من خیلی زود بزرگ شدم / قسمت اول
این ها را می دانستی مامان؟

من خیلی زود بزرگ شدم / قسمت اول

نویسنده : سمانه صالحی

روی تاب پارک نزدیک خانه‌مان نشسته‌ام. پاهایم کمی بلند است برای تاب خوردن و تاب هم کمی پایین؛ اما خب اشکالی ندارد، می‌شود تاب خورد... 

همه چیز از روزهایی شروع شد که من رفتارهایم فرق داشت. از چهار سالگی‌هایم می‌گویم. از این که مامان فکر می‌کرد دخترکش چه قدر با بقیه فرق دارد! از این که مرا با خواهر بزرگ‌ترم مقایسه می‌کرد و تفاوت‌ها بی‌داد می‌کرد. من به دنبال کتاب‌ها و به دنبال به دست گرفتن یک قلم و کاغذ برای کشیدن تراوشات ذهنی کودکانه‌ام و اما خواهرم، به دنبال شیطنت‌های بچگی‌اش. کنجکاوی در هر وسیله‌ای را از حدش گذرانده بودم و رفتار و اعمال را خیلی زود یاد می‌گرفتم. طبق مشورت مامان و بابا مرا برای تست بیش فعالی نمی‌دانم به کدامین مراکز مشاورده بردند. تست گرفتند. جواب مشخص شد! و البته شروع عذاب‌های بچگی‌هایم. «کودک از نظر حافظه و یادگیری دارای استعداد است». باورت‌می شود مامان!؟ همین یک جمله مرا مسئولیت‌پذیر کرد! 

آمدی خانه. با بابا خوشحال بودید که دخترک‌تان می‌تواند یاد بگیرد؛ خیلی زودتر و بهتر! که ‌حافظه اش از الان آماده‌ی دریافت یک سری ورودی است. تو یادم دادی، اما کاش من یاد نمی‌گرفتم. کاش پاهایم را به زمین می‌کوبیدم، جیغ می‌زدم، لجبازی می‌کردم و همان‌جا هوس تاب و سرسره می‌کردم. کاش این ذهن همان‌جا اعتصاب می‌کرد؛ مقاومت می‌کرد؛ بعد مشخص می‌شد اشتباه کرده‌اند؛ من فقط یک بچه‌ی کتاب دوست هستم. اصلا کاش همسایه‌مان زن و شوهر، مشاور تحصیلی نبودند، چه می‌شد اگر ما خانه‌مان آن جا نبود!؟ اما نشد! هیچ‌کدام از این اتفاق‌ها نیفتاد.

تو گفتی بخوانم و بابا یاد داد بنویسم و من، یاد گرفتم. به مقتضای سنی‌ام اگر چیز دیگری را هم می‌گفتی یاد می‌گرفتم. نمی‌دانستم چیست. انگاری آمده بودم که مثل یک ربات، تو اطلاعات را درون مغزم بریزی و بابا بچپاندشان تا چیزهای بیشتری یاد بگیرم. اوایل چقدر همه چیز جذاب بود! مهمانی‌ها دوره‌ام می‌کردند. بچه‌های فامیل کم‌کم نگاه‌شان فرق کرده بود. به چشم آن‌ها من همان بچه‌ی مردمی بودم که پدر و مادرشان مرا با دست نشان می‌دادند که دختر فلانی را ببین نصف توست و می‌تواند فلان کند و بهمان کند...! تنفر در نگاه همه‌شان موج می‌زد.

تا چند سال خوب سرگرمی بودم برای این جور مهمانی‌ها! یادت هست مامان؟ می‌نشستم وسط، بعد از همان کنار یکی‌یکی اسم‌شان را می‌گفتد و چشمان‌شان برق می‌زد وقتی می‌دیدند دخترک چهار ساله تند تند مداد را به حرکت در می‌آورد و اسم‌ها روی کاغذ می‌رقصند. برای اذیت کردنم کلمات قلمبه سلمبه‌شان را می‌گفتند، من هم که چه می‌دانستم، می‌نوشتم دیگر. 

