من در این لحظه، پرنده ام!
حکایت از خداحافظی شیرین داشت

من در این لحظه، پرنده ام!

نویسنده : h_sadat

حس راحتی دارم. مثل پرنده‌های آزاد و رها... که چیزی دست و بال‌شان را نبسته است! با تمام روحم به پرواز درمی‌آیم! تو فرض کن روی پیاده رو هایی راه میروم که مثل همیشه با خدا حرف می‌زنم! و باز مثل همیشه مسیرم را طولانی‌تر می‌کنم! انگار که بال‌هایم جنس دیگری از هوا، بودن، لطافت و آرامش را درک کرده‌اند.

انگار جایی دیگر می‌روم، اوج می‌گیرم و خودم را در خوابی شیرین و سفید پیدا می‌کنم! می‌دانم که راه را گم نکرده‌ام. لبخند زدم! بال‌هایم را بازتر کردم! اوج گرفتم تا بیشتر در خوابم نفوذ کنم. دقیقاً زمانی که در قله‌های مرتفع فکرم چرخان چرخان پرواز می‌کردم، در خوابی رفتم که زنی سپید پوش در پیاده‌رو، درست جایی که من درحال قدم زدن بودم، قدم می‌زد. در سفیدی خوابم غوطه‌ور شدم... خانه‌هایی سفید، دیوارهایی سفید! بیشتر به خوابم دقت کردم. همراه آن زن، من بودم! همین‌جای پیاده رو که درحال قدم زدن هستم، در خواب قدم می‌زنیم دست در دست هم! روبه‌رویم ایستگاه اتوبوس است و کمی جلوتر از ایستگاه اتوبوس می‌ایستیم! اما در خواب از یستگاه اتوبوس خبری نبود. چشم به من دوخت، با لبخندی زیبا! در موجی که لبخندش به همراه داشت، خودم را گم کردم و چشمان‌مان بهم قفل شدند! وقتی از خوابم بیرون آمدم، فهمیدم آن نگاه، حکایت از خداحافظی شیرین داشت...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٠٦
٠
٠
قشنگه :)
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠١/٠٧
٠
٠
ممنون خوندید :)
STONY
STONY
٩٧/٠١/٠٧
٠
٠
خدا به خیر کنه.. خداحافظی کی؟
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠١/٠٧
٠
٠
:))) حالا نگران نباش! منظور متن یه چیز دیگه بود!
STONY
STONY
٩٧/٠١/٠٧
٠
٠
خب خدا رِ شکر :))
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٧/٠١/٠٩
٠
٠
منم نگران شدم که کی قراره از پیشت بره :(((
h_sadat
h_sadat
٩٧/٠١/٠٩
٠
٠
نه، اینطوری نیست :)
پربازدیدتریـــن ها