آهای خودم، چطوری؟
روزهایی در زندگی

آهای خودم، چطوری؟

نویسنده : h_sadat

روزهایی در زندگی هست که هیچ چاره‌ای جز تنهایی نداری؛ هیچ راهی جز کنار کشیدن نداری. می‌دانی که هیچ کسی جز خودت در زندگیت نمی‌ماند. تویی و خودت. 

به نگاهی به خودت می‌اندازی، سرت را کج می‌کنی و خودت را برانداز. آیا این شخص من هستم؟ آیا این شخص من ِ واقعیِ من است؟ یه کم تعجب می‌کنی و مکث. گوشه‌ای می‌نشینی و برّ و برّ نگاهش می‌کنی. به جاهایی که باید صاف شود، به رنگ‌هایی که به خودش گرفته است و هیچ یک از رنگ‌ها به هم نمی‌آیند، به طرح لبخندهایش، دلیل‌های شادی‌اش، دلیل‌های گریه‌اش، اینکه دلش واقعا چه می‌خواهد، چه باعث شده تا این شکلی شود، چه غذاهایی می‌خورد، چه جاهایی می‌رود، چه حرف‌هایی می‌زند، چه لباس‌هایی می‌پوشد، چه کسانی را دوست دارد، چه هدفی در زندگیش دارد؟ هیچ فکر کردید اگر ما آدم‌ها در زندگیمان با مشکلی مواجه نمی‌شدیم چه می‌شد؟ کی به فکر رشد کردن می‌افتاد وقتی هیچ رشدی در کار نبود؟ وقتی هیچ کسی به فکر کمک به دیگری نمی‌افتاد؟ هیچ‌کس نمی‌توانست نزدیکانش را بشناسد؟ دیگر هیچ لذتی درکار نبود. هیچوقت، هیچ چیز زندگی را آنطور که هست واقعاً درک نمی‌کردیم. و همین‌طور تنهایی. 

تنهایی‌های ما متفاوت است. یا با دیگران تنهاییم یا بدون آن‌ها. تنهایی که تجربه می‌کنیم جزئی از سختی‌ها و چالش‌های ماست. یا جزئی از شانس ما برای اینکه نفس راحتی بکشیم! بعضی اوقات لازم است چراغ دنیا را خاموش کنیم، صدایش را کم کنیم و فقط به صدای خودمان گوش دهیم، چشمان خودمان را ببینیم و چشم به دهان خودمان بدوزیم. یک فنجان چای دارچین خودمان را مهمان کنیم و با خودمان باشیم. در دنیای خودمان، دنبال خویش بگردیم. 

از خودمان بنویسیم و با خودمان حرف بزنیم. از خودمان بگوییم و از دوست داشتنی‌هایمان، از اینکه در دنیا چه کار می‌کنیم و چه نقشی بازی می‌کنیم. نه، نمی‌خواهم فکر کنید از غیرممکن حرف می‌زنم. فقط کافی‌ست برای خودمان ارزش قائل شویم و مواظب خودمان و روح‌مان باشیم. چون در هر جا و در هر موقعیتی که باشیم فقط خودمان می‌مانیم و خودمان. 

به عنوان نویسنده‌ای که از تجربه‌هایش، احساساتش، دلش -این عنصر اصلی انگیزه برای نوشتن- می‌نویسد، در حد خودم این شرایط را درک می‌کنم. بعضی اوقات آدم‌هایی که می‌خواهند تنهایی برای سازندگی را تجربه کنند، خودشان را در آغوش می‌گیرند، می‌بوسند، انرژی می‌دهند و تصمیم می‌گیرند به عنوان کسی که تا آخر عمر با آن‌ها هست، با خودشان خوب باشند. قطار زندگی‌شان را به سمت درست هدایت کنند. ولی... 

