حسرت یک بوسه
خوش به‌حال آن‌هايى كه...

حسرت یک بوسه

نویسنده : گزینه جیم

بعضى از لذت‌هاى زندگى خيلى خاص‌اند. به ويژه در دوران كودكى. مثل پا برهنه راه رفتن توی جوى آب يا غلت زدن روى برف‌ها، كه خيلى از ما به خاطر ترس يا شرم؛ طعم آن‌ها را نچشيده‌ايم. شايد خيلى از ما توی عكس‌ها و خبرها ديده‌ايم كه در بعضى كشورهاى آسياى جنوب شرقى سالانه مراسم پاشويان مادران و حتى پدران برقرار است و شادى در صورت فرزندان از جنس همان لذتى كه گفتم كه مى‌شود. اما لذتى كه من مى‌خواهم بگويم يك خرده از شستشو آن‌ورتر است. بوسه بر پاى مادر! نمى‌دانم از بچگى هميشه حسرت اين كار به دلم بود ولى هيچ‌وقت رویم نمى‌شد. به‌خصوص وقتى كه توى زمستان‌هاى قديم و سرد تهران پس از شستن رخت‌هاى زياد در كنار حوض يخ زده، مادرم را با دست‌هاى منجمد مى‌ديدم. دستش كه نه! دوست داشتم پايش را ببوسم ولى نشد كه نشد.

آخرين بارى كه همه وجودم را جمع كردم تا اين عقده چند ساله را برطرف كنم، موقعى بود كه به سمت اتاق آنژيو مى‌رفت، جايى كه هيچ‌وقت از آن بر نگشت. اين‌بار آدم‌هاى زيادى دور و برم بودند، مى‌ترسيدم بدتر نگرانش كنم. من بودم و شرم و ترس و محروميت و يك عمر حسرت! 

خوش به‌حال آن‌هايى كه در اين حسرت نماندند و نمى‌مانند. 

به قلم محمد قرگزلو

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
notareal
notareal
٩٦/١٢/١٧
١
٠
" وَشْتان*۱ چو برف (۱) " //// سهیلا: حمید، نمی خوای پِیجرتو خاموش کنی، آخه میگن داریم میریم شمال خوش بگذره؟ حمید: آن گاه که یک پزشک، همیشه یک پزشک، بوعلی گوید (با خنده )، دو بی درد، میانِ برفِ اسفند راهی شمال یم، خُب که باشیم همسرِ نگاره گرم*۲؛ تند تند برف و بوران را تو اون دوربین ات انباشت کن. (س ): خُب چی کار کنم دُکی جان شوهر، دریا که مال ما زنها نیست که تابستون بریم (سهیلا، چپ و راست ماشه ی مینولتا شو می چکاند ). نور بالای لندرور یک زن را در میانِ برف در کنار جاده، در لنزِ سهیلا شکار کرد (دست ها را به نشان یاری خواستن بالا آورده ست. ) حمید نگه دار، نگه دار، اون زن کنار جاده، . . . هردو از ماشین پیاده شده به سوی لباسی سپید، گویی از وحشتی وشتان در میان برف، شتابند. زن با پاهای برهنه، رنگ پریده، با لباسی سراپا خونین بود. زود باشید خواهش می کنم، زود، بچهَ م، شوهرم، دارَن می میرن، . . . و زن از شیب کنار جاده به پایین، گویی انگاری برفی نیست و بورانی، شتابان سرازیر شد، حمید و سهیلا بدنبالَ ش. // درختی بر روی ماشینی واژگونه شده، بخش پشتِ چپیِ آن همه فرورفته بود. گویی ماشین از جاده کژدیسه*۳ شده، با درختِ، آن پایین، برخورد کرده، بالای درخت بر پشت ماشین با شتاب و سنگینی فرود آمده بود. //// ۱: رقصان؛ ۲: عکاس؛ ۳: منحرف. //// دنبال کرد در زیر . . .
notareal
notareal
٩٦/١٢/١٧
٢
٠
" وَشْتان چو برف (۲) " دکتر درب های سمت راست را بازکرد. در سوی راست صندلی پشت، نوزادی بود، شاید نه یک سال نیز، در صندلی ویژه خردسال، که کمربند رهایی به درستی بسته شده بود. نوزاد بر روی ساقِ پای زنی که سمت چپ بود، چانه اش را آرام داده، گویی بخشی از اوست، بزاق او برروی ساقِ زن. // سهیلا زود این کوچولورو ببر تو ماشین، تا دو نفر دیگر رو یک نگاهی بکنم. // سهیلا با نوزاد ناپدید شد . . . ده دقیقه سپری شد . . . حمید چی شده، اون دو نفر کجان؟ (هنگامی که "ح " درب لندرور را باز می کرد، تا کیفِ پزشکی اش را با خود ببرد). سهیلا، باید زود برگردم، خدا را سپاس که نوزاد هیچی ش نشده. . . . حمید باز می گردد پس از چندی. (س): خب حمید؟ (ح): یکی از اون دونفر زنده ست، مردی که پشتِ فرمونِ؛ به رزیدنتم تلفن زدم، آمبولانس در راهِ. شوربختانه اون خانوم، از دیدِ پزشکیِ من، درجا مرده، خون ریزی شدید، شاخهِ . . . سهیلا دیگه نمی تونم . . . نمی خوام . . . حمید به مانند آرشه کژ ویولون سداش* در هم شکست و رو از سهیلا برگرداند. . . . حمید، اون خانوم کنارِ جاده چی شد، اونهم زخمی بود؟ حمید آهی کشید و چهره اش را در دست گرفت و . . . سهیلا باور نمی کنی، اون خانوم، اون . . خا . . نو . . م، همون زن بود. اون زن، اون مادر، اون فرشته دوبار جون نوزادشو رهایی داد . . . بار نخست، با گذاشتن ساق پا بین صندلی جلو و بدن کوچولو، . . . شنیدی که میگن " بهشت زیرِ . . .، " ( و حمید درخود شکست ). . . . بار دوم را هم خودت می دونی. . . حمید چی می گی، شدنی نیست، در دو جا در یک آن . . . اون زن، اون مادر، اون - خدایا یاری بده منو، وآژه کم اووردم، یک روح بود؟ نه سهیلا، اون یک مادر بود وشتان بین زمین و آسمان، به مانند دانه های برف. و، . . . نوزاد به سینه ی سهیلا فشار می آورد . . . نوبت شیرش بود. //// *: صدا. //// یاران نوشتار به جا مانده از ۲۰۱۶ ست که شتابان وارد "جیم " کردم - گاهی برای بازبین نداشتم. اگر دشواری ویراستاری و دگر بینید، به مهر خود چشم از آن پوشید. سپاس از رنجه ی شما، و، کلک ج. قرگزلو که شوریدم.
سمانه صالحی
سمانه صالحی
٩٦/١٢/١٩
٠
٠
منم خجالت میکشم -_-
پربازدیدتریـــن ها