من خیلی زود بزرگ شدم / قسمت دوم
کاش پشت دستم می زدی

من خیلی زود بزرگ شدم / قسمت دوم

نویسنده : سمانه صالحی

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

کلاس اول اما، روز اول شدم نماینده‌ی قائم کلاس. معنی‌اش را تا انتهای روز نفهمیدم؛ اما به من سپردند دفتر نمره‌ها را بنویسم، دفترهای مشق‌شان را چک کنم، فلان کار را بکنم و عوضش به دلیل بلد بودن نمی‌خواهد تکلیفی بنویسم. من هفت ساله‌ای بودم که زنگ‌های تفریح می‌نشستم روی صندلی معلم چهل ساله‌مان و دفترهای دیکته را با خط کودکانهام تصحیح می‌کردم. نمره می‌دادم. امضا میکردم و چقدر حواسم را گاهی پرت می‌کرد صدای جیغ و داد بازی بچه‌های توی حیاط.

خانم معلم گفته بود کیفم را پر از دفتر کنم، پر از برگه‌های امتحان. من مصحح شده بودم. از کلاس اول مسئولیت کل کلاس به عهده‌ی من بود.  من سوای از همه‌ی بچه‌ها بودم. کلاس برایم بی‌معنا بود. می‌رفتم مدرسه که تعدادی ورق را تصحیح کنم و برگردم. هیجانی برای بازی کردن نداشتم. من هیچ وقت برای یاد گرفتن حرف "م" به شوق نیفتادم و بابا آب داد را حس نکردم. حتی از داستان‌های بخوانیم هم خوشحال نمی‌شدم. من با بقیه فرق می‌کردم. آن‌ها برای من چند سال پیش با کتاب‌های خواهر عزیزم که برداشته بودم‌شان دور شده بود. من می‌رفتم که تکرار‌ها را مرور کنم. بگذریم. 

سرت را زیاد به درد نمی‌آورم. خواندم و نوشتم و یاد گرفتم... همه چیز را چندسال جلوتر و ممنونم از تو که نگذاشتی جهشی بگذرانم و آزمون مثلا تیز هوشان را بدهم. راهنمایی را در مدرسه‌ای نمونه گذراندم و همچنان می‌خواندم. در کلاس‌های المپیاد شرکت کردم. می‌گفتند سطحش در حد دوم، سوم دبیرستان است و خب پس من باید یاد می‌گرفتم. چون من آدم چندسال جلوتر بودم. آزمون پشت آزمون، تست پشت تست... رسیدم به دبیرستان. مدرسه‌ی نمونه‌ی دیگری. من خسته شده بودم. 

دوی استقامت را دیده‌ای؟! اولش آرام می‌دوند. دورهای آخر اوج سرعت است. حرکت‌ها تند می‌شوند و برنده آن است که تا آخر دوام آورده باشد؛ نه آنکه اول را خوب دویده و نفسی برای ادامه ندارد. من، نفس کم آوردم. خسته شدم و همه چیز را دو سال پیش گذاشتم کنار. شاید آن روز که آن خبر را شنیدم و سریع خودم را به جلوی تلویزیون رساندم و صدایش را بلند کردم؛ هیچ کس به اندازه‌ی من خوشحال نشد. 

«مدارس نمونه دولتی و تیزهوشان از پایه‌ی متوسطه اول برداشته شد». تیتر خبر دوران سخت ابتدایی را برایم تداعی کرد. روزهای پر تست را و من فکر کردم به روزی که دخترکم را به جای زدن تست‌های ترمودینامیک دبیرستان در متوسطه‌ی اول(یا همان راهنمایی خودمان)، به جای این استرس‌های آدم کش، به جای این حجم از تنش‌های عصبی، می‌نشانمش روی پاهایم و برایش شعر می‌خوانم. از مولانا می‌خوانم و حتی از سهراب! اما نمی‌گذارم دلش بلرزد و دست‌هایش یخ کند از آن استرس‌های زندگی خراب کن.

 من تاب خوردن را خیلی دوست دارم. من هم دوست داشتم خیلی وقت‌ها بازی کنم، آن زنگ تفریح، من هم در گرگم به هوای بچه‌ها شریک می‌بودم. دوست داشتم من هم مثل بچه‌ها ذوق می‌کردم وقتی معلم حروف الفبا را می‌گفت و بچه‌ها تکرارش می‌کردند. دلم خیلی چیز ها را می‌خواست. اما نشد. کاش آن روزی که آن کتاب‌ها را در چهار سالگی برداشتم؛ آن‌ها را سریع از دستم می‌گرفتی یا اصلا حواسم را پرت می‌کردی. 

