همیشه سبز است و بهار که می‌رسد، سبزتر... خیلی سبزتر! :))) قشنگ بود..ولی من هیشوقت قطره های بارون روی عینکمو دوس نداشتم :/// چنبار به خاطر همین بارون شدید که قشنگ شیشه ی عینکم پر از قطره های بارون شده یا به خاطر بخاری ک به خاطر سردی هوا کرده نزدیک بوده تصادف کنم :||||.. پدربزرگ منم همینطوریه😁😁 هررر وقت میرم خونشون میگه " در زمان های قدیم...." خلاصه که سه چهار ساعت باید بشینی و گوش بدی :)) ولی بازم دلنشینه :)) خیلی خوب بود :)
A_tavassolii
A_tavassolii
٩٦/١٢/٢٦
٠
٠
باران روی عینک، یعنی حتی اگر بارون روی شیشه ی عینک دیدم رو مختل کنه باز هم دوسش دارم، اما خب خطراتش رو در نظر نگرفته بودم😄 در زمان های قدیم رو پدربزرگ منم میگه😂😂 بین همشون مشترکه. خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید و نظر دادید 🤗
shahram-bazli
shahram-bazli
٩٦/١٢/٢٧
١
٠
عالی بود و لذت بخش .والبته قابل تحسین .موفق باشید
A_tavassolii
A_tavassolii
٩٦/١٢/٢٧
١
٠
خیلی ممنونم. همچنین :)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٢/٢٨
١
٠
به خاطر گریه و زاری فراوان بخشیدمتون دیگه....چیکار کنم من آدم دل رحمیم خخخخ فضا سازی خیلی خوبی داشت. فقط آخرش جای فعل خالی بود به نظرم. ینی:می‌دانی عزیز من، جایت همیشه سبز است و بهار که می‌رسد سبزتر (می شود)....خیلی سبز تر . بقیش خوب بود :)) عیدتون مبارک :))
A_tavassolii
A_tavassolii
٩٦/١٢/٢٩
٠
٠
😂😂😂 من قصد گریاندن و زاری نمودن رو نداشتم ولی بازم ممنون که بخشیدید من رو. ممنون از نقدتون و نظر خوبتون. عید شما هم مبارک🤗🤗
پربازدیدتریـــن ها
آزاد باش

آهای دیوانه

٩٧/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

آشفته دنیا

٩٧/٠٤/٢٥
به دور از هرگونه طنزیجات

در توصیف دوستان جیمی

٩٧/٠٤/٢٨
قدرتی بزرگ تر

چهارده ساله ی خداناباور

٩٧/٠٤/٢٥
از آینده این نامه اطلاعی ندارم

خانه‌ای که پدر ندارد

٩٧/٠٤/٢٣
اینجا نزدیک اسمان است

زندگی واقعی

٩٧/٠٤/٢٥
قلبم به درد آمد

خط مستقیمی به بهشت لطفا

٩٧/٠٤/٢٤
شعری سروده خودم

جوانی و خامی

٩٧/٠٤/٢٧
دلم گرفته است

زنان همگام زنان

٩٧/٠٤/٢٧
صدا و سیمای بی کفایت

نمایش بدبختی با بیت المال

٩٧/٠٤/٢٣
توجه به توانمندی بازیگران

مواد لازم جهت یک فیلم کمدی ایرانی

٩٧/٠٤/٢٦
دانشمندها چه غلطی می کنند؟

چقدر رابطه ی نیمه کاره در من مرد

٩٧/٠٤/٢٧
فمینیست وارداتی!

نامه‌ای برای دختران سرزمینم

٩٧/٠٤/٢٥
خاطرات زمستانی

مردی با شال گردن آبی

٩٧/٠٤/٢٤
متاسفم...

ایست قلبی

٩٧/٠٤/٢٥
چشم بر ناز لبت

سوگند

٩٧/٠٤/٢٦
دیوانه شدم

در جستجوی روی ماه تو

٩٧/٠٤/٢٣
ناراحتم که در حال تمام شدن است

یک روز فوق العاده

٩٧/٠٤/٢٨
این روایت هر صبح من است

فرشته ای در حیاط

٩٧/٠٤/٢٧
طنز

ایده‌هایت را برای سوژه کردن دوست دارم

٩٧/٠٤/٢٦