به نام سارا / قسمت دوم
نمی توانست حقیقت داشته باشد

به نام سارا / قسمت دوم

نویسنده : s_bagherzadeh

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

سارا خودش را در صندلی استراحتگاه بیمارستان ولو کرد؛ از دست سر پرستار بخش و استادش به سطوح آمده بود و سرش شدیدا درد می‌کرد. دو استامینوفن خورد اما آرزو می‌کرد که بجایش لورازپام خورده بود؛ اما نمی‌شد. امشب کشیک بود و بیمار گناه داشت که یک دکتر خواب آلود را تحمل کند. خودش را گول می‌زد. سرخود را شیره می‌مالید که حال بدش به دلیل داد و بی‌داد‌های سرپرستار و ترش‌رویی‌های استادش است. این‌ها که کار یک روز و دو روز نبود، هر روز این درگیری‌ها را داشت و عادت کرده بود و پیه آن را تا زمانی که این بخش را تمام کند بر تن مالیده بود. همه حواسش پرت دیروز بود و سعی می‌کرد آن‌را از ذهنش برهاند. کشتی مهدی تاخیر داشت؛ تاخیر در رسیدن کشتی امری طبیعی بود اما اگر چنین بود مهدی حتما او را با خبر می‌کرد. 

ذهن سارا با خود مرور می‌کرد: سه روز از روز مقرر گذشت و خبری نشد و سپس یک هفته جایش را به ده روز داد و باز هم خبری از مردش نبود و تمام پیام‌ها و تماس‌هایش بی‌پاسخ مانده بود. استرس لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد تا اینکه دیگر تاب نیاورد و روز قبل با شرکت کشتی‌رانی محل خدمت مهدی تماس گرفته بود و مشخص شد که کشتی با پنج روز تاخیر به سلامت به بندر رسیده بود، اما سارا هیچ خبری از مهدی نداشت. با پدر و مادر و دوستانش هم تماس گرفت اما آن‌ها هم هیچ خبری نداشتند. 

سارا به خود آمد، دوستش شکوفه وارد استراحتگاه شد. لبخندی به شکوفه زد و از جایش برخاست و به سمت بخش رفت تا به کار‌هایش برسد بلکه ذهنش اندکی مشغول باشد. چهل و پنج دقیقه مشغول ویزیت بیماران مختلف بود تا اینکه دید شکوفه دوان دوان به سمتش می‌آید و موبایل جامانده‌اش را در دست دارد. یک پیام جدید، از شوق بالا پرید؛ آری حتما مهدی بود. حتما عشقش بود. چه اهمیتی داشت که او را یک هفته معطل کرده بود؟! حتما دلیلی داشت. ضربان قلبش را حس می‌کرد، بالاخره تلگرام بالا آمد و به دنبالش آه غلیظی از دل سارا... نه‌، مهدی نبود! 

شماره ناشناسی بود که یک سری عکس برایش فرستاده بود، بازش کرد، سرعت اینترنت افتضاح بود. چقدر طول می‌کشید تا عکس‌ها را باز کند، با پر شدن تدریجی دایره دانلود جان سارا هم ذره ذره کنده می‌شد و در آخر. 

نه... نه... نمی‌توانست حقیقت داشته باشد، دروغ بود... باور نمی‌کرد. خون داخل رگ‌هایش منجمد شد... احساس خفقان می‌کرد و نفس نفس می‌زد و سرش گیج رفت. دست خود را به جایی تکیه داد، دوباره نگاه کرد. غم در دلش جوشید و تا گلویش بالا آمد و به فریادی گوش خراش تبدیل شد. فریاد کشید، بدون وقفه... برایش مهم نبود که وسط بخش است که سر پرستار با آن چشمان وزغی‌اش او را نگاه می‌کند و شکوفه با چشمانی گرد شده از ترس و استفهام. عکس‌های دو نفره مهدی و مونا، دوست مطلقه‌اش در جلوی چشمانش شوکی عظیم بود. 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/١٢/٢٣
١
٠
چقد حس سنگین و تلخی بود اونجا که بعد یک هفته با امید تلگرام رو باز کرد و مهدی نبود...
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٢٣
٠
٠
آره خب..تلخ بود. مرسی که خوندین و نظر دادین. و هنوز یک قسمت دیگه مونده.امیدوارم اون روهم بخونین و نظر بدین..
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٦/١٢/٢٤
٠
٠
خواهش میکنم . انشالله :) منتظر هستیم
STONY
STONY
٩٦/١٢/٢٥
٠
٠
نمیدونم چرا همش فکر می کردم در مورد یکی از شهدای سانچیه و منتظر بودم عکسا و اخبار انفجار نفت کش باشه تو تلگرامش :/ منتظر قسمت بعدی هستیم :)
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٢٥
٠
٠
آره حق باشماس..بد نبود اگر اون مدلی هم میبود... راستش اول میخواستم به اون موضوع برسم ولی یه حسی بهم میگفت ک سارا نمیتونه مال یه همچین داستانی باشه چون دیگه قهرمان داستان سارا نبود..قرمان پنهانش مردی بود که شهید میشه.. خیییییلی ازتون متشکرم که خوندین و نظر دادین.
s_bagherzadeh
s_bagherzadeh
٩٦/١٢/٢٥
٠
٠
یه دلیل دیگه هم داشت که درمور سانچی ننوشتم..این بود که با موضوع سانچی داستان خیلی کلیشه ای و آرمانی تمام میشد..مردی ک شهید میشه و زن عاشقی که تا ابد یاد و خاطره شوهرشو زنده نگه میداره و چه بسا این وسط زن بفهمه که بارداره و از بچه مثل یه امانتی بزرگ نگه داری کنه...این موضوع خیلی موضوع قشنگ و آموزنده و با ارزشیه اما یکم تکراریه..من میخواستم موضوعیو بنویسم که در بطن جامعه باشه،یه موضوع روزمره..اکثر داستانای عاشقانه یا به وصال ختم میشن یا به اینکه دوطرف به طرز فجیعی به هم نمی رسن و دیگه تماام... اما من میخواستم نشون بدم که اون روی سکه بعد وصال چی ممکنه بشه..بامن همراه باشین..
n_hasannejad
n_hasannejad
٩٦/١٢/٢٧
٠
٠
منم همش فکر می کردم در مورد کشتی سانچیه. چه در مورد خیانت باشه چه در مورد خیانتی که بعد معلوم بشه یه اشتباهه به نظرم جالب نیست فقط: تکراری:((
M_ansari70
M_ansari70
٩٦/١٢/٢٩
٠
٠
قلم خوبی دارین ولی کاش در مورد موضوعات امیدبخش و خوب و گوگولی مامانی بنویسید :) تا از خیانت و ناامیدی و یاس و... عیدتون مبارک :)
پربازدیدتریـــن ها