آن روز را یادت هست؟ توی مهمانی طاهره خانم؛ اشک‌هایم را دیدی؟ ندیدی دیگر. مرا بردند توی اتاق. بیست تا اسم گفتند و آمدند بیرون. قرار بود تا هر کجا که حافظه یاری می‌کند بیست تا اسم را بنویسم. تو هیچ فهمیدی من «طاهره» را بلد نبودم؟ استرسم را فهمیده بودی؟ یخ بودن دست ‌های کوچکم را اصلا لمس کرده بودی؟ من «طاهره» را بلد نبودم مامان. نه «ط» آن را می‌دانستم و نه «ه»اش را.

صدای خنده‌هایتان از بیرون اتاق توی افکار شلوغ و درهم و برهمم و ذهن پر از تشویشم، آزاردهنده بود. از آخر این اسم کذایی را ننوشتم و تاری چشمانم را پاک کردم و آمدم بیرون. به‌ظاهر سرافراز شدم. برایم دست زدند. تحسینم کردند اما من برای همیشه از این اسم بدم آمد. «طاهره» برای من خاطره خوبی نداشت. من حتی از خود طاهره خانم هم بدم آمد. گذشت و تمام شد...

روزها می‌آموختی و من هی مغزم را تکانی می‌دادم تا جا باز کند برای اطلاعات جدید. وارد مهدکودک شدم. مربی‌ها هم حتی فهمیدند این استعداد لعنتی را. کاش به آن‌ها هیچ نمی‌گفتی. بچه‌ها خمیر بازی می‌کردند و من مشغول نوشتن اسم بچه‌ها در کاربرگ فلان بودم. آن‌ها شابلون‌هایشان را در می‌آوردند و من خودکار را با اکراه در دستم می‌فشردم. می‌دانستی این‌ها را؟ این که دستم را می‌گرفتند می‌بردند توی دفتر سوال می‌پرسیدند و می‌خندیدند و گاها حظ می‌بردند از جواب‌هایم. گفته بودم این‌ها را؟

