غیر تو راه ندارند به درون خانه دل
شعری سروده خودم

غیر تو راه ندارند به درون خانه دل

نویسنده : سجاد رفائی نیا

کشته شهری به بلایی و خودت از آن مصونی 

همه سرگشته چشمی، تو دلیلِ آن جنونی 

من و یک نگاه و یک دل، تو و آن سپاه مژگان 

تو بگو که دیده دنیا، به خودش چنین قشونی؟ 

غیر تو راه ندارند، به درون خانه دل 

همه پشت در بمانده، تو فقط به اندرونی 

تو ولی غیرپسندی و از این غریبه‌خواهی 

چه نصیب دل بگشته، همه خواری و زبونی شده 

روزگار ما هم، همه اشک و آه و اندوه 

از چه بر خودم نَگِریم، که ز طالعم برونی 

“به تو حاصلی ندارد، غم روزگار گفتن“* 

که تو خنده می‌کنی و، غم ما شود فزونی 

* مصرع از شیخ اجل، سعدی

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
shahram-bazli
shahram-bazli
٩٦/١٢/٢٣
٠
٠
اذت بخش بود موفق باشید
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
متشکرم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/١٢/٢٣
٢
٠
تو بگو که دیده دنیا به خودش چنین قشونی 😍 عالی بود 😊
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
متشکرم، لطف دارین
AsedHamid
AsedHamid
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
زیبا بود :)
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
متشکرم :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
سپاه مژگان :))) تو فقط به اندرونی :)))))) چقد خوب بود این :)) مرررسی :)
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
لطف دارین، ممنون :))
b_noori
b_noori
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
زیبا و همه چیز تمام بود. موفق باشید.
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٦/١٢/٢٥
٠
٠
متشکرم، خیلی لطف دارین :)
STONY
STONY
٩٦/١٢/٢٥
٠
٠
چه نصیب دل بگشته، همه خواری و زبونی شده ؟؟؟ شده اضافه ست؟؟ 0_O بقیه ش عالی بود :)
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٦/١٢/٢٥
٠
٠
شده مربوط به اول مصرع بعدیه، نمیدونم چرا رفته اونجا :/ ممنون ک خوندید :)
n_dahji
n_dahji
٩٦/١٢/٢٨
٠
٠
چه نصیب دل بگشته ..... :((( موفق باشید
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٧/٠١/٠٢
٠
٠
متشکرم :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