جای آدم‌هایی که برای همیشه قرار است کنارشان بمانند خالی... جای آدم‌های خوب زندگی‌شان خالی... جای آدم‌هایی که نگران‌شان هستند خالی... جای آدم‌های بد در زندگیشان خالی... (و تمام چالش‌هایی که برای بهتر شدن فرد دارند). جای تمام خاطره‌هایشان خالی... جای تمام «دوستت دارم» ها و «خدا را شکر»ها خالی... جای تمام نفس‌هایی که عطر خاص بودنشان را داشت، خالی... و در آخر جای تمام آن‌ها در قسمتی از قلبمان که مخصوص آن‌هاست، خالی...

آدم‌های زندگیت منتظر تو هستند. تو تنها هستی و بهتر و بهتر می‌شوی. شک نکن که روزی تمام این جاهای خالی پُر خواهند شد! این را می‌توان از لبخند رضایت بخش خودم، خودت، جهان و کائنات فهمید. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٦/١٢/٢٩
٠
٠
...هوم منم تو این یکسال اخیر زیاد به خودم گفتم این منم یعنی...؟:((
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠١/٠٢
٠
٠
امیدوارم نتیجه خوبی داشته بوده! منظورم تو گذشته س و الان.
shahram-bazli
shahram-bazli
٩٦/١٢/٣٠
٠
٠
خیلی عالی و پر محتوا نوشتین ..واقعا لذت بخش و زیبا و قابل تامل بود...ارزوی موفقیت دارم براتون ...سال خوبی داشته باشین
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠١/٠٢
٠
٠
خیلی ممنون سال خوبی داشته باشید. مرسی خوندید :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٣٠
٠
٠
:)))
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠١/٠٢
٠
٠
:)))
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠١/٠٩
٠
٠
تنهایی من دو نوع متفاوت دیگه داره: تنهایی بد و تنهایی خوب. تنهایی بد: شلخته، بی حوصله و بی اعصاب و حوصله هیچ موجود جنبده ای رو در اطرافم ندارم. سعی می کنم از همه دوری کنم و تنها باشم و البته بی نهایت سرگردان.اون وقته که این سواله از خودم میپرسم: این واقعاً منم؟؟؟ و تنهایی خوب: همین چیزایی گه گفتین برای خودم وقت میذارم و برنامه هامو تنظیم می کنم و به اهدافم فکر می کنم و....... و اینکه هر دوتاش هر چند وقت یکبار کیاد سراغم و نمیشه یکیشو حذف کرد واقعاً...... مرسی بابت مطللب :))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

به نام خدا

٩٧/٠٦/٢٦
چند کلمه با جیمی‌ها

روزگار ما و جیم

٩٧/٠٦/٢٥
شعری سروده خودم

پهلوان بنی هاشم

٩٧/٠٦/٢٨
روی زمین چیزی برای دیدن ندارید

منزلگه عشاق دل آگاه حسین است

٩٧/٠٦/٢٨
شعری سروده خودم

آدمک فانی

٩٧/٠٦/٢٦
خانۀ شب

سر سوزن ذوقی

٩٧/٠٦/٢٦
چرا چایی می‌خوریم؟

روز جهانی چایی مبارک

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

مادرم، مام وطن، نامم ولی ایران شده...

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

بود و نبود

٩٧/٠٦/٣٠
آزادشهر سقوط کرد!

سفرنامه آذربایجان - قسمت ششم

٩٧/٠٦/٢٦
دل نوشته های یک معلم

عذاب معلمی - قسمت پنجم

٩٧/٠٦/٣١
شعری سروده خودم

اما اگر سالی چشمت به من افتاد

٩٧/٠٦/٢٩
جنگل پندارها

در جستجوری الی - قسمت هشتم

٩٧/٠٧/٠١
هوا، کولر، سطل آشغال و دیگر هیچ...

سفرنامه آذربایجان - قسمت هفتم

٩٧/٠٧/٠١
شعری سروده خودم

کیش و مات

٩٧/٠٧/٠١
روضۀ یک نفره و اشک یک نفره

حسینیه‌ دل

٩٧/٠٧/٠١
مثلا فکرش را بکن...

صبح‌ات به خیر تر از این مگر می‌شد؟

٩٧/٠٧/٠٢