دوستانم سوار سرسره می‌شدند و من به دلیل یاد داشتن اسامی‌شان دفتر نقاشی‌ها را در پوشه‌هایشان می‌گذاشتم. آن‌ها مدادشمعی در دست می‌گرفتند، من اما گاهی مجبور به استفاده از غلط گیر می‌شدم! این‌ها بود تفاوت‌های من با بقیه نازدانه‌های آن کودکستان.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/١٢/١٩
١
٠
طاهره خانم! البته اگر میشد نوشتش هم بازم اسم تو دل برویی نبود :ی
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/١٩
١
٠
اره منم خوشم نمیاد :)) حالا این اتفاقم افتاد کلا ازش متنفر شدم :)) مرسی الهام جان :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/١٢/٢١
١
٠
عزیزی. حق داری 🌼
Ali_emadi
Ali_emadi
٩٦/١٢/١٩
١
١
باورپذیر بود و عالی، فقط اینکه چون تقریبا از ابتدا مخاطب کلامتون مادرتون شد و لحن عوض شد همون اشاره ابتدایی کافی بود، این صدا زدن‌های پیاپی و علامت سوال‌ها باعث میشه مخاطب خیلی نتونه همزادپنداری کنه و متنتون بره سمت دلنوشته‌ای شخصی واسه مادرتون، اگرهم قصدتون واقعا نامه‌ای واسه مادرتون بوده پس بهتر می‌بود از همون ابتدا مخاطبتون ایشون ‌می‌بودن ولی بازهم خوب بود واقعا
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٠
٠
٠
اره راست میگین حق با شماس..اصلا دقت نکرده بودم که یهو مخاطبم عوض شده...مرسی که گفتین..باعث شد تو قسمت بعدیش بهترش کنم ازین جهت...متنم که خب بیشتر دوس داشتم از اولم مخاطب مامانم باشه..ولی به اینکه اولش اینطوری نشده حواسم نبوده..در هر صورت خیییییلی ممنونم جناب عمادی :)))
بوریسونا پوگاچوا
بوریسونا پوگاچوا
٩٦/١٢/١٩
١
١
چقد بچگیمون شباهت داره به هم... بچگی که خاطره خوبی ازش ندارم و مثل خیلیای دیگه آرزو نمیکنم برگردم به اون دوران...
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٠
٠
٠
چه جالب! اره خب منم دوس ندارم برگرده..گرچه جاهای خیلی خوبیم داشته هاااا ولی خب اذیت شدنام بیشتر بوده.. مرسی :))
سجاد رفائی نیا
سجاد رفائی نیا
٩٦/١٢/٢٠
١
٠
قسمت بعدیشم بیاد بخونیم زودتر :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٠
٠
٠
:))) لطف میکنین :)
pari_kiani
pari_kiani
٩٦/١٢/٢٠
١
٠
خدا لعنت کنه طاهره خانم رو :( انشاالله خودت که مادر شدی حواست به فرزندات باشه
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢١
١
٠
خدا لنتش کنه :)) تجربه را تجربه کردن خطاست...مطمئنا نمیذارم بچه هام تجربه کنن :)) مرسی پری جان..
afsan
afsan
٩٦/١٢/٢٠
١
٠
سلام سمانه جان. من از فن های شمام. مطالب شما رو همیشه چراغ خاموش دنبال می کنم و لذت می برم. امیدوارم هر چه زودتر برسی به قله و این هوش و استعدادت که باعث شده کودکی خوبی نداشته باشی؛ جوونی خوبی برات رقم بزنه. بازم برامون بنویس. به جرات می تونم بگم از بهترین های این سایتی
pari_kiani
pari_kiani
٩٦/١٢/٢١
٠
٠
منم موافقم خانم صالحی خوب می نویسن ولی این که دیگه فن ش باشین و بهترین باشن و اینا یه کم اغراقه افسانه جان!
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢١
٠
٠
سلام افسانه جانم😉 ..مرررسی ^____^ خیلی لطف داری عزیزم :))
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢١
٠
٠
اره اغراق داش :)) خیلیم داش :))
afsan
afsan
٩٦/١٢/٢١
٠
٠
پریسا جان این چه حرفیه؟ شما که من رو بهتر از بقیه می شناسی که با کسی تعارف ندارم! اینجا هم تا حالا ندیده کسی که از کاربری تعریف کنم! ولی ایشون واقعا قلمشون بدون اغراق خوبه و منتظرم که مطالبشون رو بخش مقالات جیم بخونم و موندم چرا همچین نویسنده خوبی رو جذب نمی کنن بعد یه عده... بگذریم. جیمی ها ایشون رو از دست بدید سایت های رقیب می دزدنشون! از من گفتن
STONY
STONY
٩٦/١٢/٢١
١
٠
سمانه باهوش و با استعداد خودمــی ^__^ عخی!! خب پس فهمیدم تولدت چی واست بخرم که دوس داشته باشی :)))
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢١
٠
٠
فدااااااووت ؛)) خیلی فک کردم چی :|| خمیر بازی مثلا :/ یا مداد شمعی :/ خخخ...مرسی نسیم جان ؛))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٦/١٢/٢٢
١
٠
سلامی عرض می کنم به روح پر فتوح تمامی طاهره خانم ها :|
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٢
٠
٠
😂😂😂😂
AsedHamid
AsedHamid
٩٦/١٢/٢٢
١
٠
خیلی خوب نوشتید، هرچند کمی طولانی بود و میشد کوتاهترش کرد، اما قشنگ بود ... امیدوارم مطالبتون همواره دغدغه مند باشه :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٣
٠
٠
مررررسی:)) لطف دارین جناب بزرگواری :)) البته چون طولانی تر بود دو قسمتش کردم :) ببخشید دیگه :) / چشم حتما :)
AsedHamid
AsedHamid
٩٦/١٢/٢٢
١
٠
در ضمن، استعدادتون هم تحسین برانگیزه، :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٣
٠
٠
مچکرم :))))
لیلی
لیلی
٩٦/١٢/٢٥
٠
٠
من و خیلی های دیگه با درجه هوشی متوسط و شیطنت های بی حد و اندازه (به شخصه از دیوار راست میرفتم بالا تو 15سالگیم😁تو یکی از تمرینات ژیمناستیک )فکر میکردیم شماها خیلی خوش به حالتونه 😄اما فهمیدن این محتوا عجین شده با استرس و اضطراب ادمی همچون دوست عزیزم سمانه جان نقطه بطلانی خواهد شد به افسوس خوردن خیلی ها😁
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٥
٠
٠
خوشحالم که متوجه شدی افسوس هایی که خوردی الکی بوده😁 مرسی لیلی جان
لیلی
لیلی
٩٦/١٢/٢٦
٠
٠
من کله شق تر از اونی بودم که افسوس زرنگ تر از خودمو بخورم 😁 اون زمان انقد پرجنب و جوش بودم که به فکر درس و درس خوندن و بچه زرنگا نبودم .سرم با در و دیوار گرم بود باصطلاح 😁ولی تا دلت بخواد دور و وریام افسوس میخوردن و زهرشون رو میریختن رو بچه زرنگا که از همینجا اعلام میکنم کار درستی نیست ول کنن ای بندگان خداره😄
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٦
٠
٠
پس خوبه😂😂😂
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٢/٢٧
٠
٠
چقدر من این حس رو درک می کنم:(( البته من از بیست سالگی به بعد زود بزرگ شدم.از وقتی که هنوز مهر دیپلمم خشک نشده استخدام ادارمون شدم و در حالی که بقیه دخترهای دانشجو از بودن تو محیط دانشگاه و کیف کردن از مصاحبت با دوستهاشون تو خوابگاه و دانشگاه و جمعهای دانشجویی، من سخت در حال کار کردن و گم شدن لای مقررات اداری بودم :(( زود بزرگ شدن بده خیلی بد :(( متن مثل همیشه عالی بود موفق باشی عزیزم :)
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/٢٧
٠
٠
اینکه مثه بقیه نتونی یه سری کارارو بکنی بعضی وقتا فک میکنی چقد زودتر از بقیه بزرگ شدی :)) نرسی نسترن جانم 😘
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