این روزها من در 18 سالگی‌هایم، خسته‌تر از هر کسی هستم. به مانند دونده‌ای که با قدرت شروع کرده، خوب دویده، و الان هیچ نیرو و توانایی برای بلند شدن ندارد. باورت می‌شود؟ من کلاس اول معلم شده بودم. کاش آن روز در چهار سالگی پشت دستم می‌زدی و کتاب‌ها را می‌گرفتی. 

مامان! من خیلی زود بزرگ شدم! خیلی زود...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/١٢/٢٧
١
٠
ضمن لعنت مجدد بر طاهره خانم =__= این که زود بزرگ شی خیلی خیلی سخته! حالا چه در کودکی یه نوجوون بشی و چه در جوانی، وارد میانسالی بشی... حستون رو نه دقیقا همین ماجرای شما ولی یه جور دیگه درک کردم.../ امیدوارم که خسته نشید و با نگاه به گذشته سخت، انرژی بگیرید تا آینده روشنی برای خودتون درست کنین... تا خط پایان چیزی نمونده...
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٨
٠
٠
خیلی بده :( اینکه کلا نتونی تو سنی که هستی مثل همون سن باشی بده :( مرسی از نظرتون :) امیدوارم همینطور که میگین بشه و بتونم :) مرسی
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٦/١٢/٢٧
١
٠
این نوشته هات خیلی خوبه یا شایدم اینکه میبینم یکی دیگه هم حسای منو تجربه کرده برام دلنشینش میکنه... پدرمادرای ما فکر میکردن چون درسامون خوبه دیگه پس هر چه بیشتر باید بچسبیم بهش! من این نگاه رو تو مدرسه هم تجربه کردم خصوصا از زمانی که جهشی خوندم و بازم نمراتم افول نکرد... اون زمان یه اشتیاق پوشالی داشتم ازون انتظار که منو وادار میکرد اون روالو ادامه بدم ولی الان... تو هیچ جای آینده من یکی که تاثیر نداشت باز امیدوارم تو ازونایی باشی که نتیجه شیرینی ازش بگیری
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٨
٠
٠
انتظار بقیه خیلی آدمو اذیت میکنه :) مرسی عزیزم ان شاءالله تو هم میرسی :)) شاید چون تجربه کردی میتونی بهتر درک کنی :)
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/١٢/٢٨
١
٠
قسمت اول قوی‌تر بود، اینجا تا وسطا شبیه بیوگرافی بود، مابقی‌ش هم میتونست بهتر باشه
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٩
٠
٠
ببخشید دیگه :)) مرسی از نظرتون ..بازم حق با شماس :) خیلی یجوری شد :) ممنون اقای عمادی :)
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٢/٢٨
١
٠
این سری نوشته هات مدام من رو یاد خودم میندازه....هعییییییییییی...چقدر غم انگیز:((
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٩
٠
٠
:(( ببخش که ناراحتت کردم :( باعث شدم یاد خودت بیفتی :( اوهوم خیلی غم انگیزه :( ولی گذشته دیگه :) همیشه خوش باشی نسترنم ؛) مرسی خانومی
afsan
afsan
٩٦/١٢/٢٨
٢
٠
خوبه سمانه جان اومد از هوشش گفت تا همه اینجا یادشون بیاد که باهوشن :/
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٩
٠
٠
==____== خب شاید بقیه هم بودن :))) اشکالی نداره که :)) بالاخره هرکسی یاد یه دوران زندگی خودش افتاده که چقد زود بزرگ شده :)) مرسی افسانه جانم :)
لیلی
لیلی
٩٧/٠١/٠٩
٠
٠
😁😁😂
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٦/١٢/٣٠
٠
٠
قلم خوبی دارینا... :) با مثال دونده ی استقامتتتون خیلی حال کردم ولی فقط بار اول!
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٠٢
٠
٠
ممنون مچکرم :)) ینی لوث شده بود برا دفعه ی دوم؟؟ اخه سری دومش زیاد بازش نکردم! از مثالی که زدم برای خودم استفاده کردمش.. در هر صورت خیلی ممنونم از نظر خوبتون :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٧/٠١/٠٢
٠
٠
یه مقداری... البته شایدم چون من تو ذهنم مونده بود دچار این حس شدم :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٧/٠١/٠٢
٠
٠
حق با شماس :) در هر صورت ببخشید دیگه برا بار دومش :))
پربازدیدتریـــن ها