تنها. تمام عاشقان را باخبر کن

٩٧/٠٣/٢١
ولی اگر نباشند...

نمک های زندگی

٩٧/٠٣/٢٣
تنها آیدا نیست

در آرزوی پسر بودن

٩٧/٠٣/٢٣
سند زدن چشم هایت به نام من

و چقدر این چشم‌ها با عینک خواستنی‌ترند

٩٧/٠٣/٢٧
آشنایی با تیم های گروه مرگ (گروه B) جام جهانی

بِکِش زیرش!

٩٧/٠٣/٢٧
شعری سروده خودم

من زنم!

٩٧/٠٣/٢٤
شرمندگی اش ماند برای دیگران

شهريار يا شهرزاد؟

٩٧/٠٣/٢٢
شعری سروده خودم

تو را چه شد

٩٧/٠٣/٢١
غرق شده ام

به رویا

٩٧/٠٣/٢٣
کارم را بساز

جنگ

٩٧/٠٣/٢٤
درباره هزار و یک شب شهرزاد

با «شهرزاد» در تهران قدیم قدم زدیم

٩٧/٠٣/٢٣
شاید تو اسمش را عشق بگذاری

دریچه قلب

٩٧/٠٣/٢١
صبرم کم است

من دلم بهشت مي خواهد

٩٧/٠٣/٢٢
شعری سروده خودم

برای مردنم زود است

٩٧/٠٣/٢١
داستانی آشنا

منی که من باشم! / قسمت دوم

٩٧/٠٣/٢٧
معرفی فیلم

اوکجا را حتما ببینید

٩٧/٠٣/٢٧
صفای وجود تو را عشق است

دست گل و شیرینی

٩٧/٠٣/٢٨
بوی تعفنش

کافی شاپ

٩٧/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

خداحافظ رمضان

٩٧/٠٣/٢٧
به خودتان رحم کنید

فقیر نباشیم

٩٧/٠٣/٢٨